اسم داستان ب lovely تغییر کرددد
معرفی بخون ..... یه پسر بود و ماسک مشکی زده بود.. اما از چشماش میشد تشخیص داد کیه .. تهیونگ بود .. اون لحظه نمیدونستم چطوری باید باهاش صحبت کنم .. زبونم بند اومده بود .... حس شرمندگی داشتم .. من ولش کرده بودم .. و حتی دارم با یکی دیگه نامزد میکنم .. عجیب بود .. چطوری زندگیم آنقدر تغییر کرد ؟ اصلا چرا برگشت ؟اگه آسیبی ببینه چی؟
دوهفته قبل: حدودا یه هفته از اون ماجرا میگذره و تهیونگ هم در حال نقشه ریختنه .. اما .. نمیخواد یکدفعه با هانی ملاقات کنه .. چون نه تنها خودش بلکه اینبار هانی هم تو دردسر میندازه .. پس منتظر یه فرصت مناسبه تهیونگ(باخودش): یعنی تا الان عاشق اون شده؟ منو فراموش کرده؟ اصلا منو دوست داشته و داره؟ یدفعه متوجه ویبره موبایلش شد .. - جواب دادن تلفن ناشناس: کی میخوای بری هانی رو ببینی؟ تهیونگ: هنوز زوده .. نمیخوام تو دردسر بیوفته .. بزار همه چی اوکی بشه
سه ساعت قبل دیدار ته و هانی: بالاخره ساعت طلایی رسیده بود.. تهیونگ گوشیش رو برداشت و با یه شماره تماس گرفت - دارم میرم هانی رو ببینم + مطمئنی؟ - کاملا مطمئنم .. باید باهاش حرف بزنم .. الان وقتشه
چند لحظه سکوت کردم و تو چشماش خیره شدم ک تهیونگ سکوت رو شکست - خوبی؟ با شنیدن صداش البخند روی لبام اومد و دقایقی همه چی رو فراموش کردم اشکی از روی گونم سرازیر شد ..
. ک تهیونگ با دستش پاکش کرد ... بغلش کردم .. باورم نمیشد دوباره دارم میبینمش.. ولی ی حس ترس توی وجودم بود .. الان باید چی کار میکردیم؟
کامنت و لایک یادت نره لاوم
پارت بعد پلیز
به زودی ♥️
های هانی حتما به تست باشگاه مشتریان من سر بزن تا از جوایز ما بهره مند شی:)🌠🌠✨✨👑👑👑🎠🎠💝💝💕
چشم
عالیییی
چه حس خوبیه وقتی مخفف اسمت میشه هانی😂
واهای😂💜
پارت بعددد ایندفعه بیشتر بنویسس
هعبببب
پ بعد:)🌚😻🌸
هفته دیگه🥲💜
اوکی🌚🌸
افرینن😻🤍
خیلیی قشنگ بود^_^😻🌸
مرسی عزیزم
10
9
8