
کایدن : آلفی تا چشمش به تینا افتاد سرخ سرخ شد و لحظه ای که تینا برگشت تبدیل به گوجه شد .مثل اینکه آلفی هم ع.ا.ش.ق شده . لبخند کوتاهی زدم و گفتم : بانو مالورد خیلی وقت بود شما را ندیده بودم. تعظیمی کرد و گفت: درود بر ستاره امپراطوری ! خوشحالم که شانس ملاقات با شما را داشتم. سرش را آورد بالا . آلفی گفت: بنده هم همچنین خیلی وقت بود که دیداری با شما نداشتم . تینا گفت: بله مدت زمان زیادی می گذرد .برای من غیر باور بود تینا چطوری می تواند اینقدر در برابر کسی که دیروز بهش اعتراف کرد خونسرد باشد. کایرا و فلورا از دور معلوم می شوند. کایرا تا نگاهش به تینا میفتد اخم هایش تو هم می رود . فلورا نزدیک تینا می شود و بغلش می کند . می گوید: خوش آمدید بانو تینا بفرمایید داخل تینا جواب داد : ممنون ولی ترجیح بر این بود بدون دعوت شما وارد نشوم تا مجبور به پاسخ گویی به هزار نفر نباشم . گفت : بله خوش آمدید . وقتی دخترا دور شدند . کایرا گفت : آلفی نگو که تو ع.ا.ش.ق تینا شدی ؟ واقعا برات متاسفم . کایرا با قدم های بلند به سمت فلورا و تینا رفت. ما هم وارد عمارت شدیم . از آلفی پرسیدم : واقعا ع.ا.ش.ق.ش شدی ؟ گفت: نمی دونم ولی یه حسی عجیبی وقتی می بینمش دارم . گفتم: پس شدی ؟ گفت: حالا آخر نگفتی چرا روز مسابقه خواهرم رو بغل کردی ؟ فکر کنم من از آلفی سرخ تر شدم . گفت: نکنه داشتی کار .... داد زدم: معلومه که نه . دخترا از پشت به ما نگاه می کردند . فلورا اومد نزدیکتر و پرسید :شما دوتا تب دارید ؟ آه خیلی قرمز شدید . تینا گفت : اجازه می دهید ، دما بدن شما را اندازه بگیرم؟
آلفی فریاد زد: معلومه که نه! مگه ما خودمون بلد نیستیم از خودمون مراقبت کنیم ؟زندگی ما جادویی ها با زندگی شما ها فرق داره . دستم رو روی دهن آلفی گذاشتم و گفتم: نه بانو مالورد نیازی نیست . تینا سرش رو انداخت پایین و گفت: ببخشید دخالت کردم ! کایرا گفت: وقتی یک غیر جادویی به جمع جادویی های اضافه میشه معلومه جز بدبختی و تباهی چیزی نداره. فلورا: دیگه طاقتم داشت تموم میشد . تینا هر لحظه بود بزنه زیر گریه . گفت:م...من وا...وا...واقعا ....م...م...متا. ...متاسفم . گفتم: تینا بیا باهم بریم و بعد رو به کایرا کردم و گفتم: کایرایی که من می شناسم اینقدر ظالم نیست و با تینا رفتیم . تینا رو گذاشتم تو اتاق ملاقات و گفتم : من میرم به اسنو سر بزنم .در حقیقت می خواستم وقتی گریه میکنه پیشش نباشم تا راحت باشه . از اتاق خارج شدم و نگاهم به جک افتاد . گفت: تینا اینجاست ؟ گفتم : دایی بذار تنها باشه . گفت:همیشه گذاشتم که تنها باشه فقط از دور پشتیبانی میدم گفتم: باشه قبول تو اتاق ملاقات هست و از اونجا دور شدم . تو راه نگاهم به کایرا افتاد اون گفت: فلورا باید درمورد یک چیزی باهات حرف بزنم . گفتم: همینجا بگو . گفت:باشه پس این کریستال رو بگیر و توش رو نگاه کن . رفتم تو اتاق و به کریستال ضربه زدم . صحنه ای که تینا به آلفی اعتراف کرده بود... از خنده مردم. گفتم: بهتره صحنه پاک کردن اشک ها رو از دست ندم پس بگو چرا اینقدر گوجه شده بود. اسنو گفت: فلورا تو روابط دخالت نکن . گفتم : بیخیال مگه من نباید موقع ازدواج تایید کنم ؟ اسنو داد زد : ولی تینا 13 سال و آلفی 14 سالش هست . گفتم : ع.ش.ق از کودکی ! اسنو زمزمه کرد: تو هیچ وقت بزرگ نمیشی
