اینم پارت دوم زندگی جدید 💙امیدوارم دوس داشته باشین💙
موارد پارت قبل ♡: آشنایی با احساسات و زندگی J/Mو دوستاش ♡
مینا:خب ببینJ/Mتو خیلی باهوشی 😅 J/M:خب ؟ مینا: امممم خب ما میخایم واسه تحصیل بریم خارج کشور 😓 -:خارج کشور ؟ -:آره خب ....ببین اینجا ما نمیتونیم کاری بکنیم به نظرت بهتر نیست بریم جایی که قدر استعدادمونو بدونن؟😕 -:من ....خب من ....من نمیتونم 😦 مبینا:چرا نمیتونی آخه ؟ببین کل خرج سفرمون با من هرچی خواستی با من تو فقط بیا 😢ما میخایم با تو باشیم😢 J/M: ولی مادر و پدرم چی؟😳 ملینا:ببینJ/Mاگه بخای اینجا بمونی همه استعدادت به هدر میره تو خیلی بیشتر از اینا ارزش داری 😕بیا با هم بریم مطمئنم که اتفاقای خوبی واسمون میوفته😢 J/M:شما فقط میگین خارج کشور خب کجا ؟ مینا:ببینJ/Mاونجایی که میخایم بریم خیلی توی کار ما پیشرفتست خیلی عالیه . J/M:خب کجاست اسمشو بگو . مینا:کره جنوبی . -:ها ؟کره جنوبی ؟ -:باور کن اونجا خیلی خوبه ما اونجا میتونیم به نخبه تبدلیل شیم J/M.اینو باور کن . -:اما من ..... -:لطفا قبول کن خواهش میکنم ازت😢 -:اما من چجوری باید بیام😢 -:ببین میشه گفت ما جزو نخبه هاییم 😕مارو سریع قبول میکنن😕فقط باید یه سری کاراشو انجام بدیم بعدشم اونجا آشنا داره مبینا مطمئنم میتونیم بریم . مبینا:آره آره درسته اون کارمومو راه میندازه ا ن مدیر یکی از دانشگاهای خوبه اونجاست . J/M:ولی ما نمیتونیم تضمینش کنیم میتونیم ؟😣 مینا:ببین ما میتونیم چون هم آشنا داریم هم درسمون عالیه و الانشم توی دانشگاه خوبی هستیم 😕 ملینا:J/Mاین تنها فرصتمونه😢 J/M:ولی ....... رضایت والدین میخاد ؟ مینا:نمیدونم ولی فک کنم بخاد 😕 J/M:پس اومدن منو فراموش کنین😧 مبینا:جعلش میکنیم😐 《همه برگشتیم سمت مبینا و همینجوری نگاش کردیم 😐》 مینا:چی داری میگی 😐کافیه که به مامان و باباش بگه که دارن چیز دیگه ایرو امضا میکنن کاری نداره که 😕 J/M:ولی اگه خوندنش چی ؟ مینا:ببین خودت بخون یه چیزی از ذهنت برای سفر به یه شهر بگو که امضا کنن . J/M:امتحان میکنیم😣 ملینا:ببین پس راجبش فکر کن . الانم بیا بریم خونه .
