ناظر جان عمت منتشر کن
عنوان اینه نشد بنویسم تو بخش عنوان:(در بین خواهران بیت لند چه میگذرد؟) این فقط شوخی و محض خنده ست لطفا جدی نگیرین اینو نوشتم که فقط یکم بخندیم
|~کلر و مورگانا~| کلر درحال خوندن یک فن فیک باحال درباره کاراکتر کلر توی افسانه های آرکادیا بود. مورگانا:«من دارم معجون درست میکنم!» کلر یاد گرفته بود نسبت به همه حرف و سخن های اطراف وقتی داره فیک میخونه بی توجه باشه پس سکوت کرد. مورگانا:«قابلمه آتیش گرفت!» کلر با خودش عهد کرد تا تموم نشدن این فیک از جاش تکون نخوره. مورگانا:«پرده ها آتیش گرفتن!» کلر:«آها چه جالب •-•» مورگانا:«ککککککمممممکککک خونه آتیش گرفتتتتت!» کلر:«....» مورگانا:«کلرررررررررررر خودم آتیش گرفتممممم!» کلر:«صبر کن دیگه هنوز این تموم نشده!» مورگانا:«یخچال آتیش گرفت!» کلر یه دفعه پرید توی آشپزخونه و از ناکجاآباد موعود...(نویسنده:شرمنده جوگیر شدم•-•)... ناکجاآباد یه سطل آب آورد و با یه چرخش همه آتیشا رو خاموش کرد. بعد با نگرانی خاص یک مادر در یخچالو باز کرد و گفت:«همه خوبین؟...ژله؟...کیک؟... شکلات؟... قورمهسبزی؟... خدارو شکر » مورگانا درحالی که خاکستر شده بود:«ممنون که پرسیدی منم خوبم-_-»
|~میبل و کارول~| کارول:«میبلییییی.» میبل:«نه» کارول:«آجوی مورد علاقه مننننن» میبل:«اصلا» کارول:«برات کیک و ساندیس(ساندیس غیر خوردنی) میخرم.» میبل:«هوففففف باشه.» کارول:«تو بهترینی^-^» میبل رفت پیش یه یارویی که یه بسته آبنبات چوبی جوش گذاشته بود و جلوش نوشته بود:«آبنبات رایگان» میبل:«ببخشید آقا یکی از این آبنباتا بهم میدین؟» اون یارو:«بفرمایید *دادن آبنبات چوبی به میبل* نوش جان» میبل:«*گرفتن آبنبات چوبی* ممنون ولی این برای من نیست.برای خواهر بزرگترم کاروله گفت اگه خودش بیاد بگیره همکلاساش که اینجا نشستن بهش میخندن اوناهاش اونجاست *اشاره کردن به کارول* همون مومشکیه...*بلندتر حرف زدن* کارول آدرینا کالاهان!»
|~آرها و آرنی~| آرنی داشت با گوشیش کانتر بازی میکرد. آرها:«آرنییییییی کککمممممککککککک» آرنی بدون اینکه سرشو از توی گوشی دربیاره گفت:«بله؟» آرها:«یه نفر برام نوشته ازم خوشش میاد حالا چی بگم؟بگم خوش بحالت خوبه؟» آرنی بیخیال بازی شد و گفت:«کجا نوشته؟» آرها:«تو تستچی زیر یکی از تستام نوشته.» آرنی:«دقیقا چی نوشته؟» آرها:«نوشته ازت خوشم میاد خیلی باحالی. معلومه داره مسخرم میکنه،براش بنویسم برو خودتو مسخره کن؟نه بزار برم پی ویش بهش بگم برو خودتو مسخره کن مسخره بی نمک بعد بلاکش کنم اینجوری بهتره نه؟» آرنی:«خوب براش بنویس تو هم دوسش داری.» آرها:«من که نمیشناسمش چرا بهش بگم دوسش دارم؟ همین دیروز عضو شده اصلا چرا باید بشناسمش؟» آرنی:«خوب براش بنویس ممنون.» آرها:«چرا؟خوب چی گفته که بگم ممنون؟روش هک کردن بانک مرکزی رو که ننوشته•-•» آرنی:«پس بنویس میخوای باهاش دوست بشی یا یه همچین چیزی » آرها:«خوب من که نمیخوام باهاش دوست بشم پس چرا باید بهش بگم؟اصلا من این بشرو نمیشناسم معلومه مورگانا یه اک دیگه زده داره مسخرم میکنه» آرنی:«بابا ولش کن اصلا جوابشو نده بیخیالش شو دیوونم کردی» آرها:«ایده خوبیه...جوابشو نمیدم...اصلا بزار کامنتشو پاک کنم...نه بزار برم تو پی ویش بنویسم سلام بعد که جواب داد بلاکش کنم...آره این بهتره.» آرنی:«0_0»
