
سلام آبتین هستم اومدم با پارت سه
گفتم چه شرطی پدرم گفت مرینت باید طراح شخصیت بشه و باید پدر و مادرش هم اجازه کامل بدن من گفتم ممنون پدر واقعا ممنون من مطمعنم مرینت حتما قبول میکنه و با سرعت موشک دویدم سمت اتاقم 🚀🚀🚀🚀وقتی رسیدم سریع گوشیو برداشتم و به مرینت زنگ زدم و همه چیزو بهش گفتم اون هم یهو پشت تلفن یک جیغ خیلی بلند کشید و با تمام ذوق و شوقی که داشت قبول کرد خوب میریم اونور در خانه مرینت چنان جیغ بلندی زدم که مامان و بابام سریع دویدن تو اتاقم و با نگرانی گفتن یا خدا مرینت چی شده اتفاقی افتاده گفتم
مامان بابا من قرار عروس شم 👗👗👗👗(امشب شب یلداس 🍉🍉🍉🍉) ببخشید جوگیر شدم بریم . بابام یهو پرید بغلم و گفت این پسر خوش شانس کیه من گفتم آدرین اونا گفتن پس بالاخره من گفتم یعنی چی بالاخره مامانم گفت از همون روزی که برای مسابقات بازی های رایانه ای اومد ما میدونستیم اخر شما دوتا به هم می رسید (اشاره به قسمت گیمر)گفت حالا عروسیتون کیه گفتم اینارو نمیدونم کی یهو آدرین زنگ زد (ادرین + مرینت -)-بله عزیزم + گفتم بابام خواسته امشب برای شام بیای با خانوادت خونه ما تا درباره عروسی صحبت کنیم من هم با کمال میل قبول کردم میریم شب از زبان مرینت
زنگ در رو زدم ناتالی با دوربین خونشون مارو نگاه کرد و گفت بفرمایید و ناگهان در باز شما رفتیم داخل که ناتالی در را باز کرد و ما رفتیم داخل که دیدیم ادرین با یک کت شلوار شیک اونجا وایساده ما رفتیم داخل وقتی رسیدیم یه نیم ساعتی حرف زدیم که بابا آدرین گفت چطوره بچه ها برن داخل اتاق و حرف بزنن همه گفتن خوبه که منو آدرین رفتیم داخل اتاق از زبان آدرین و با مرینت رفتیم داخل اتاق که من به مرینت گفتم پدرم گفته برای اینکه با ازدواج موافقت کنیم باید تو طراح شخصی بشیم مرینت گفت من مشکلی ندارم ولی باید مامان بابام اجازه بدن گفتم باشه از زبان گابریل به پدر و مادر من اینو گفتم قرار شده اگر میخوان ازدواج کنن اگه شما مشکلی ندارید طراحی شخصی آدرین میشه که تام و سابین (پدر مادر مرینت)گفتن تصمیمش با خودشه ما مشکل نداریم
از زبان آدرین از اتاق با مرینت اومدیم بیرون که من به پدرم گفتم بابا مرینت مشکلی نداره که مامان مرینت گفت درباره چی حرف میزنید که بابام گفت راستش همین الان که من داشتم با شما حرف میزدم ادرین هم داشت همینارو به مرینت میگفت از زبان مرینت بابام یک دفعه گفت درباره زمان ازدواج کی مراسم بگیریم پدر ادرین گفت راستی داشت یادم میرفت که پدر آدرین به ناتالی گفت ناتالی حلقه را بیار💍💍💍 ناتالی هم یهو با یک جعبه که توش یک حلقه خیلی براق و خوشگل بود اومد و گفت این هم حلقه عروسی شما خانم دوپن چنگ که پدر ادرین گفت درباره سوالتون اقا دوپن چنگ راستش برنامه ما برای دو ماه دیگه بود بابام گفت راستش ما در خیلی جاها فامیل داریم و اگر مشکلی نداره عروسی برای یک سال دیگه که هم ما مهمونا را دعوت کنیم و هم یکم بچه ها با هم باشند که پدر ادرین گفت باشه مشکلی نیست