《سوار ماشین شدیم . من کنار پنجره نشستم . همینجوری بیرونو نگا میکردم و فکر میکردم . میترسیدم که مامان و بابام متوجه بشن😳ولی من میتونم برم . هم باهوشم هم اینکه مبینا آشنا داره . اما چجوری مامان و بابامو راضی کنم😣خدا کنه نقشه بگیره😣رسیدیم دم در خونم 》 مینا:خدافظJ/Mلطفا راجب به چیزی که گفتم فکر کن . J/M:خدافظ . 《وارد خونه شدم . برقارو روشن کردم . بازم سکوت . بازم اون حس بی کسی . من واقعا نیاز داشتم با یه نفر درد و دل کنم و ازش مشاوره بگیرم اما کسیرو نداشتم 😢خودمو پرت کردم رو تخت . به کل اونروز فکر کردم . واقعا امروز خوشحال بودم . مطمئنم که اگه باهاشون برم آینده بهتری دارم . توی همین فکرا بودم که خوابم برد .》
《صبح که از خواب پا شدم . خیلی خسته بودم انگار یه سنگ بزرگ گذاشته بودن روی بدنم و نمیتونستم از شدت خستگی خودمو تکون بدم . ولی هر جوری بود بلند شدم . دست و صورتمو شستم . مثل همیشه یکم مربارو روی نون تست گذاشتم و خوردم . لباسام و پوشیدم و سوار اوتوبوس شدم . دور و برم خیلی شلوغ بودو حرف توی دلم زیاد اما نمیتونستم به کسی بگم . این باعث میشد که بیشتر از همیشه احساس کنم تنهام . همینجوری به پنجره تکیه داده بودم که رسیدیم دانگاه . وسایلمو جمع کردم و از اوتو بوس پیاده شدم . اونروز کلاس برنامه نویسی پیشرفته داشتیم😣خیلی توی کلاسش خسته میشدم چون با استادش راه نمیومدم و اخلاقامون یکی نبود 😣تا وارد کلاس شدم مینا و مبینا و ملینا ریختن سرم . 》 مینا:J/Mفکراتو کردی ؟ با ما میای ؟ 《حس خیلی عجیبی بود . تا اون موقع بین دوراهیای ساده بودم اما این خیلی بزرگ بود . اما فکرشو که میکردم خیلی خوشحال میشدم . تازه من بعدش میتونستم برگردم . اما یه مشکلی بود درسته من زیاد حرف نمیزنم اما نیاز دارم متوجه بشم بقیه چی میگن . 》 J/M:اما ما که زبون اونارو بلد نیستیم چجوری باهاشون حرف بزنیم ؟ مبینا:من بلدم به همتون یاد میدم . ملینا:بیا اینم از این . درست شد . پس دیگه بهانه ای نمیمونه فقط مادر و پدرت . بعد اینکه خب اونا بیان اینجا یا تو بری اونجا ؟😕 J/M:فک کنم اونا بیان اینجا چون اگه بهشون بگم دانشگاه دارم و یه کار مهمم دارم میان . مینا:مطمئنی عصبی نمیشن اگه بفهمن که فقط بخاطر یه برگه سفر کشوندیشون اینجا ؟😞 J/M:ما در اصل واسه کار دیگه ای میخایم پس ارزششو داره . بعدشم اگه عصبی شدن خودم یه جوری جمعش میکنم😩 مینا:پس عالی شدددددد 😍 مبینا:وای خدا چقد خوشحالممممم😂 ملینا:J/Mتو بهترینی 😆 《هر سه تاشون اومدن بغلم کردن .احساس عجیب و غریبی بود خیلی عجیب . قبلا برای اینکه با کسی نرم بهم دروغ میگفتن . اما حالا اونا واسه اینکه منم باهاشون میرم انقد خوشحالن 😢توی همین فکرا بودم که استاد اومد تو و گفت :》 استاد:خانما لطفا ابراز احساساتتونو بذارید برای بعد و دنبال من بیاید😒 مینا:بببخشید 😨 《چون بهم بر خورده بود هیچی جوابشو ندادم . رفتیم پایین توی سالن کامپیوترا . نشستیم و استاد درسو شروع کرد . 》