|~سوگند و سانست~|(این دوتا خواهر نیستن ولی دوست که هستن😐) سانست:«من از دیشب تا الان کلی فکر کردم و یه راهی پیدا کردم که حالت خوب باشه همیشه کلا پنج قدمه که اگه انجامش بدی هرروز تغییر را احساس خواهی کرد.» سوگند درحال خوردن ساندیس خوردنی بود.(از الان هرچیزی که داخل پرانتز نوشته میشه چگونگی عمل کردن سوگند به دستورالعمل ساندیس غیر خوردنیه) سانست:«قدم اول:وقتی از خواب بیدار میشی بی اعصاب نباش شده الکی بخند و خوش باش(سوگند با تکرار رومخ صدای "پلاستیک کهنه آهن کهنه دمپایی پاره خریداریم" ساعت هفت صبح از خواب بیدار شد ولی بجای اینکه مثل هرروز راننده رو مورد عنایت قرار بده بالبخند پرانرژی از جا بلند شد و گفت:«من ابردپرسم!») قدم دوم:نظراتتو صادقانه بگو نیاز نیست برای نظر بقیه دروغ بگی(یکی از بچههای فامیل که همسن سوگنده:«یه لباس جدید خریدم مدل موهامو هم عوض کردم بهم میاد؟» سوگند گندم زاده:«بزار راستشو بگم لباست انگار گونی سیب زمینیه و داره تو تنت زار میزنه مدل موهاتم شبیه کرکسه دماغتم خیلی درازه دختره لوس! آخی این خیلی وقت بود تو دلم مونده بود!») قدم سوم:غذایی که دوست داریو بخور نزار بقیه برات تصمیم بگیرن(سوگند:«وقت صبحونه ست» یه بشقاب برمیداره پرش میکنه کچاپ و با نون میخوره!) قدم چهارم:لباسی که دوست داریو بپوش به نظر بقیه اهمیت نده (سوگند لباس مورد علاقشو پوشید،یه پیرهن مشکی که روش عکس یه یاروییه که خودشو د.ا.ر زده و زیرش نوشته شده "من از درون م.ر.د.م") قدم پنجم:کارایی رو بکن که حالتو خوب میکنه(ساندیس غیر خوردنی وارد اتاق میشه که گندمک یه جوری با ماهیتابه زد تو صورتش که سوت شد بیرون.سوگند با چشمایی که انقد درشت شده بود از کلش زده بود بیرون:«وای! الان واقعا حس خوبی دارم! میخوام برم تو کوچه همه مردمو با ماهیتابه بزنم!🥺»)خوب فهمیدی؟» مغز سوگند:«نه اصلا» خود سوگند:«آره حتما اوکیه😁»
چطور بود؟ بازم از این جور چیزا بزارم؟
دیدن اینا واقعا یه حس نوستالژی طور به ادم میده
باورم نمیشه سه سال از همه ی اینا گذشته و حتی بعضی اسما تو داستان رو واقعا طول کشید تا یادم بیاد
همچنین سلاممم
عههههههه یه نفر دیگه هم از مرگ برگشت پشمااااااااااامممممممم
اوکی ، ولی یکی باید به من بگه بیت لند چی چیه ؟
اسم اکیپمونه
سیلام اوجولی خالهههههه / مامان بزرگ 😂
من برگشتمممممم •------•
خوش برگشتی 😐
/دیدن تست بعد 3 هفته/
آورین آورین 😂👏🏻
عالی😂
و یه چیزی،اوسی آرنی رو نیازمندم مسشه برسونی بهم=/
باش بزار ببینم میتونم پیداش کنم
نمیدونم چرا ولی اینجا با کلر همزاد پنداری کردم 😹
دمک هار😂👌
ترنم داشت بستنی های عزیز منو به فنا میداد•-•
من اگه به نصیت های سان گوش کنم که به دست خودش م.ی.م.ی.ر.م•-• ....هق•-•
جررر🤣🤣🤣
والا بخدا🤣
|~سوگند و سانست~|
طبق دانسته های علمی بنده....اوسیای اپاراتشون سیستر تشریف دارن😐🤝
به اطلاعاتم همین الان افزوده شد😐
ما کلا همه اوسی هامون خواهرن حتی خودمونم همو اجی صدا میکنیم-w-
اورین اورین👏🏻
این چه سمی بودددددد
خواهش میکنم من متعلق به همتونم😂😂
عالی بود اگه بازم از اینا ننویسی میدم ازمیا بقولتت😐
*در حال خوندن بازگشت ساحره برای بار ۸۳۶۳۶۲۱۹۱۰۲۹۲۹
ازمیا کیه😐
ساحره ی بدبخت بدجنس •-•
صحیح