سلام دوستان داستان انابل 4 را خودم نوشتم امید وارم خوشتون بیاد❤️
ماریا:فردا تولد جولی هست باید واسش یه کادوی عالی بگیرم ولی نمیدونم چی بگیرم خوشش بیاد😓 (ماریا خواهر جولی است) کاترین : من تو مغازه بقلی یه عروسک خوشگل دیدم مطمئنم جولی خوشش میاد
ماریا: اُه عالیه امروز حتما یه سر به اونجا میزنم جولی (7 سالشه) :فردا تولدمه خواهرم گفته یه کادوی خیلی خوب واسم میخره چون 5 ساله که تولد نگرفتیم به خاطر مرگ مادرم😭 برمیگردیم پیش ماریا و کاترین کاترین: ماریا این عروسک هست اینو میگفتم😊(همون انابل) ماریا : وای خیلی خوشگله مطمئنم جولی خوشش میاد آقا ببخشید ما این عروسک را میخوایم(انابل را خریدن) فردا همه جا را ماریا تزئین کرد و تولد گرفتن و شب شد جولی: ماریا من عاشق عروسکم شدم میشه امشب باهاش بخوابم؟ لطفااااا ماریا :باشه 🤗 جولی با انابل خوابید نصفه شب شد در اتاق باز شد و محکم بسته شد😨
جولی از خواب بیدار شد ترسید و میخواست بیاد پیش خواهرش امااااااا.......
در اتاق ماریا قفل بود جولی:ماریا ماریا درو باز کن تورو خدا باز کن ماریا از خواب بیدار شد صدای جولی را شنید ولی اون هم هر چقدر سعی کرد نتونست درو باز کنه
ماریا :اصلا نترس در قفل شده هیچ چیز نیست آروم باش بعضی وقتا پیش میاد ...... صدای صندلی اومد (از این صندلی قدیمی ها) از اتاق مامانشون بود اما 5 سال بود در اون اتاق قفل شده بود 😱 درش باز شده بود جولی آروم رفت ببینه چی خبره خیلی ترسیده بود ماریا :جولی عزیزم تو اونجایی؟ تو اونجایی؟ جواب بده خب پارت اول داستانم تموم شد😁 پارت بعدی خیلی هیجان انگیز تر و ترسناک تر میشه منتظر باشید🤗
نظر میدی؟
این اصلا ترسناک نیست😐اما من عاشقش شدم من احضارو دیدم با آنابل 😉 خیلی خوبب مینویسی ادامه بده😇عالللیییییییییی😍😙😘😙😘😙😘😙😘😘😙😙😙😗😗💝💜💝💜💝💜💝💜💙💙❤💕💕💜💚💜💚💜💚💜💚💜💚
مرسییی پارت های بعدی که منتشر شده ترسناکه😉
پارت ۲ نداره ؟
قوه ی تخیل خوبی داری و عالی بود:)
ممنون ❤️❤️😘😘😘