
به نظرسنجی جدیدم سر بزنید مهمه
**از زبون بریجت** آدرین یه نقشه داشت... نقشهای برای فراری دادن مرینت.. رفتار آدرین مثل بچهای بود که بدون مامانش نمیتونه دووم بیاره.. و همونطور که احتمالا تا الان حدس زدین، مرینت هم توی این مثال نقش اون مادره رو بازی میکنه که انگار بچه کوچولوش رو رها کرده.. آدرین خیلی به مرینت وابسته بود و میخواست هرکاری کنه که یا اون بره پیشش، یا مرینت برگرده و منم به ناچار باید بهش کمک میکردم.. به هر حال مرینت خواهرم بود دیگه.. من و آدرین خیلی آروم به دیوارهای معبد نزدیک شدیم.. پشت سنگها قایم شده بودیم و معبد رو میپاییدیم.. چرا هیچ نگهبان یا چیزی نبود؟ آدرین پرسید (چرا هیچ کس نیست؟) گفتم (به نظرت تلهاست؟)
نگاهی به من کرد.. با نگاهش فقط یه سوال میپرسید 'چرا باید برای ما تله بزارن؟'.. شونه بالا انداختم و در جواب سوالی که هیچگاه از دهان اون خارج نشد گفتم ( شاید میخوان تو رو بگیرن.. بالاخره تو یه هیولای ساخت اونایی دیگه..) ابروهاش رو بالا انداخت و همونطوری مشکوک بهم نگاه کرد.. بعد با حالتی که انگار بُهت زده باشه به زمین نگاه کرد و دستش رو به سمت گردنبدش برد.. اصلا نمیدونم چرا اینکار رو کرد و نمیخوام هم بدونم، ولی به هرحال واکنش عجیبی بود.. انگار سعی داشت بدونه اون گردنبند هنوز اونجاست یا نه.. ولی خب مگه مهمه؟ دوباره نگاهش رو به سمت من برگردوند (خب.. بریم..) با تعجب پرسیدم (کجا؟) جوری ایستاد و دست به کمرش زد که انگار اون یه ابرقهرمانه و میخواد دنیا رو نجات بده، بعد جواب داد (بریم دنبال مرینت) مصمم بود، اما من نبودم.. پرسیدم (تو مشکلی با این موضوع نداری که شاید بیافتی زندان؟ به خاطر ورود به ملک شخصی)
دستهاش دوباره آویزون شدن ( چرا همیشه انقدر احتمالای بد رو در نظر میگیری، بریجت؟ اول میگی شاید این همهش تله باشه، حالا میگی ممکنه پلیس بگیرتمون و بندازه زندون؟ حتما بعدیش هم اینه که اونایی که تو معبدن ما رو بکشن و هیچ کسی هم چیزی نفهمه..) گفتم (اینم میتونه باشه..) آدرین که انگار ازم قطع امید کرده بود نگاهش رو به زمین دوخت و دستش رو روی پیشونیش گذاشت.. بعد گفت (تو اگه میخوای نیا..) و به دنبال حرفش راه افتاد.. کمی مردد اونجا ایستادم.. اما بعد تصمیمم رو گرفتم.. همونجایی که بودم نشستم.. به هرحال کسی نمیتونست من رو به خاطر اونجا نشستن زندانی کنه.. شاید فکر کنین که باید توی اون شرایط دنبالش میرفتم، ولی شرمنده! این چیزا با شخصیت من جور در نمیاد! بهش فکر کن! خواهری رو که زمانی میخواستم بکشم الان میخوام نجاتش بدم؟
چقدر سرنوشت عجیب رقم میخوره! البته اون خواستن به نجات دادنش کاملا در حرفه.. کِی دیدین من واقعا به کسی کمک کنم که این بار دومش باشه؟ همونجا نشستم و ذهنم رو درگیر جاهایی که دوست داشتم برم و کارهایی که دوست داشتم انجام بدم کردم.. ربع ساعت همونجا نشسته بودم و روی کاغذ مچالهای که توی جیبم پیدا کرده بودم برنامههام رو مینوشتم.. یادم نمیاد اون کاغذ رو توی جیبم گذاشته باشم، ولی اهمیتی ندادم.. در همین حین بود که آدرین خان کاملا ناامیدانه اومد بیرون.. به سر و وضع نامرتبش نگاهی انداختم.. انگار دعوا کرده بود.. ازش پرسیدم ( خب.. تعریف کن..) جواب داد (چی رو تعریف کنم؟ رفتم داخل کمی اونجا پرسه زدم.. خوب که گم و گور شدم یکی منو دید و تا تونست سرم داد کشید که چرا اومده بودم اینجا و بعد بیرونم کرد..)
