حب اینم پارت سوم این داستانم♡ببخشید یکم دیر منتشر میشن چون امتحانام یکم زیاد شده😳اما وقتی که عید بشه کلی واستون تست و داستان ثبت میکنم چون کلی نظریه دارم😻
موارد پارت قبل♡:نقشه برای امضا گرفتن برای رفتن♡
{روقتی داشتیماز کلاس میرفتیم بیرون ،گوشی مینا زنگ خورد . اولش با خوشحالی به اونی که پشت تلفن بود سلام کرد ولی بعد خشکش زد و گوشی از دستش افتاد و به زانو نشست روی زمین . همه رفتیم سمتش تا ببینیم چه اتفاقی واسش افتاده} مینا:مامانم....😶مامانم..... مبینا:چیشده مینا خب بگو ماام بدونیم دارم سکته میکنم😦 مینا:مامانم ... J/M:مینا چیشده کم کم داری نگرانم میکنی ها مینا:مامانم ....مرد 😶 ملینا:چچچچچیییی مگه تو نگفتی که خوب شده مگه نگفتی از بیمارستان مرخصش کردن ؟😢 مبینا:خدای من اونکه خوب شده بود چرا 😭 《همینجوری خشکم زده بود چون نمیدونستم ماجرا چیه فقط منم گریم گرفت چهارتایی همدیگرو بغل کردیم و گریه کردیم .انگار دنیا داشت دور سرم میچرخید انگار تمام دردامو توی اشکایی که میریختم احساس میکردم . همچی خوب شده بود ولی بازم همچی خراب شد 😢همینجوری گریه میکردیم . هیچی احساس نمیکردم فقط صدای گریه بود .مثل بچگیام که فقط گریه میکردم . ولی وقتی بچه بودم دغدغه های کوچیک تری واسه گریه داشتم مثل اینکه یه عروسکو میخاستم ولی مامان و بابام پول نداشتن واسم بخرن یا همه لباسای خوب داشتن و من نداشتم ....اما حالا چی ....دردام همراه خودم بزرگتر شده هرچی جلوتر میرم بیشتر میفهمم که انگار راه زندگیمو اشتباه رفتم و دارم همینجوری در برابر مشکلاتم ضعیف تر میشم . شوکه شده بودم . انگارتمام حسای بد بهم حمله کرده بودم .احساش کردم دارم از درون نابود میشم .سریع بلند شدم و همونجوری که گریه میکردم کیفمو برداشتم و سریع از دانشگاه رفتم بیرون .تا خونه همونجوری دویدم و گریه کردم .همچی بد بود ،نگاهای بد مردم ، احساس درد ، احساس ناامیدی ، احساس ناراحتی ،احساس حقارت و پوچی .... تا رسیدم خونه سریع درو باز کردم ،رفتم تو خودمو پرت کردم رو تختم .تا میتونستم گریه کردم ،چون راهی جز اون نداشتم .فکر میکردم همچی درست میشه ولی ...بازم همچی به هم ریخت و تنها موندم . همونجوری که گریه میکردم خوابم برد ....
