
شروع کردن به دویدن...همه ی بچه ها تشویقشون میکردن و با شور و اشتیاق نگاهشون میکردن..مرینت هم ی گوشه ایستاده بود و انگار کلافه بود نمیخواستم برم اذیتش کنم برای همین پیش میلن نشستم و ب تماشای مسابقه پرداختم{°•°: عررر ننه بسی خستمه و وجدانم نمیدونم کدوم قسمتی از کره زمینه ک بیاد بنویسه و من برم استراحت کنم:/} داشتم ب چیزهایی ک اخیرا اذیتم میکردن فکر میکردم ک با حلقه شدن دستی دور بازوم به خودم اومدم..هققق کاگامی بود.. بی دلیل ازش بدم میومد..{°•°: حس بنده نسبت به کاگامی😂😔}لبخند ساختگیی رو روی لبام نشوندم و بهش نگاه کردم...یک خر تمام عیار بود😂...داشتم ب دلیل نفرتم از این ......{°•°: جای خالی رو با هرکلمه ای ک دوست دارین پر کنین.با تشکر😊😂}فکر میکردم ک یهو..
از دید مرینت:)داشتم به مسابقه ای ک بچه ها اجرا کردن نگاه میکردم...بی دلیل حوصله ی چیزی رو نداشتم و فقط میخواستم برم ی گوشه و با تمام وجودم جیغ بزنم{°•°: مود من این روزا:/ } ولی خب مجبورم به همه نشون بدم ک من خوبم تا حال خوبشون رو خراب نکنم...پس تصمیم گرفتم ی گوشه بایستم و با لبخند ساختگیی بهشون بفهمونم ک خوبم..همونطور ک داشتم ب بچه ها نگاه میکردم یهو چشمم به زوج هایی خورد ک باهم داشتن از این هوا و این ساحل لذت میبردن..چقدر دوست داشتم ک من هم یروزی با ادرین یا حتی کت نوار این لحظات رو تجربه کنم..همونطور ک داشتم زوج های خوشبخت ساحل رو انالیز میکردم چشمم به بچه ها خورد..چقدر خوشحال بودن و بی دلیل میخندیدن..چقدر دلم برای اون دوران شیرین تنگشده.. برای اون همه پاکی و معصومیت..برای خوشحالی های بی دلیل..همینطور ک با حسرت به بچه هایی ک داشتن با شن بازی میکردن چشم دوخته بودم نگاهم به دوستام خورد..همگی خوشحال بودن و الکس و کیم رو تشویق میکردن..همینطور ک نگاهشون میکردم چشمم به ادرین و کاگامی افتاد..کاگامی سرشو روی سینه ی ادرین گذاشته بود دقیقا روی قلبش..حس میکردم نفسم بالا نمیومد ولی باید تحمل میکردم..نباید خودمو ضعیف نشون بدم..با تمام وجودم جلوی خودمو گرفتم ک گریه نکنم و با کلی بدبختی موفق شدم..الکس و کیم به خط پایان نزدیک میشدن ک یهو چشام تار شد و تعادلمو از دست دادم و توی آغوش خیلی گرم و پر محبتی فرود اومدم..تنها چیزی که شنیدم این بود..《مرینتتتتتتتتت》
میشه اون قلب خوشگلمون رو قرمز کنی🥺👈🏻👉🏻💙
از دید فرزندم ادرین:] دیدم ک داره میوفته..قبل از اینکه روی شن بیوفته بغلش کردم و شروع کردم به صدا کردنش:(مرینتتتتتتتتت)همه ی بچه ها اومدن حتی کاگامی..داد زدم:(زنگ بزنین امبولانس بیادددد زودباشیننننن..) و شروع کردم به صدا کردنش ک شاید صدامو بشنوه:( مرینت..مرینت بیدار شو..مرینت جون ادرین اون چشمای خوشگلتو وا کن..مرینت لطفا مرینت..) نمیدونم کی اشکام روی گونه هام خط انداخته بودن ولی اینو میدونم ک اونموقع مغزم به چیزی جز مرینت فکر نمیکرد..سرشو به سینم فشردم و زیر لب زمزمه کردم:(نمیزارم برات اتفاقی بیوفته..بهت قول میدم تا وقتی ک زنده ام ازت مراقبت کنم..) همونطور ک بغلش کرده بودم امبولانس از راه رسید..مرینت رو برایداستایل بغل کردم و روی برانکارد گذاشتم.. وقتی برانکارد وارد امبولانس شد به سرعت جت وارد ویلا شدم و به سمت اتاقم قدم برداشتم..وارد اتاقم شدم و سوئیچ رو از کشوی میزم برداشتم و با سرعت به سمت ماشینم دویدم.. اونموقع نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط اینو میدونستم ک باید پیش مرینت باشم..به داد بچه ها و راننده ام توجهی نکردم و سوار ماشینم شدم و پدال گاز رو فشردم و ماشین از جاش کنده شد..دنبال امبولانس راه افتادم..{°•°: ماشین بچه لامبورگینی میباشد برا همینه ک به امبولانس رسید:)) }..بعد از مدتی رانندگی بلاخره به بیمارستان رسیدیم.. وقتی پیاده شدم دیدم دارن مرینت رو میبرن منم مث دیوونه ها دنبالشون دویدم..دکترها منو از وارد شدن به اتاقی ک مرینت توش بود منع کردن و گفتن نیاز به استراحت داره و نباید کسی مزاحمش بشه:/..توی سالن انتظار نشسته بودم و تحلیل و تجزیه میکردم ک چرا گل رزمون به این حال و روز افتاد{°•°:و منی ک دوست دارم یکی منو به این لقب صدا بزنه🥲🥲} ک دیدم بچه ها همگی دارن میان سمتم..
