
داره گریه میکنه حس میکردم هرچه زودتر باید قطع کنم برای همین ازش درخواست کردم ک برام تکالیف رو ارسال کنه..بعد از ۱ ربع تکالیف رو با جواب فرستاد منم ازش تشکر کردم و وارد دفترم کردم..روی تختم دراز کشیده بودم و سعی میکردم بخوابم ک یادم اومد فردا پرواز داریم..ی نگاهی ب وسایلم انداختم همشون کامل بودن...میخواستم{°•°:*تزریق بیهوشی ب ادرین* زیادی زر میزنی جون دل برو بخواب..شب بخیر بوس ب کلت بای}
از دید مری جون:)بعد از اینکه تکالیف رو برای ادرین فرستادم لباسامو عوض کردم و ب کوامی ها غذا دادم..داشتم ظرف رو ب اشپزخونه میبردم ک یهو یادم اومد فردا ساعت ۱۷ پروازمونه...ی نگاهی ب وسایلم انداختم همشون اماده بودن نفس اسوده ای کشیدم...تلفنم رو برداشتم و الارمم رو تنظیم میکردم ک نوتیف پیام الیا موبایلمو منور کرد بازش کردم[◇:هوی.....اماده ای؟] بخاطر فحشی ک ب من تقدیم کرده بود تک خنده ای کردم و شروع کردم ب تایپ کردن:[♡:اوهوم امادم تو چی؟] [◇: اره اماده ام ولی مث چی خستمه؟][♡: چرا؟کاری کردین؟][◇:مرض.... ن خیالت تخت....از صبح تا الان داشتم چمدونامو میبستم هلاک شدم:/][♡:الهیییی خسته نباشی😂🥲 من چندروز پیش چمدونامو بستم راحت راحتم الانم میخوام بخوابم ولی دلم نیومد سین بزنم جواب ندم][◇:وییییی اکلیلی شدم🥺😂💜 راستی مرینت....{°•°: خبببب مری ژون و الیا ژون تا خود صب نشستن باهم چت کردن و نخوابیدن البته یه چرتی زدن تا برای فردا کمی انرژی داشته باشن}
از دید ادرین:] ب بادیگاردم گفتم چمدونامو ببره بزاره تو صندوق...داشتم ب سمت در خروجی حرکت میکردم ک پدرم صدام زد..رفتم باهاش صحبت کردم کلیییی سفارش کرد ک ب کاگامی بچسبم و ولش نکنم اه نمیدونم پدرم چی تو این خانواده دیده ک میخواد من دومادشون بشم و با اونها وصلت کنم:/{°•°: چون مرض داره🙂😂}..سوار ماشین شدم و ب بادیگاردم گفتم حرکت کنه..ب بچه ها پیام دادم....[♤:های گایز کجایین؟] همه ی بچه ها گفتن ک تو فرودگاه منتظر من و مرینت هستن.. خوشبختانه ب خونه ی مرینت نزدیک بودیم ب بادیگاردم گفتم ک جلوی مغازه فروشی خانواده مرینت متوقف بشه.. وقتی متوقف شد ب مرینت زنگ زدم و ب اون گفتم ک من جلوی در اونها منتظرشم..یکمی طول کشید ولی بلاخره اومد کمکش کردم ک چمدونشو بزاره توی صندوق... وقتی داشتم در ماشین رو برای مرینت باز میکردم دیدم مرینت داره میوفته بغلش کردم..ادرین:( مرینت حالت خوبه؟؟؟)از بغلم جدا شد مری:(اره اره خوبم چیزی نیست فقط یکمی سرم گیج رفت..) ادرین:(مطمئنی؟میخوای سفر رو کنسل کنیم؟)مری: ن بابا من خوبم فقط یکمی سرم گیج رفت...نباید بجه ها رو منتظر بگزاریم زود باش بریم..)و در ماشین رو باز کرد و سوار شد..بلاخره ب سمت فردوگاه حرکت کردیم..مرینت تمام مسیر سرش رو ب پنجره تکیه داده بود و حرفی نمیزد انگار از موضوعی ناراحت بود..نمیدونم چرا ولی وقتی اینطور دیدمش غم عجیبی ب دلم نشست انگار ک معشوقه ام ناراحت بود و من نمیدونستم چشه...بلاخره با هزارتا بدبختی ب فردوگاه رسیدیم...
وقتی ب فرودگاه رسیدیم در رو برای مرینت باز کردم اونم پیاده شد...نگاه سنگینی رو روی هردومون حس میکردم ب همون جهتی ک حس میکردم کسی داره انالیزمون میکنه برگشتم ولی کسی نبود..بیخیال شدم و گفتم حتما خیالاتی شدم..مرینت پیاده شد درو بستم و ب بادیگاردم گفتم چمدون هامونو بگذاره توی جت..ب سمت بچه ها رفتم و با همشون احوالپرسی کردم.. همه بودن بجز کاگامی توی دلم داشتم از خوشحالی جیغ میزدم.. مشغول گپ زدن بودیم ک یهو کاگامی خانم تشریف اورد..پوفی کشیدم و بخاطر شانس گندی که داشتم لعنتی فرستادم...کاگامی همه هوش و حواسش ب من بود..دستشو دور بازوم حلقه کرده بود و اگه میخواستم تکونی بخورم حلقه دستش رو تنگ تر میکرد:/...با هزاران بدبختی سوار جت شدیم و خوشبختانه مرینت پیش من نشست...با اینکه معذب بودم ولی ب هرحال از اون سوسک ژاپنی بهتر بود..تیک اف بود ک یهو...
خب میدونم دوست دارید کلمو بکنید چون دیر اپ کردم ولی ایا میدانستید ک اگه کله ی مرا بکنید کسی را نخواهید داشت ک برایتان پارت بعد را بنویسد😔😂
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییی
مرسی بیبی:)♡
کوثر عوضی دلم برات تنگ شده:)
میشه ایگپ بنصبیییی یا با ی اک دیگه بیا پی ویم دستم خورد ردو زدممم🤝🏻🌝
وییششش سلام عشقولکم خوبییی🥺💙
بگم خدا چکارت نکنه:/😂
ایگپ رو حوصله ندارم اکانتم همینطور:/😂
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
مرسی هانی:)💜
عالیییییییییییییییی وو زود باش
اوه اوه غزل خانم خوبی
مرسی خر خان🤍