آلفی:با کایدن از پنجره به تینایی زل زدیم که گریه می کرد . کایدن گفت: مقصر این اشک ها تویی باید پاکش کنی! آلفی گفت: راستش من ع.ا.ش.ق تینا نیستم از این بابت خجالت می کشیدم که بهم اعتراف شده همین برام اهمیت نداره گریه اش . گفت :به ع.ش.ق ربط نداره مقصر تویی ! گفتم: میدونم اما نمی خوام اون دختر رو ببینم بیا بریم . کایرا :وقتی آلفی گفت ع.ا.ش.ق تینا نیست و نمیخواد اون دختر رو ببینه قند تو دلم آب شد.من نمی خواستم پسری که دوسش دارم رو به یک دختر ساده و بی اهمیت هدیه بدم. فلورا: وقتی رفتم تو اتاق ، تینا سریع اشکش رو پاک کرد و گفت: لطفا بشین ! نشستم و اون شروع کرد به نقاشی کشیدن . گفتم: بهش اعتراف کردی ؟ گفت: اوهوم. گفتم: واقعا دوسش داری ؟ گفت: اوهوم . گفتم: خجالت نمی کشی که اینا رو تایید می کنی ؟ گفت :ع.ش.ق خجالت نداره ! گفتم : نیومد اشکات رو پاک کنه ؟ گفت:نه . گفتم: آلفی از اول احساسات قوی نداشت ممکنه هیچ ع.ا.ش.ق.ت نشه . گفت: چه فرقی به حال من میکنه ؟ وقتی اون فایرا و دخترش میخواهند منو بفرستند تو جنگ به عنوان پرستار که شاید بمیرم. گفتم: پدرت چی ؟ گفت: اون هیچ وقت به من اهمیت نمیده گفتم: باید باهاش حرف بزنی . قلمش رو گذاشت رو میز و گفت: پدر من ؟ اون از اینکه فکر میکنه مقصر مرگ مادر تو هست تو مغزش جای خالی نداره . گفتم: بعدا باهاش حرف میزنم. تابلو رو برگرداند و گفت: چطور شد؟ اون زیباترین نمادی بود که دیده بودم. نماد من یک گل و چاقو نبود . اون نماد یک چیز نبود . یک آدم بود اون نماد من بود . گفتم: این .... گفت: فلورا رایسان تو خودت یک نماد هستی ! نماد انسان هایی مثل تو فلورا رایسان هست . دستم رو عکس گذاشتم و مقدار کمی از جادوم رو بهش هدیه دادم .با لبخند گفت: روز تولدم می بینمت دعوت نامه رو برات فرستادم . منم لبخندی بهش زدم
(شب تولد)(بچه ها احتمالا پارت 33 یا 34 میریم روز تولد 14 سالگی)با کالسکه به سمت عمارت مالورد حرکت می کردیم. جلو در عمارت پیاده شدیم و وارد شدیم. از زمانی که پام رو از دروازه عبور دادم قلبم درد گرفت . سوزش تو گلوم ولی برای انتقام باید تحمل می کردم. تونستم پرنس و پرنسس رو ببینم. دنبال خانواده قبلیم می گشتم ولی تو سالن نبودند. رفتم سمتشون. تعظیم کردم و گفتم:شما اینجا چیکار می کنید ؟ کایرا گفت :جک مالورد از دوستان پدرم هست مجبور به حضور شدیم. لبخندی زدم و شروع کردیم به صحبت کردن که اعلام کردند : ورود بانو تینا مالورد و وقتی تینا وارد شد کسی که همراهیش می کرد کسی نبود جز پدرم : تام مالورد جان: عصبی بودم. چطور نتونستم مسابقه رو خراب کنم؟ اون فلورا هم شبیه مادرش زشت بود . لیویس کنار نورا نشسته بود و با خشم به من نگاه می کرد . در زده شد از پشت پنجره نگاه کردم. فایرا بود . شنلم رو پوشیدم و رفتم بیرون: گفتم : فایرا من متاسفم . گفت: هنوز کارم تموم نشده . تو دستم یک کیسه پرت کرد و گفت: بده اون نورا بخوره وقتی درمان شد میارمت تو عمارت ولی اگه ذره ای تو نقشه ای کشیدم خرابکاری کنی هم نورا و هم پسرت رو ازت میگیرم . لبخند زدم و گفتم :هرچی آبجی جونم بگه و در رو بستم. لیویس گفت : کارت اشتباه هست پدر! و دست نورا رو بیشتر فشرد . گفتم: من میدونم چیکار کنم که نورا رو نجات بدم تو کار بزرگترا دخالت نکن .
