معرفی چند تا کتاب جذاب و خفن که کمتر کسی خوندتشون =)
آبشار یخ : متیو جی . کربی ( ترجمه : محبوبه نجف خانی ) ← انتشارات افق ■ خلاصه داستان : سالویگ فرزند وسطی و دومین دختر پادشاه است ، اما هیچکس هرگز او را آدم حساب نمیکند. چون نه چهره ای زیبا مثل خواهرش دارد که با ازدواجش پدرش را قدرتمند کند و نه مثل برادرش ، آینده ی سرزمین در دست اوست. اما وقتی که جنگ بین آنها و کشور همسایه درمیگیرد ، دیگر نه زیبایی خواهرش به کار می آید و نه قدرت سلطنت برادرش .. در نهایت این سالوگ است که با فن بیان بینظرش ، سرزمینشان را نجات میدهد ، و به همه ثابت میکند ، دست کمی از خواهر و برادر بینقصش ندارد.
خانم دات فایر : آن فاین ( ترجمه : هدی لزگی ) ← انتشارات قدیانی ■ خلاصه داستان : دیگر آنقدر در خانه صدای جر و بحث پدر و مادرشان بلند است که این صدا برای لیدیا ، کریستوفر و ناتالی ، تبدیل به بخشی از زندگی روزمر شده است. تازه وقتی پدر و مادرشان از هم جدا شدند ، اوضاع بدتر شد. باید هر هفته پیش یکی از آنها می ماندند و این رفت و آمد ها ، از همه چیز برایشان زجر آور تر بود. در نهایت مادر دیگر نمیتوانست به تنهایی از پس هر سه تای آنها بربیاید. اصلا همین شد که خانم دات فایر را برای پرستاری از آنها استخدام کرد. خانم دات فایر با اینکه ظاهر زمخت و نتراشیده ای داشت ، اما در تمام وجودش اعتماد موج میزد. اما ، مادر اگر میدانست خانم دات فایر واقعا چه کسی ، عمرا میگذاشت پایش را توی خانه اشان بگذارد.
ته کلاس ، ردیف آخر ، صندلی آخر : لوئیس سَکِر ( ترجمه : پروین علی پور ) ← انتشارات افق ■ خلاصه داستان : اگر بتوان یک بچه ی تخس و بی اعصاب را در مدرسه نام برد ، او قطعا برادلی است. برادلی چاکرز تا دلت بخواهد دروغ میبافد. آن هم دروغ های شاخ دار! همیشه هم اعصاب ندارد و تک و تنها روی صندلی آخر کلاس می نشیند ؛ و هر وقت که بتواند ، دعوا راه می اندازد. برای همین است که همه ی بچه ها از او فاصله میگیرند. از درس و مشق هم متنفر است و همه ی معلم ها هم از دستش شاکی هستند. برادلی میگوید با اینکه بقیه از او متنفر باشند مشکلی ندارد. اما ته دلش ، حس دیگری دارد.. به نظر شما ، بالاخره کسی پیدا می شود که برادلی را دوست داشته باشد؟
مایکل وی : ریچارد پُل اِوانز ( ترجمه : فرانک معنوی امین ) ← انتشارات پرتقال ■ خلاصه داستان : دیوانه بودن آن هم وقتی خودت میدانی دیوانه نیستی ، اصلا آسان نیست. همه ی بچه های مدرسه فکر میکنند من ، سندرم تورت دارم. اما واقعیت ، مثل داستان های تخیلی است. من یک جور قدرت خاص دارم که البته به هیچ دردی نمیخورد. تنها استفاده ای که از قدرت الکتریسته ام میشود ، یا روشن کردن ماشین است یا پر کردن شارژ گوشی موبایل.. تا اینکه آن اشتباه مسخره و لو رفتن قدرتم ، باعث شد درگیر یک بازی بزرگ بشوم. بازی ای که به من ثابت کرد ، آدم هایی مثل من هم در دنیا وجود دارند.
سرزمین اشباح : دارن شان ( ترجمه : فرزانه کریمی ) ← انتشارات قدیانی ■ خلاصه داستان : در شهر وادی ، بالاترین مقام بعد از پادشاه ، متعلق به جلاد است! توی این شهر به هر بهانه ی درست و غلطی ، سر صد ها نفر را گردن میزنند و برای همین ، همیشه رقابت سر رسیدن به پست جلاد سلطنتی بین جوان های شهر بالا میگیرد. جبیل یکی از کسانی است که آرزوی جلاد سلطنتی شدن و ازدواج با دختر حاکم را دارد ، اما آرزو داشتن کافی نیست .. طبق افسانه ها اگر کسی بتواند به توبیقات برود ، خدایان درخواست او را برآورده میکنند ؛ جبیل برای قهرمان شدن در این مسیر پا میگذارد ، اما او به شخصی بهتر از یک قهرمان تبدیل میشود ، کسی که هیچکس انتظارش نداشت حتی خود جبیل ...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
زهری
دختری که ماه را نوشید
عاشق این کتابمممم😔✨🤍
می تو
کیمیا چه چالش سمی گذاشتی😂
اسکارلت و آینو😂
جر😂😔✨
مرسی♥🫀
حتما :)
عزیزمعالیبودلایکشد💕🍓„
فالوکنیبکمیدم💛🖇️,
تازهواردموبهحمایتتنیازدارم💚🌥️،
پسفالومکنکیوتی🌚💙،