
«مرینت» از شدت شوکی که بهم وارد شده بود به پهنای صورت اشک میریختم. حس میکردم پاهام دیگه توان تحمل کردن وزنم و نداره. آروم سر خوردم و روی زمین افتادم که صدای ریزی بلند شد. سکوت مرگبار بینشون ترسم و بیشتر میکرد. صدای تپش های بلند قلبم به گوشم میرسید و در همون بین قدم هایی که هر لحظه بهم نزدیک تر میشد و به وضوح حس میکردم. همین باعث شد نگاه پر ترسم و به دنیس بندازم. یه لحظه فراموش کرده بودم این بچه هم کنارم هست. فقط با چشمای درشت به حال و روزم نگاه میکرد فوری از رو زمین بلند بشم و با گرفتن دستش سعی کردم از اون مرد فرار کنم پسری که دیگه حتی خودمم نمی شناختمش... «آدرین» از کوچه تنگ و تاریک بیرون اومدم. نگاهی به اطراف انداختم. تو این تاریکی شب پرنده ام پر نمی زد سرم و به چپ برگردوندم و مشکوک به انتهای خیابون نگاه کردم نمیدونم چرا حس کردم یک نفر داره دزدکی به حرفام گوش میده!
صدای فیلیکس باعث شد از فکر و خیال بیرون بیام. فیلیکس: کسی اونجاست؟ سرم و به نشونه منفی تکون دادم: نه مثل اینکه اشتباه فکر کردم. حضورش و پشت سرم حس کردم. فیلیکس: میخوای برگردی عمارت؟ بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: اره... همینطور که گفتم تا چند روز دیگه نباید دور و اطراف عمارت ببینمت باشه؟ با تمسخر لب زد: اوکی فهمیدم! در ادامه حرفش دستش و روی شونه ام گذاشت و درحالی که با نگاه ترحم برانگیزی نگاهم میکرد گفت: فکر نکنم با توجه به عشقی که بهش داری بتونی نابودش کنی! چشمام با درد برای زمان کوتاهی روهم گذاشتم. نمی توانستم منکر حرفش بشم. حق با اون بود اگه دوسش نداشتم تا حالا زنده نبود. قبل از اینکه به عمارت برم فیلیکس و به هتلش رسوندم و ساعت ۱۱ شب برگشتم. بی حوصله در و باز کردم و وارد شدم. کورمال کورمال خودم و به پله ها رسوندم و همین که خواستم از پله ها بالا برم توجه ام به اشپزخونه جلب شد
به نظر میاد هیچ کس اونجا نیست. با فکر اینکه شاید مرینت داخل باشه به سمت اشپزخونه حرکت کردم. با اینکه فقط چند ساعت بود ندیده بودمش ولی دلم براش تنگ شده بود دستم و به چهار چوب در تکیه دادم و بهش چشم دوختم مثل اینکه درست حدس زده بودم. پشت به من ایستاده بود و در حالی که سرش پایین بود زیر لب با خودش چیزایی و زمزمه میکرد گوشه لبم به حالت لبخند کش اومد. تکیه ام از دیوار برداشتم و چند قدم به سمتش رفتم ناگهان همون زمان به طرفم برگشت. تا چشمش بهم افتاد انگار که برق گرفته باشدش از ترس ۱ متر بالا پرید و دستش و روی قلبم گذاشت. شوکه از واکنش عجیبش سریع فاصله بینمون و با یک قدم پر کردم بازوش و تو دستم گرفتم و نگران لب زدم: حالت خوبه؟ با تردید به چشمام نگاه کرد. قرینه چشمش به وضوح می لرزید. لبخند بیجونی زد و با صدای تحلیل شده ای گفت: اره... خوبـ.. م