جواب دادم (خوبه.. حالا بیا بریم خونه) جوری که انگار از کوره در رفته باشه داد زد (کدوم خونه؟) بعد گلوش رو صاف کرد و ادامه داد (راستش به امید نقشهی جایگزین بودم که میبینم اونم به باد رفته..) پرسیدم (که اینطور.. دفعهی بعد که خواستی من رو نقش کلیدی نقشههات قرار بدی به این چیزا هم فکر کن..) _(اما تو که هیچ نقشی توش نداشتی..) پرسیدم (پس چرا به باد رفت؟) به برگهی توی دستم اشاره کرد (تو نداشتی ولی اون نقش داشت..) کمی ناامیدانه سرش رو تکون داد و بعد سوت زنان از اونجا دور شد.. داد زدم (چرا اون طرفی میری؟ شهر این وره ها!) اونم از اون ور داد زد (من یه راهی پیدا میکنم.. مرینت رو نجات میدم..) بعد در حالی که دور میشد و سرش رو تکون میداد، احساس میکردم باد زمزمهای آروم رو از اون سمت با خودش میاره که زیر لب میگه (یه راهی پیدا میکنم..)
کفشهای ضخیمم توی برف فرو میرفت و پاهام از سرما میلرزید.. عجیب بود که به نظر میرسید این نقطه از شهر همیشه توی هر فصلی، پر از برفه.. نگاهی به کاغذ توی دستم انداختم.. نوشتهی خرچنگ قورباغهی درشتی بالاتر از هر نوشتهی دیگهای به چشم میخورد "کارهای موردعلاقهی بریجت".. به مرینت فکر کردم که ممکن بود توی این شرایط چه احساسی داشته باشه.. شاید وقتش بود کمی تغییر کنم.. کاغذ رو مچاله کردم و به باد سپردمش.. هرچند باد توانایی حمل باری به این سنگینی رو نداشت، اما کمی با پیچ و خم خودش حرکتش داد و کمی اون طرف تر روی زمین انداختش.. به دنبال رد پای آدرین روی برف راه افتادم..
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیهههه پارت بعدی رو بدهههه
مرسییب
فعلا تو حس و حال نوشتن نیستم ذخیرهم هم تموم شده😐🤚
😐
😐😐
عالی ✨❤
مرسی
عالییی
پارت بعدددد
مرسییی
۴۰۰ تاییم کنید بک میدم🌚🍫
۴۰۰ تاییم کنید بک میدم🌚🍫
۴۰۰ تاییم کنید بک میدم🌚🍫
۴۰۰ تاییم کنید بک میدم🌚🍫
۴۰۰ تاییم کنید بک میدم🌚🍫
۴۰۰ تاییم کنید بک میدم🌚🍫
۴۰۰ تاییم کنید بک میدم🌚🍫
۴۰۰ تاییم کنید بک میدم🌚🍫
۴۰۰ تاییم کنید بک میدم🌚🍫
۴۰۰ تاییم کنید بک میدم🌚🍫
۴۰۰ تاییم کنید بک میدم🌚🍫
میخواممممم عالی بودد
مرسی