《همینجوری گرم کار کردن با کامپیوتر و درس بودم که یهو یه چیزی خورد توی سرم .یه موشک کاغذی😶دور و برمو نگا کردم .دیدم مبینا داره دستاشو تو هوا تکون میده و میگه بخونش 😃سریع موشکو بازش کردم و توشو نگا کردم. نوشته بود بعد کلاس بریم پشت دانشگاه . به مبینا نگا کردم و سرموبه نشونه تایید تکون دادم . 》《بعدش که کلاس داشت تموم میشد یه چیزی به ذهنم رسید . من میتونستم به مامان و بابام بگم که از روی گوشی و راه دور امضا بزنن اینجوری من براشون ماجرای سفرو میگم و اونا ام هیچی متوجه نمیشدن😃همینجوری داشتم فکر میکردم که یهو سایه افتاد روی برگه هام. استاد بود 😨》 استاد:خانمJ/Mکار مهمتری دارید؟چرا کاری که گفتمو انجام نمیدین😠 J/M:ببخشید استاد الان شروع میکنم😨 《سریع برگشتم سر کارم اما این خودش یه مشکل بزرگ بود 😣استاد دوباره باهام بابت اینکارم بد رفتاری میکرد😣اما چاره ای نبود 😣زنگ خورد و به استاد خسته نباشید گفتیم و از کلاس رفتیم بیرون .》
《از کلاس که رفتم بیرون رفتم پشت دانشگاه . اونجا شبیه یه پارک میمونه واسه قدم زدن . وقتی رسیدم مبینا و ملینا و مینا داشتن با هم حرف میزدن تا منو دیدن دست تکون دادن و رفتم پیششون 》 J/M: سلام . ببینین من یه نظریه دارم . مینا :حتما خیلی خوبه بگو ببینم 😀 J/M:ما میتونیم ا مامان و بابام اینترنتی امضا بگیریم 😀 ملینا :وای دختر عجب فکر بکری اینجوری دیگه نمیفهمن😂میتونیم امضاشونو بگیرین و بیاد روی سیستم کامپیوتر مدیر دیگه همچی درست میشه 😆 مبینا:آره عالی میشه 😆اما الان که اینکارمون درست شد باد بریم سر یه مسئله مهمه دیگه . J/M:چی ؟ مبینا:از امروز بین همه کلاسا میایم اینجا و کره ای کار میکنیم . باید سریع یاد بگیریم . مینا:ننم موافقم باید سریع باشیم . اگه زبانشونو بلد نباشین اونجا درسمون یک سال واسه یادگیری زبانشون عقب میکفته😣 J/M:خب اونا از کجا میخان بفهمن ما بلدیم یا نه در حد یه سلام و احوال پرسی یاد میگیریم بقیشم به مرور زمان😕 مبینا:اینجوری نیسته که اَزمون آزمون تعیین سطح میگیرن 😕باید امتحانو کاملا درست جواب بدیم تا کارمون عقب نیوفته😕همینجوریشم چهار سال اونجاییم به پنج سال نکشه 😕 J/M:موافقم بیاین شروع کنیم . 《مبینا بهمون درس میداد و ما ام یاد داشت میکردیم . ولی تمام مدت یه چیزی ذهنمو مشغول کرده بود . حالا اگرم من برم مامان و بابام بعدش متوجه میشن که اصلا ما نمیخاستیم بریم از طرف دانشگاه سفر و رفتیم یه کشور دیگه اونموقع چی ؟این فکرا ناراحتم میکرد و کلی ایده واسش به ذهنم میرسید اما چاره بجز اینکه وقتی فهمیدن قایم شم نداشتم😧همینجوری داشتیم مینوشتیم و کار میکردیم که زنگ خورد . سریع وسایلمونو جمع کردیم ولی وقتی میخاستیم بریم سر کلاس ......
خب پارت دوم همینجا تموم میشه 💙امیدوارم خوشتون اومده باشه 💙اگر نظر یا انتقادی داشتین توی کامنتا بگید تا داستانو باب میلتون کنم 💙 موارد پارت بعد :ماجرای امضا و اتفاق بد برای مینا💙
نتیجه 1
مرسی که داستانو خوندین 💙امیدوارم خوشتون اومده باشه 💙اگه نظر یا انتقادی دارین بگید تا داستانو بهتر و باب میلتون کنم 💙
نتیجه 2
مرسی که داستانو خوندین 💙امیدوارم خوشتون اومده باشه 💙اگه نظر یا انتقادی دارین بگید تا داستانو بهتر و باب میلتون کنم 💙
نتیجه 3
مرسی که داستانو خوندین 💙امیدوارم خوشتون اومده باشه 💙اگه نظر یا انتقادی دارین بگید تا داستانو بهتر و باب میلتون کنم 💙
نتیجه 4
مرسی که داستانو خوندین 💙امیدوارم خوشتون اومده باشه 💙اگه نظر یا انتقادی دارین بگید تا داستانو بهتر و باب میلتون کنم 💙
لطفا به تست های منم سر بزن
عاللللللللللللللللییییییییییییی بووووووووووددددددد عزیزم
عااااالی 😉😉😘😘
عالیی😍
من جذب داستانت شدممم😻😺💜
حرف ندارییی😙😍
من برم اونکی داستانتو از اولش بخونممم😍
میسی😻❤خوشحالم خوشت اومده😻
میسیییی😻❤
پرفکت عالیی بود عاجی💜
میسی عاجی💙
عالی اجی❣💕🖤💕💕💕😥
میس عاجی💙