فلورا: (فلش بک به قبل مهمونی) گفتم:پس تو و بوک پشت کالسکه قایم میشید ؟ اسنو: اوهوم . گفتم: هر وقت مهمونی گرم شد میام تو باغ . بوک: باشه اونجا می بینمت (پایان فلش بک) همه دختران نوجوان تازه به سن رسیده در حال صحبت با بودند. خب تا تولد 14 سالگی من حق شرکت در مراسمی رو نداشتم ولی الان ملکه اقیانوس هستم. آلفی و کایدن با بقیه پسر های اشراف درمورد دفاع و جنگ حرف می زدند. کایرا هم سرش با غیبت درمورد تینا گرم بود. نمی دونم این بشر مشکلش با تینا چیه ! وقتی دیدم کسی حواسش به من نیست یواشکی وارد باغ شدم . اسنو و بوک پشت بوته گل های رز مخفی شده بودند. به کل بدن اسنو و جلد بوک خار چسبیده بود. خنده ای زدم و آروم گفتم: جای قحطی بود ؟ اسنو گفت: از این بوک بپرس ! گفتم: حالا دعوا رو بیخیال . خار ها رو از بدنشان در آوردم و یکم روشون جادو درمان انجام دادم .پشت سر اسنو راه افتادیم تا به پشت دیوار عمارت رسیدیم. بوک گفت :اون سنگی که روش لجن نیست رو فشار بده ، گفتم: همه اینا کار آماندا بود ؟ گفتند: آره. دستم رو سنگ گذاشتم و فشار دادم . سنگ 12 بار جلو عقب شد تا یکم دیوار از هم باز شد . گفتم: اونا تو مهمونی ..... اسنو منو با سر هل داد تو سوراخ و با بوک وارد شد . اسنو گفت: پس جادو برای چی هست ؟ از پله ها رفتیم پایین . واقعا شانس آوردیم کسی ما رو پیدا نکرد و ندید . وقتی رسیدیم به زیرزمین یک تابلو عکس بزرگ بود که روش نوشته بود :{آماندا مالورد ملکه اول اقیانوس شناخته شدن با اسم آماندا} . تو عکس جادویی اخم کرده ایستاده بود و روی یکی از چشماش زخم داشت . کاملا شبیه من بود. گفتم:با زور عکسش رو کپی کردن . ناگهان چشم بوک به یک کتاب هایی افتاد گفت: اینجا رو نگاه کنید ! رفتم سراغ اون کتاب ها و با دیدن اسم اون کتاب ها از تعجب شاخ در آوردم ........

چالش : شبیه کدوم شخصیت هستی ؟ اینم از عکس آماندا توجه اون موقع دوربین عکاسی نبود ولی جادو بود که نقاشی این شکلی واقعی باشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
منی که نمیدونم شبیه کدوم شخصیتم🗿👍🏻
ولی شما بگین شبیه کیم: موهام بلنده خیلیم خوشگلم😂👌🏻از دخترای لوس بدم میاد خیلی به مهارت های رزمی علاقه دارممم🗿☄️
عااا به شدت لجبازم رو کایدن ک*راشم و البته لیویس😂🗿
اوکی فلورا جونم
شت فلورا وارد میشود😂☄️🗿
عــــــــــــــالیـــــــــــ ولی الفی عا*شق تیناس اگه نباشه عا*شقش میشه😂👌🏻
شاید نشه شما نمی دانید چه کار هایی از دست من بر میاد
ووویییییی نکننننن
پارت بعد
احتمالا سه شنبه
فکر کنم مشکل کایرا با تینا اینه که
کایرام آلفیو دوست داره
حدس من این بود 🙃😂
دقیقا
واو زدم تو خال
کاش لیویس با کایرا میرفت آلفی هم با تینا
چطور ادامه داستان رو پیش بینی کردی؟😲😲
از وقتی لیویس با کایرا فرار کرد😉
پیشگو بزرگ😮😲😲😲
فلورا یه آدم لجبلز به تمام معنا
آفرین 😂
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
مرسیییییییییییی❤❤❤
عالی بودی پارت بعد 💙💙💙
خب راستش من نمی دونم شبیه کدومشونم خودت نظری نداری که من شبیه کدومم؟ 😂
مرسییییی❤❤❤
تو شبیه نورا هستی
💙
عالیییییییییییییییییییییییییی
باورش سخته آلفی....شده بهتره برم قشنگ اون قسمتو تحلیل کنم تا واسم جا بیافته😁
مرسیییییی
شده دیگه😐
اگه می خواهی می تونیم باهم دوست باشیم خیلی خوشحال می شوم البته اگر دوست داری چون من دوستم تنها نمی زارم و برام خیلی با ارزش هستند
دوست داری دوست شیم؟
اره خیلی عزیزم ❤☺😀
پس دوستیمون مبارک 😅💙💙💙
آره مبارک 😂😂❤