فردا صبح از زبان مرینت با صدا زنگ گوشیم از خواب پریدم دیدم ادرینه که یهو ادرین گفت مرینت مادر کاگامی فوت کرده همین الان آماده شو بیا پایین یهو گوشی از دستم افتاد و بهم شوک وارد شد هی آدرین میگفت مرینت که یهو تیکی اومد گفت ادرین مرینت میاد یک دقیقه بهش به خاطر هر خبری که دادی شک زده شد از زبان تیکی به مرینت گفتم مرینت چی شد مرینت هم همه چیزو گفت که من گفتم بهتره آماده بشی الان آدرین میاد من با حالت گریه کنان گفتم باشه بعد آماده شدم آدرین اومد و رفتیم از زبان آدرین
وقتی رسیدم رفتم پیش کاگامی و باهاش هم دردی کردین تا اومدم یک چیزی بگم یهو دیدم ویهم (همون طرفدار پروپاقرص آدرین) پرید بغل کاگامی یهو هنگ کردم که کاگامی گفت آدرین راستش میخواستم بهت بگم من به اجبار مادرم با تو بودم و راستش من همیشه ویهم را دوست داشتم که منم گفتم راستش اومدم بگم منو مرینت باهم نامزد کردیم که کاگامی این که عالیه پس هر کسی به چیزی که میخواست رسید که من گفتم به نظر همینطوره بعد هم به مراسم ادامه دادیم
دوستان میخوایم بریم به دو هفته بعد که دوباره همه چیز سر و سامون بگیره از زبان آدرین قرار شد امروز به مناسبت نامزدی منو مرینت با دوستامون بریم بیرون رفتیم بستنی آندره بستنیامونو گرفتیم و همه دور هم خوردیم بعد من نظر شجاعت حقیقت دادم همه نشستیم به ویهم و کاگامی افتاد کاگامی شجاعت رو انتخاب کرد ویهم هم گفت باید دو دقیقه چشماتو ببندی کاگامی چشماشو بست که دیدیم یهو ویهم جلو کاگامی با حلقه زانو زد وقتی دو دقیقه کاگامی تموم شد یهو چشماشو باز کرد و سورپرایز شد و ویهم گفت کاگامی تسوروگی با من ازدواج میکنی کاگامی هم قبول کرد و بعد همو ب.و.س.ی.د.ن بعد هم ویهم همرو شام مهمون کرد شام رو تو هتل پاریس خوردیم و رفتیم خونه
دوستان اول ببخشید داستان زود تموم شد و دوم کسایی که فکر میکنند داستان گل و بلبل هست باید وایسن و ببینم😈😈😈😈😈 و لطفاً نظر بدید و اینکه من از این به بعد یک روز درمیون مینویسم چون کلاس شیشمم و درسام سنگینه
و همه به داستان کوروش سر بزنید
دمت گرم که تا اینجا اومدی
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تموم شد
خوب بود فالویی بفالو وگرنه انفالو💟😐
سلام عزیزم عالی مینویسی
فقط یه مشکل هست داخل داستان ماجرا ایجاد نمیکنی باید برای اینکه جذاب و طولانی تر بشه ابنکار رو بکنی شما همه چیز رو یه دفعه جلو میبری به نظر من اگه یکم با خودت کار کنی یه چند بار بنویسی شاید هم بتونی طولانی کنی و هم جذاب کنی
من مثل کوروش حرفه ای نیستم اما یه چیز ها توی سرم برای داستانم که میخوام بنویسم میگیره که خدا میدونه
چند تا نکته
یک: از رو کسی کپی نکن
دو: از بقیه الگو بگیر
اگه دوست داشتی این کار هارو بکن
عالی بود پارت بعد
لایک کردم
و به تستای منم سر بزن
دوستان ببخشید تستچی خرابه به محض درست شدن پارت چهار مینویسم
عالی بود 😘😘😘😘
فقط تو ششمی من که هفتم هستم چی 😫😫😫
سن یه عدده
سلام عالی بود 💞
به تست های منم سر بزنید و نظر بدید 💞💞💞🙃☺️
عالیییییییی بود فقط اگه بیشتر بنویسی طرفدارات بیشتر میشن
چشم ممنون