
لطفا کپی نکنید:)💖
چند دقیقه که گذشت مغزش لود شد و تونست تشخیص بده که صدای گریه است. ولی یه گریه ی معمولی نه، خیلی شدید بود . صدای گریه توی قلبش فرو میرفت . در تلاش بود که منبع صدا رو پیدا کنه برای همین در تاریکی سعی کرد چراغ قوه رو روشن کنه(توی خانواده کسی ازینجور وسایل مدرن استفاده نمیکرد و اریکا یواشکی این رو از سطل اشغال یه خانواده برداشته بود) چراغ قوه رو روشن میکنه و برای بار چندم چهره اش حیرت زده میشه. به راهروی بیرون اتاقش قدم میذاره و تمام تلاشش در اینه که اروم راه بره تا کسی بیدار نشه و اینکه شخص گریان رو پیدا کنه.
احتمال اینکه کسی با صدای گریه بیدار شه چیزی نزدیک به صفر بود. چون واقعا صدای ارومی بود و اریکا گوش های تیزی داشت. این رو مدیون قدرت خفاشیش بود ولی همین قدرت باعث شده نسبت به بقیه ی اعضای خانواده بیناییش ضعیف تر باشه. ناگهان صدای گریه شدید تر شد و اریکا فهمید کسی که پشت این در وایستاده کسیه که بشدت از چیزی ناراحته. با دیدن در اتاق تعجب کرد که چرا زودتر حدس نزده بود ولی بازم برایش سوال بود که چه چیزی خواهرش رو انقدر ناراحت کرده.
در اتاق جنی رو باز میکنه و جنی رو با قیافه خیس ولی حتی باز هم زیبا میبینه. چند قدم به داخل اتاق میره تا اینکه خواهرش متوجه ی حضورش میشه. خیلی جا میخوره و میگه: ت... تو صداش قوی و عصبانی میشه و میگه : اینجا چیکار میکنی اریکا؟!🤨 اریکا با اینکه کلا به زمین و زمان واکنش نشون نمیداد اینبار کمی معذب شده بود. با صدای ارومی گفت: ببخشید... معذرت خواهی کردنه اریکای مغرور اتفاق نادری بود و حتی جنی هم که اجتماعی نبود ازین موضوع باخبر بود برای همین سریع گفت: اشکال نداره...بیا بشین.
اریکا تعداد دفعات خیلی کمی به اتاق جنی رفته بود برای همین با دقت به همه ی جزئیات نگاه میکنه. میز تحریر قهوه ای چوبی که روش پر از کتاب و شمع بود. دور تا دور سطح بالایی دیوار رو پیچک سبز رنگ که گل های صورتی ازش روییده بودن اویزون شده بود که اتاق رو خیلی زیبا میکرد. یه تخت پرده دار زرشکی بزرگ در وسط اتاق بود و یه میز کوچیک قهوه ای هم کنارش که باز روش کتاب بود و البته فانوس. فرش قرمز رنگ گردی در گوشه اتاق پهن شده بود و خلاصه اتاق تم فانتزی و زیبایی داشت. اریکا کنار جنی روی تخت میشینه و میگه: داشتی گریه میکردی. : درسته. جنی با صدای ارومی اینو میگه. بعد با تعجب اضافه میکنه: چجوری شنیدی؟! و اریکا بهش لبخند میزنه و میگه: گوش های من خیلی تیزن.... ولی بحثو عوض نکن برای چی داشتی گریه میکردی؟ صبح هم منو پیچوندی!
جنی نفس عمیقی با این معنا که بذار بهش بگم دست از سرم برداره میکشه. و بلخره کوتاه میاد: خیلی خب ولی به کسی نگو باشه؟ خوشم نمیاد تو زندگیم دخالت کنن. اریکا با هیجان سر تکان میده و جنی اضافه میکنه: دنبال من بیا. بعد با قدم های نرم به سمت کمد قهوه ای گوشه ی اتاق میره که کم تر از بقیه ی وسایل جلب توجه میکرد. اریکا هم سریع دنبالش میره. بلخره یکی از معما ها داشت حل میشد!! جنی چشم هاشو میبنده و در کمد رو باز میکنه و به داخلش قدم میذاره. کمد اندازه ی یه کمد معمولی بود برای همین اریکا کمی تردید داشت. با این حال اون هم وارد کمد لباس میشه. جنی چند تا از لباس ها رو کنار میزنه تا به گوشه کمد میرسه که در کنج اتاق قرار داشت. و دستش رو در کنج کمد میندازه و هل میده و کمد به ظاهر معمولی ای که درواقع یه در مخفی بود به روی چشم های کنجکاو اریکا باز میشه...

بچه ها اگه میشه لطفا یذره بیشتر حمایت کنید🥺💖 تا جایی که میدونم الان تنها کاربری که داستانم رو دنبال میکنه ERICA هستش و واقعا ازش ممنونم:)🫂 متاسفانه تستای داستان طرفدار ندارن با اینکه نویسنده خیلی خیلی زحمت میکشن💔 ممنون میشم اگه ازمون حمایت کنید:)🤍🪄

مرسی که تا اینجا اومدین امیدوارم خوشتون اومده باشه:)💖
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سوم تو داستانم و تستای بعدی تبلیغت رو میکنم
فیلا قراره پسر دایی وروجکم بیاد و داستن رو تو 3 جا مینویسم پس اول باید تو اولی مکان تغیراتم رو ثبت کنم بعد ایراد ها رو برطرف کنم بعد باید تو لبتاب کپیشون کنم و..... پس متاسفانه زمانش نامعلومه ولی ازت حمایت میکنم و تبلیغ
مرسیییی کمکت خیلی برام ارزشمنده البته امیدوارم اذیت نشی🥺💕🪄
مشکلی نیست من عجله ای ندارم:)💕
اذیت چیه هیچیم نمیشه
خواهش می کنم
دوم
خیلی خیلی خیلی زیبا هستش
واییییی مرسی🥺🤍
اول از هرچیزی
تستای داستان طرفدار دارن فقط ادمای زیادی تا الان داستانتو ندیدن
اره داستانم طرفدارهای خودشو داره ولی میدونی؟ احتمال اینکه تست طنزت محبوب بشه خیلی بیشتر از داستانه و بازدیدای داستان من خیلی کمه.
ولی اشکالی نداره من برای هر تعداد که دنبال کنن مینویسم، تازه نمیخوام شخصیتام وسط راه ول شن😂😅💖
واییی
این از هرچیزی بهتره
مرسی:)
و بلخرههه
😂🤍