{از خواب که بلند شدم احساس کردم تو یه رویام و دنیا داره دور سرم میچرخه .از تخت که بلند شدم رفتم جلوی آینه چشمام قرمز بود و زیرش باد کرده بود . احساس میکردم از خودم خجالت میکشم .یه لحظه به تمام حرفای مامان و بابام فکر کردم .....من مطمئنم تو بر خلاف ما آدم بزرگی میشی ........مطمئن باش یه روز زندگی خوبی خواهیم داشت .......همچی درست میشه ......اینروزا موندنی نیسته ....نگران نباش ،.....گریه نکن ....... دوست داریم.......یه لحظه انگار مغزم قفل کرد . دلم میخاست یه بار دیگه بشنوم که بهم میگن دوست داریم .دلم میخاد یه بار دیگه با اینکه پولی نداشتیم تو بغشون باشم .آره من فقط به یه بغل و دلداری ساده نیاز داشتم ولی همونم نداشتم . گلوله های اشک همینجوری از صورتم میچکید .دلم میخاست تمومش کنم ولی نمیشد . رفتم تو حموم و شیر آب سرد دوشو باز کردم . اونجوری حد اقل اشکام بین اون همه قطره آب معلوم نمیشد . وانو پر آب کردم و خوابیدم توش .زیر آب حس خوبی داشت هیچ صدایی نمیومد ....فقط صدای وجود خودم بود . سرمو کردم زیر آب . به مامانم فکر کردم ...که چقدر غذاهای خوشمزه ای با اینکه پولی نداشتیم تا مواد غذایی گرون قیمت بخریم درست میکرد .به بابام که با اینکه شب از خستگی حتی نمیتونست راه بره منو بغل میکرد و باهام بازی میکرد . به اون روزایی که همچی با یه درست میشه مامان و بابام آروم میشد ...ولی دیگه اونارو نداشتم ....به خودم فکر کردم که میخاستم تنهاشون بذارم .به اینکه اگه من میرفتم اونا چقدر ناراحت میشدن .به اینکه مینا چه احساسی داره ....به همین چیزا فکر میکردم که احساس کردم به نفس نیاز دارم ولی دلم نمیخاست از زیر آب بیام بیرون ......ولی دیگه نتونستم تحمل کنم . از زیر آب که اومدم بیرون سرفه میکردم و چشام درد گرفته بود . احساس میکردم همچی تاره .اگه منم مامان و بابامو از دست میدادم چی میشد ؟الانکه انقد حالم بده بد جور بهشون نیاز دارم . خودمو توی بغل مامانم تصور کردم که وقتی بچه بودم چجوری نوازشم میکرد و باعث آرامشم میشد به لالاییای خوبش که خودش میساخت و کلی با هم میخندیدیم ....اگه تنها بشم چی ؟.....اگه همچیمو از دست بدم چی ؟... تازه همه چیز خوب شده بود و میتونستم یه آینده خوب واسه خودم ببینم اما ...بازم نشد .باز ...بازممممممممممممم همینجوری این کلمرو داد میزدم و گریه میکردم .احساس پوچی داشتم .انگار که همچی تموم شده . همون لحظه صدای گوشیم اومد . واقعا نیاز به یه نفر داشتم که باهاش حرف بزنم . مینا بود . نمیدونستم باید چیکار کنم ولی جواب دادم .
{مینا صدایی داشت که معلوم بود گریه کرده و سعی میکنه خودشو نگه داه تا گریه نکنه} مینا:J/Mکجایی ؟حالت خوبه ؟نگرانت شدیم . J/M:من ....من ... خوبم -:بیا پیش ما تو خوابگاهیم . -:نمیشه نمیتونم . -:گفتم بیا به وجودتون نیاز دارم حالم بده . -:....باشه الان خودمو میرسونم . 《با اینکه بیحال بودم حولرو برداشتم و سرمو خشک کردم . لباس پوشیدم و سوار اتوبوس شدم . نشستم روی صندلی کنار پنجره . وقتی نگا میکردم که چجوری حرکت میکنیم بیشتر احساس پوچی میکردم .هدف من توی این زندگی چیه ؟......اصلا واسه چی به دنیا اومدم ؟ ........منم میتونم بالاخره طعم خوشبختیرو بچشم ؟....دلم میخاست مثل اون بچه های تو اوتوبوس باشم .که حتی با بیرون برد سرشون از پنجره خوشحال میشدن و میخندردن همونقدر بی دغدغه .... احساس میکردم بین این همه آدمی که دور و برمه بازم تنهام . با اینکه همه دورم میخندن من بازم ناراحتم و تنها ..... به اینکه چقدر ناراحت بودم فکر کردم .....اینکه چقدر تنها بودم ....اینکه چقدر درد داشتم ....اینکه چقدر خسته بودم ......اینکه چقدر همه چیز بهم فشار آوورده بود و من همشو روی هم گذاشته بودم و یه تلنگر کوچیک باعث شد که به هم بریزم و حالم بد شه . به اینکه چقدر آسیب پذیرم فکر کردم ....اینکه چقدر ضعیف شده بودم ......انگار مرده متحرک بودم . فقط چشمام باز بودو حرکت میکردم اما وجودم ....... اشک تو چشام حلقه زده بود اما دلم نمیخاست گریه کنم ...بازم گریمو قورت دادم هه چیزو ریختم تو خودم ....احساس میکردم خودمو نمیشناسم ...من کیم .؟.....هدف از اینکه من اینجا باشم چیه ؟....هندزوریمو کردم تو گوشم و یه آهنگ بی کلام گذاشتم و سعی کردم خودمو آروم کنم ...... رسیدیم به خوابگاه .
