
ک متوجه شدم مرینت خیلیییی مضطربه..ادرین:(مرینت چیزی شده؟؟) با دستپاچگی به من نگاه کرد..مری:(اره یعنی چیزه نه من خوبم حیالت چیزه یعنی خیالت تخت..)این دختر زیادی کیوته..ادرین:(عادت داری توی تیک اف دست مادرتو بگیری ن؟) با تعجب به سمت من برگشت..مری:(اوهوم ولی تو چطور دونستی..) لبخند غمگینی زدم..ادری:(شاید چون من هم همین عادت رو دارم یعنی داشتم..) مرینت با ناراحتی نگاهم کرد و بعد سرشو با شرمندگی پایین انداخت..مری: معذرت میخوام ک بیادت انداختم..من فق..) ادری:(اتفاقی نیوفتاده که بابتش بخوای عذر بخوای..)لبخند کیوتی زد و روشو برگردوند.. دستشو گرفتم ک با تعجب ب سمتم برگشت.. ادرین:(مادرت الان اینجا نیست ولی من اینجا هستم.. میتونی رو من حساب کنی:]میدونم نمیتونم جای مادرت باشم ولی میتونم برات فرند خوبی باشم..) لبخندی زد و دستشو اروم دستشو تو دستم قلاب کرد..*پس از چند مین*داشتم اهنگ گوش میدادم ک حس کردم یک چیزی روی شونه ام سنگینی میکنه..و با کمی درنگ دریافتم ک اون سر مرینته..مرینت خوابش برده بود و سرش روی شونه ام افتاده بود.. بهش لبخندی زدم و سرمو روی سرش گذاشتم...حس عجیبی بهم دست داد..ی حسی ک وقتی نزدیک لیدی باگم بهم دست میده همونقدر زیبا و دلپذیر..توی حس و حال خودم بودم ک پلکام سنگین شد و خوابم برد...
* ۲۴ پس از لَند* حال نداشتم برم بیرون یا گوشیمو بگیرم برای همین تصمیم گرفتم کتاب بخونم..داشتم کتاب پاستیل های بنفش { °•°: این کتاب خیلی قشنگه حتما بخونیدش:)) } رو میخوندم ک کاگامی بدون در زدن وارد اتاقم شد و خودشو رو تختم پرت کرد:/.. هی خدا انگار قرار نیست استراحت کنم و مغزم رو تصفیه کنم:/...نگاهی بهش انداختم و کتابو بستم و طلبکارانه ب چشماش زل زدم..حسادت تو چشاش موج میزد..از خودم جداش کردم وادری:(اتفاقی افتاده کاگامی؟) لباشو ورچید و با غم ساختگیی گفت کاگامی:(دلمبرات تنگشده بود ادری جونم.. توام ک اصلا حواست ب من نبود..همش هوای مرینت رو داری..انگار اون همسرته ن من..اخه چطور دلت اومد مراقبم نباشی..) مثلا الان داره مث دخترای نرمال رفتار میکنه و خودشو لوس میکنه؟!..ودفففففف...میخواستم بگیرم خفش کنم ولی نمیتونستم و با لبخند ساختگی گفتم ادری:ببخشید سوس...سویتی تو بهتر از همه میدونی ک اون دوستمه اند مرینت بیماره و اگه من مراقبش نباشم کی باید باشه..) حرفایی میزدم ک خودمم بهشون شک داشتم...صدای کاگامی رشته افکارمو ازهم گسیخت..کاگامی:( همه ی بچه ها رفتن ساحل و فقط من و تو هستیم...میشه باهم فیلم ببینیم و مثل ۱ زوج نرمال رفتار کنیم؟!..)من واقعا نمیتونم دقیقه ای باهاش تنها باشم...از اینورم من نیاز دارم ی اب و هوایی عوض کنم چون از بس تو اتاقم موندم پوسیدم..