پشت بندش بازوش و به شدت از تو دستم کشید که باعث شد گره دستم دورش شل بشه و رهاش کنم. نیم نگاهی بهم انداخت و خواست از کنارم بگذره اما ناخداگاه دستش و گرفتم و به سمت خودم برگردوندمش. لرزش بدنش و به خوبی حس میکردم. اخم کمرنگی بین ابروهام نشست. آب دهنم و قورت دادم و با مکث پرسیدم: چرا یهویی باهام سرد شدی؟ برعکس چند دقیقه پیش با پوزخند جوابم و داد: تو بگو چرا باید باهات خودمونی حرف بزنم؟ گیج سرم و کج کردم. با صدای نسبتا بلندی ادامه داد: من هنوز تو رو چند روز بیشتر نیست میشناسم... پس خواهش میکنم ازم فاصله بگیر هرچی باشه تو فیلیکسی و آدرین نیستی! جمله اخرش و با کنایه و لحن خواستی گفت. یه جورایی میخواست بگه از حدم فراتر نرم. همین که دستش و ول کردم خیلی زود از جلو چشمم ناپدید شد. نفسم و سخت بیرون دادم. امیدوارم تا زمانی که کارم و تموم نکردم از ماجرا بویی نبره هر چند این دل لامصب نمیزاره کارم و درست انجام بدم کلافه با قدم های بلند خودم و به اتاقم رسوندم
«مرینت» چشمام و ناگهانی باز کردم. و روی تخت نشستم. پریشون نگاهی به ساعت انداختم. خداروشکر هنوز ساعت ۵ بود قبل از اینکه بقیه بیدار بشن از تخت پایین اومدم و با برداشتن چمدان از زیر تخت، همه ی لباسام و از تو کمد بیرون کشیدم و داخل چمدان چیدم. از استرس نفس های عمیق و کش دار میکشیدم. نمیتونستم به خودمم دروغ بگم من از آدرین می ترسیدم. حالا که تمام اعضای این خانواده چشم دیدنم و ندارن چه دلیل برای اینجا موندن هست. قطره های اشک رو گونه ام می نشست و بدون اینکه جلوشون و بگیرم به زندگیم فکر میکردم به اینکه هیچ وقت طعم دوست داشته شدن و نچشیدم. با برداشتن چندون از پله ها پایین اومدم. خوبیش این بود دنیس و پیش آلیا گذاشته بودم. قبل از اینکه از در رد بشم نگاه اخرم و به پله ها دوختم. تنها دلیل اینجا موندم آدرین بود... که اونم معلوم شد... لبخند تلخی به رنگ روزگارم زدم و از اون عمارت بزرگ و باشکوه برای همیشه بیرون اومدم.....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام عاجی
آرامم.
دلم تنگ شد:)
سلام اجی خوبی وااای ببخشید تو یه جای دیگه ام پیام دادی خواستم جوابت و بدم یادم رفت😅
خبری ازت نیست اجی خوبی؟
عه چرا ببخشید 😂
واسه مدرسه ها محو شده بودم ولی هستم دیگه
خیلی قشنگ مینویسی 🧡
هدیههههههههه😂
نگفته بودی کلک داستان ویولتو می خونی😂😉🖐🏻😂
ممنونم✨💕نظر لطفته😁
عالیییییی بود اجییی
خوبی؟ خبری ازت نیست :(
مرسی اجی جونم💕✨
اره خوبم این چند روز مشغول عزاداری و اینا بودم😂
اخی قبول باشه اجی😂❤🙂
پارتبعدی لطفااااا
بلاخره نوشتمش🤣
خدایا مرسییی😂🤍
عالی بود لطفا بعدی رو بزار
ممنونم😁💕
گذاشتم
عالی بود 💛
مرررسیی✨💕
عالی بود
چقدر غمگین شد
مررسیی✨💕
اره نمیدونم چرا یهو انقدر غمگین شد
عالیییییی
سپاس فراوان✨💕
عالی بعدی زود
مرسییی قشنگم✨💕
وواییی عالللیئیی بعدی😉میدونم خیلی رو مخه این بعدی گفتنا اما چه کنیم دیگه داستهنت عالیه
مررسی قشنگم✨💕😍
نه اتفاقا چون میدونم زیاد رو مخم نیست😂