{رسیدم دم خوابگاه و به نگهبانش اسممو گفتم . از پله ها رفتم بالا . رسیدم به اتاق بقیه .... انگار دستم از کار افتاده بود ....میترسیدم درو باز کنم . تا خواستم دستمو باند کنم و درو باز کنم مبینا درو از پشت باز کرد ....از چشماش معلوم بود که گریه کرده . } مبینا: J/Mنمیخای بیای تو ؟ J/M: چچچچرا دارم میام . 《وقتی که رفتم تو احساس کردم احساس نا امیدی بد جور بهم فشار آوورده . سرمو انداختم پایین و همونجوری گریه کردم .قطره های اشک از صورتم میچکید . یهو دستای یه نفرو رو شونه هان احساس کردم 》 مینا:ما همه چیزو درست میکنیم .منمامانمو به آرزوش میرسونم ما باید بهترین با😢شیم بایدددد. 《مینا همینجوری این کلماتو داد میزد و گریه میکرد . ...محکم بغلم کرد .....احساس عجیبی بود احساس میکردم آروم تر شدم ...منم محکم بغلش کردم و با هم گریه کردیم . احساس خوبی بود . احساسی که از ناامیدیم کم میکرد .》 مینا:ما باید بریم . ملینا:ما مادرتو به آرزوش میرسونیم اینو مطمئن باش . J/M:مطمئن باش مادرت به وجودت افتخار میکنه . ما با هم اونو خوشحالش میکنیم . {اون لحظه احساس آرامش بیشتری داشتم . 》 مبینا:من تمام تلاشمو کردم . من یه دانشگاه خوب پیدا کردم . فقط کافیه اونجا امتحان ورودی بدیم . آشنام تو یه کمپانی کار میکنه میتونه مارو به عنوان حسابدار و منشیای اونجا استخدام کنه . ما به هدفمون میرسیم .باید سخت واسش تلاش کنیم . {همه با هم گفتیم }درسته .ما همه چیزو درست میکنیم . 《احساس خیلی بهتری نسبت به قبل داشتم . اون احساس پوچی کم کم داشت تبدیل به امید میشد . ما میتونستیم اینکارو بکنیم . ما باید آرزوی مادر مینارو براورده میکردیم .》 مینا:فقط موندن مادر و پدر تو J/M.ما باید..... J/M:نه نیازی نیسته راستشو میگیم . اگه اونا قبول کردن من باهاتون میام .من فهمیدم که اونا چقدر واسم با ارزشن ....من .....من دوسشون دارم 😢 مینا:پس بهشون بگو . هر چیزی که بشه با همیم نمیذاریم ناراحت باشی J/M.
{گوشیمو برداشتم و زنگ زدم .هر بوقی که تلفن میخورد قلبم تند تر میزد ....} مامان:الو J/Mعزیزم . J/M:سسسلام مامان . -:سلام عزیز دلم حالت خوبه ؟راحتی اونجا مشکلی نداری ؟ -:مامان ....خب راستش من ...... میخام یه چیزی ازت بپرسم . -:بپرس عزیزم . -:من ...من ...میخام واسه تحصیل برم خارج کشور..امممم ...میتونم ؟ -:چچچی ؟خب مگه اونجا راحت نیستی مشکلی پیش اومده ؟ -:نه مامان اما من میخام که برم . -:خب کجا میخای بری ؟ -:کره جنوبی . -:حالا واسه چی اونجا ؟ -:اونجا کشور پیشرفته ایه من میخام پیشرفت کنم و آیندمو بسازم ...ببین مامان میخام واستون بهترین باشم...من ... -:با اینکه خیلی دوست دارم ولی .....تو میتونی ....بری .همیشه دلم میخاسته تو به جایی برسی که مثل ما شرمنده نباشی دلم میخاسته که همیشه خوشحال باشی ...اگه این خوشحالت میکنه بورو ... پدرتم من راضی میکنم -:مامان شما هیچوقت نباید شرمنده باشین چون وجودتون واسم باعث آرامشه .اینکه همیشه کنارم بودی .،..با حرفات بهم آرامش دادی ...دوست دارم مامان😢 -:منم همینطور 😢 《مامانم امضا کرد و خدا حافظی کردیم .احساس عجیبی داشتم انگار که نمیدونستم باید چیکار کنم .خوشحال باشم چون میتونم برم ..یا ناراحت که ازشون دورم ؟ولی اون موقع تنها کارم این بود که به جلو حرکت کنم ..،آره آینده رو بروم بود میتونستم ببینمش مثل یه ستاره دنباله دار که آرزوهام پیشش بود ....