ادری:(ببخشید هانی ولی من واقعا نیاز دارم برم بیرون..) از خودم جداش کردم و رفتم سمت کمدم..لباسای ساحلیم رو برداشتم و رفتم سمت حموم که کاگامی:( واااا ادریییین کجا داری میری) چقدر دوست دارم بکشمت...اخه مغز بادومی مگه نمیبینی لباس ساحلی تو دستمه... *با داد*ادری:(میخوامبرم ساحل...مشکلیه؟؟؟؟) با بغض ساختگی ک معلومه میخواد باهاش نرم کنه گفت...کاگامی:( نه مشکلی نیس ولی چرا سرم داد میزنی🥺) بی توجه به حرف و لحن صداش رفتم سمت حموم و درشو محکم بستم...نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به عوض کردن لباسام..لباسامو عوض کردم و از حموم بیرون اومدم...بدون توجه ب کاگامی گوشیمو برداشتم و گذاشتمش توی جیبم...میخواستم در اتاق رو باز کنم ک کاگامی دستمو گرفت کاگامی:(ادرین چرا دوسم نداری..مگ من نامزدت نیستم اگه دوسم نداری پس چرا میخوای با من ازدواج کنی..چرا بک گراند گوشی،کامپیوتر و حتی لب تاپت عکس اون عفری...) *ادرین در گوش کاگامی میزند و با داد میفرمایند* ادرین:(حرف دهنتو بفهم.....{°•°: هرچی که مایلین اضافه کنید😊😂}..اون عشق منه و تو باید به اون احترام بزاری وگرنه میکشمت...اره تو نامزد منی ولی عشق من نیستی من لیدی باگ رو دوست دارم اون وجود منه ولی تو... تو هیچ چیزمن نیستی تو فقط یک سوسک ژاپنی هستی که مثل یک دیوار جلوم سبز شدی و نمیزاری من به لیدی باگم برسم..من هویت اون رو نمیدونم ولی دوسش دارممممم میدونی چرا چون اون مهربون ترین دختر دنیاست..بدون هیچ درنگ حاضره جونشو بخاطر مردم کشور و شهرش فدا کنه برعکس تو که فقط به خودت فکر میکنی و به من چسبیدی...من فقط به اجبار پدرم قبول کردم با تو نامزد کنم وگرنه من عاشقت نبودم و نیستم و نخواهم بود و تنها کسی که عاشقشم لیدی باگه...)
کاگامی: ادرین جوابمو بده چرا ساکتی..)نفس عمیقی کشیدم...ارزو داشتم تمام این چیزها واقعی میبود و من میتونستم تمامی این حرفارو به کاگامی بزنم ولی نمیتونستم...باید خودمو کنترل کنم..بخاطر مرینت و بخاطر لیدی باگ..ادرین: به تو هیچ ربطی نداره...الانم از سر راه من برو کنار که به اندازه ی کافی اعصابمو خاکشیر کردی)دستگیره در رو چرخوندم و از دست اون دختره ی لوس و انرژیه منفیی که به من تحمیل میکرد دور شدم..هر قدمی رو با ارامش خاصی برمیداشتم گویی گرمی برنده شدم{°•°: از گرمی بدم میاد:/ ♤: با کمال احترام..چپم °•°: اوک..بچه ها برای شادی روح لیدی باگ فاتحه بخونید..♤: اهم..ببخشید🙂}افکارمو پس زدم وبه راهم ادامه دادم..وقتی به ساحل رسیدم با چشم دنبال بچه ها میگشتم ک دیدم الکس و کیم مثل همیشه دارن مسابقه دو اجرا میکنن و بقیه بچه ها روی شن ها نشستن و دارن تماشاشون میکنن.. به بچه ها نزدیک شدم..مکس: هرکی باخت از اومدن ب ساحل تا ۱ روز محرومه) الکس و کیم *باهم*: قبوله) مکس: ۱..۲..۳)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پاستیل های بنفش رو خونده ام
خیلی قشنگ بود
عالی بود عشقولی خوبی/؟
تنکس بیب تو خوبی
عالی بود اجی
مرسی دورت بگردم💜