بی توجه ب بقیه خودمو تو بغل نینو انداختم..خیلی خسته بودم خیلییییی..نینو متقابلا بغلم کرد و در گوشم چیزایی پچ پچ میکرد ک نمیفهمیدم چیه..از بغلش جدا شدم و گفت:( منو ادرین میریم یکمی هوا بخوریم شماهم مراقب باشید..هرچی شد به من زنگ بزنید..) دوست نداشتم برم ولی بخاطر نینو قبول کردم و هردو سمت کافه ای که نزدیک بیمارستان بود رفتیم..نینو وارد کافه شد و پس از چند مین با ۲ لیوان قهوه برگشت..لیوانمو برداشتم و کمی از قهوه ام مزه کردم و شروع کردیم به قدم زدن..نینو:(هی رفیق خوبی؟)ادری:(ن حس میکنم دارم میمیرم..) نینو:(یا مگ چیشده؟!...) ادری:(نینو خل شدی؟مرینت حالش خیلی بده منم مث چی نگرانشم)نینو:( میگن ک عاشق ها وقتی برای معشوقشون اتفاقی بیوفته اینطور اشک میریزن و حالشون تباه میشه و نگران میشن ولی تو... برای دوستت اینکارو کردی...مطمئنی که تو فقط بعنوان یه دوست بهش نگاه میکنی..؟) ادری:( اون بهترین دوستمه و خیلی عادیه ک اینطور رفتار کنم و گریه کنم..) نینو:( ادرین..خودتو با شی ایز جاست فرند گول نزن..تو عاشق مرینتی پسر..جوری که تو بهش نگاه میکنی هیچ دوستی به دوستش نگاه نمیکنه طوری که امروز گریه کردی هیچ دوستی برای دوستش اینقدر گریه نمیکنه..تو عاشق اونی ولی فکر میکنی ک فقط بعنوان دوست دوستش داری..من عاشقم و عاشق هارو خوب میشناسم داداش..تو دوسش داری اونم دوست داره ولی هردوتون دارین با جمله ی{شی ایز جاست فرند و هی ایز جاست فرند} یه مانعی رو سر راه عشقتون قرار میدین..به حرفم گوش بده..مغزتو از همه چی تخلیه کن و به ندای قلبت گوش بده ببین اون چی میگه..) اوضاع بدجوری بهم ریخته شد برای همین میخواستم یکمی اوضاع رو تغییر بدم..ادری با شیطنت فرمود:(بیا شرط بزاریم اگه تو راست گفته باشی من با مرینت قرار میزارم ولی اگه اشتباه کرده باشی..؟!)نینو:(من سعی میکنم لهت نکنم و به خواسته هات عمل کنم..زر بزن چی میخوای) ادری:( اوه لالا..پس...)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعددددد
چرا بـــــــــــقیشو نمینویــــــــــــــــــــــسی 😫😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
زنده ای؟ پارت بعدی کوووووووووووووووووووووووووو
حالا اگه پارت بعدی رو گذاشت😑🤦🏻♀️
چرا بقیه ی داستانتو نمینویسی😭؟؟
۶ماهه منتظرم ببینم چی میشه😭😭😭
سلام
عالی بود اجی
مرسی لاوم🤍
فالویی فالوم کن
فالویی