خب پارت سوم همینجا تموم میشه♡امیدوارم که خوشتون اومده باشه اگه دوس داشتین لایک کنید ♡ موارد پارت بعد ♡:رفتن به ....《دیگه خودتون حدس بزنین کجا😐😂》
نتیجه 1
기다림......♡
نتیجه 2
기다림.......♡
نتیجه 3
기다림.......♡
نتیجه 4
기다림.......♡
خیلیییییی خـــوب و عـــالـــی بود مــمــنــون 💜
سلام داستانت خوبه ولی من خوشم نمیاد از اینکه همیش J/M قُصه داشته باشه 😐😶😶😶😶😶
راستی عاجی اخر فهمیدی کاربر چندی؟
نه عاجی نفهمیدم😂♡
خیلی سادس روی گِردیه پروفایلت نگه دار برای چندتا چیز میز میاره تو روی کپی نشانی پیوند بزن بعد برو توی پی وی یکی الصاق کن
بازم نفهمیدم😂
خوب بود ولی یکم غمگین بود نصفشو نتونستم بخونم 😂😂
اینا بعدش تبدیل به خوشحالی میشه جوری که نمیتونی از خوندن داستان دست برداری😜❤
عاجی ؟؟؟؟؟ هزار تا سوال ازت راجب بی تی اس دارم
جانم ♡بپرس عزیزم♡^-^
بین اونی که همچیندقیافه ای نداره صداشم کلفته کیه؟؟؟
توهین نکردمااااا خواستم دررست مشخصاتشو بدم
نمیدونم والا همشون که جذابن ولی خب صدا کلفت یکی نامجون داریم یکی شوگا داریم جیهوپم صداش کم و بیش کلفته بقیشون صداهاشون کاملا نازکه اینایی گفتم خدایی خیلی جذابن کدومو میگی؟😂
فکر کنم نامجن بود تو گوگل زده رپ مانستر 😳
بابا من قاطی کردم شوگا کیه جیهوب کیه؟
عزیز دلم رپ مانستر اسم استیج قبلیش بود الان اسمش آر ام 《RM》مخفف《REAL ME》به معنی منه واقعی^-^
شوگا ام رپر است اینجوری بگم ساده تره تا کل موقعیتاش😂
جیهوپم رپره و دنسر ببین اسماشونو سرچ کن کاملا متوجه میشی😻
من یه تست دارم تو صف بررسی واسه بی تی اس است خیلی باحاله فکته تا حالا نشنیدی بصبر😜
من داشتم سوالارو میپرسیدم خیر سرم ارمی شم😂😂😂 نه ولی من نمی تونم ارمی باشم
باشه حتما می خونمش🖤💕
عاجی چرا آرمی نشی ؟یه عالمه منبع هسته همچی گفتن😜
بابا من قیا فه هارو نمی تونم تشخیص بدم الان دیدم توی ی تست تو تهیونگ ی شکله بهد توی ی تست دیگه ۱۸۰ درجه تغیر کرده بود من مخم نمی کشه
بعد هرکدوم از اهنگای بی تی اس ۴ یا ۵ دقیقه است اگه بخوام ۳ تا رو گوش کنم ی ربع از وقتم رفته اقا من نمی تونم✋🏻