هایییییی عاقا تصمیم گرفتم ی رمان جدید بنویسمم امیدوارم خوشت بیاد:)♡
دیگه خسته شده بودم خیلی تنها بودم تهیونگ دیگه مثل قبل باهام رفتار نمیکرد ... حس میکردم باهام سرد شده ! نیمه شب بود . چشمام پر اشک شده بود نمیتونستم درست جایی رو ببینم .. همون موقع گوشیم زنگ خورد . به امید اینکه تهیونگ باشه و نگارنم شده باشه گوشیم رو برداشتم .. اما تهیونگ نبود ! یکی از دوستای دانشگاهم بود . گوشی رو قطع کردم .
ی پیام برام اومد ناشناس بود . نوشته بود : هانی (اسم دخترس) اون پسره تهیونگ رو ولش کن ♡ تو یا باید مال من باشی .. یا مال هیچ کس دیگه نشی ) ..... تپش قلب گرفته بودم . برگشتم خونه .. تهیونگ نبود ب جین و کوک و بقیه زنگ زدم اونام از تهیونگ خبری نداشتن استرس داشتم ...
همون ناشناس بهم زنگ زد ... هانی: تو کی هستی؟ ناشناس: هوم بعدا این چیزا رو متوجه میشی .. فقط الان اگه میخوای تهیونگ جونت زنده بمونه باس بیای اینجا و مال من بشی ... هانی: تهیونگ کجاس؟ با اون چی کار داری؟ اون همه ی زندگیه منه.. خواهش میکنم کاری باهاش نداشته باش...
ناشناس: ۲ تا راه داری یا باید مال من بشی و قید تهیونگ رو بزنی .... یا ی کوچولو صورت تهیونگ خراب میشه😘 تلفن قطع شد .... قلبم درد میکرد به نفس نفس افتاده بودم ...
نمیدونستم باید چی کار کنم حالم دست خودم نبود .... ی فیلم از طرف اون ناشناس برام فرستاده شد فیلم تهیونگ بود .... به صندلی بسته بودنش و میزدنش .... وای اون به خاطر من داره عذاب میکشه.. قلبم درد میکرد نمیدونستم باید چی کار کنم وای زنگ زدم به اون ناشناس ... هانی: ببین تروخدا با تهیونگ کاری نداشته باش من . من میام هرجایی ک تو بگی اصن قید تهیونگ رو میزنم فقط بهش آسیبی نزن !...
به نفس نفس افتاده بودم .... تهیونگ همه ی زندگیم بود نمیتونستم میزارم به خاطر من تو عذاب باشه ... اگه بلائی سر صورتش بیا هیچ وقت خودمو نمیبخشم ... اون ناشناس ی آدرس برام فرستاد ...
لاوم میشه از داستانم حمایت کنی🥲 کامنت و لایک و فالو رو فراموش نکن لاولی🥲♥️
با این که فن بی تی اس نیستم عاشق داستانت شدم 😅🙂
دنبالش میکنم
عهههههههه اسم منم حانی هس😍🤩🥳🤍
عالیییی
عالییی بود🥲👏🏻
عالی بود🥺
مرسی🥺♥️
...
..
.
..
...
امیییی کجایی:)...