
های..
یانگ سو ی سگ برام گرفته بود .. ک خیلییی خوشگل بود و پشمالو بود😘.. یانگ سو: هانی من . واقعا متاسفم اگه توی چند هفته قبل اذیتت کردم یا باهات خوب برخورد نکرده بودم .. همه کار هایی ک انجام میدادم فقط واسه ی این بود ک تو رو بدست بیارم ..+ میدونم!.. مهم نیس . گذشته رو فراموش کن:) ...
اسلاید ۲: از طرف تهیونگ : نمیدونستم چ اتفاقی داره می افته هانی ترکم کرده بود ... روی تختم دراز کشیدم و عکس های ۲ نفری خودم و هانی رو نگاه میکردم .. با انگشتم روی هوا کلماتی رو مینوشتم مثل : عشق. خیانت . تنهایی و ... یاد پروانه افتادم ... اون پروانه هم مثل من سردرگم بود ..با صدای زنگ تلفنم از فکر در اومدم... تلفن رو برداشتم .. تهیونگ سلام ناشناس: ته چی شد؟ کی قراره با هانی فرار کنی؟ تهیونگ : همه چی کنسله .. هانی منو ترک کرد .. ناشناس: یعنی چی؟ ته: یعنی همین .. اینو گفتم و گوشی رو قطع کردم ...
لایک کن ... کردی؟ حالا برو ادامه داستانو بخون
زمان گذشته: ساعت 4:48دقیقه ظهر .... ۲ روز قبل از گروگان رفتن تهیونگ از طرف یانگ سو : دیگه وقتش رسیده بود .. من هانی رو میخواستم پس مجبور بودم تهیونگ رو گروگان بگیرم چند روز تعقیب ش کردم .. تا بالا خره تونستم گیرش بیارم ... بردمش ی آپارتمانی ک خراب بو و معمولا هیچ کس اونجا نمیرفت... شماره هانی رو از گوشی تهیونگ برداشتم و بهش زنگ زدم .. بعد شنیدن صداش .. حس خوبی بهم دست داده بود .. من قاتل نیستم! اما برای اینکه بتونم هانی رو بدست بیارم باید ب هانی میگفتم اکه باهام ازدواج نکنه تهیونگ میمیره...
زمان حال: هانی: ب نظرم همه چیز خوب بود با فاصله گرفتن از تهیونگ هم من هم تهیونگ تو آرامش بودیم ... صدای زنگ تلفن: تلفنم رو برداشتم .. بورا بود ... + سلام ..جانم؟ -هانی .. کجایی ؟ حالت خوبه؟ تهیونگ خوبه؟ چند ماه پیش بهت زنگ زدم اما تماسم رو رد کردی بعد اون کلی بهت پیام دادم اما جواب ندادی دانشگاه هم نمیای همه چیز خوبه؟ هانی: بورا کلی اتفاق افتاده ک باید بعدا برات توضیح بدم .. بورا: الان کجایی؟ میخوام بیام ببنمت .. همون خونه ای ک با تهیونگ خریده بودین بیام؟ هانی: نه نه ... ببین بورا من دیگه با تهیونگ رابطه ندارم! ببین بعدا همه چیو واست توضیح میدم .. بای .. بورا: اینو گفت و گوشی رو قطع کرد ... نمیدونستم یعنی چی ک با تهیونگ رابطه نداره؟
هانی بهم پیام داد ک ساعت ۲ بعد از ظهر فردا توی کافه منتظرمه ... هانی: ساعت ۱ و نیم بود ...لباسام رو برداشتم و حاضر شدم .. رفتم ب کافه . همین ک رسیدم اونجا اشکام ریخت .. همون کافه بود ک با ته قرار گذاشته بودم و ترکش کردم.... با دیدن بورا اشکام رو پاک کردم و لبخند زدم ... بورا مث همیشه با کلی انرژی باهام حرف میزد و کلی سوال میکرد ... اتفاق های این مدت رو براش توضیح دادم .. اشکام میربخت ... این بار ته نبود ک اشکام رو پاک کنه .. از ی طرف دلم براش تنگ شده بود ... از طرفی هم جدایی مون ب نفع هردومون بود ....
بای لاوم ... پارت بعد رو زمانی میزارم ک لایک ب ۳۰ برسه ..
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عشق سوک به نفرت تبدیل میشه !!!
گاهی زندگی اونجور که میخوایم پیش نمیره گاهی شیرین میشه گاهی هم تلخ .
آریانا برای گرفتن جون تهیونگ وارد کمپانی میشه اما تموم احساساتش تغییر میکنه و دیگه نمیخواد جون تهیونگ رو بگیره اما چرا؟؟
چرا عشق سوک تیدیل به نفرت میشه ؟ چرا آریانا میخواد جون تهیونگ رو بگیره ؟
پین؟؟
تولدت مبارک با آرزوی بهترینا
پارت بعد پارت بعد
پس کی میاد پارت بهددددددد
عا نازی های میگم چیزه..شادم سرگوشی مامانمه✓
واسه همین مجبور شدم بلاکت کنم سوتفاهم نشه هااااا راستی میصت:/
اره متوجه شدم ...
ولی من این تیک رو ک میدی رو میخوام:))))
داداش لایکا سی رو رد کرده ها با منم سی و یک پس پارت بعدی کوووو؟؟؟🤔
مینویسم --
لایک به سی رسید بعدییی
بابا من قهرمممم... اهههه
هر داستانی رو میخونم بعد از چند پارت نویسندش از تستچی میرههه... ایشششش
سخنی ندارم--
چرا تا چند ماه دیگه نمتونی بنویسی؟؟؟؟
عام هم اینکه حوصله ندارم و دوستمم فعلا نیس... اینم هست ک گوشیمو میگیرن
و ... از تستچی دارم میرم .
تور خدا بزار تا جایی که میتونستم حمایت کردم😂
فعلا نمیتونم :)
...؟
گفتم لایک ب ۳۰ برسه بعدی رو میزارم حیح ..
و تا چند ماه دیگه فک نکنم بتونم بنویسم:)