«اینا همش تقصیر خودمه» فکری که ناگهان توی ذهنم افتاد، گردباد فکر های دیگه ای که توی ذهنم می چرخیدن رو متوقف کرد. اشک هایی که روی صورتم ریخته می شدن همه چیز رو به شکل دردناکی واقعی جلوه میدادن. «اینا همش تقصیر خودمه...لیاقت شاد بودن رو ندارم...»
انگار چیزی توی ذهنم آزاد شد...خاطرات و احساساتی که دفنشون کرده بودم...فکر ها و جمله هایی که قفلشون کرده بودم... چیزهایی که تا قبل از این گوشه ای ذهنم نگهشون داشته بودم، به امید اینکه تا همیشه توی گوشه ذهنم حبس شن و دیگه احساسشون نکنم...
از زمانی که بچه بودم هر جایی که می رفتم همه ازم متنفر می شدن و من رو نادیده می گرفتن...هر جایی که میرفتم تنها بودم...با همون سن کم میدونستم چه شخصیت مزخرفی دارم پس سعی میکردم اون رو پنهان کنم...سعی میکردم زیاد طرف کسی نرم تا اعصابش رو به هم نریزم...ولی...همیشه شکست میخوردم...همیشه...
سعی کردم اشکام رو پاک کنم ولی سخت تر از چیزی بود که تصور می کردم. اشکام رو رها کردم و زیر پتو فرو رفتم. نمیتونستم کسی رو به خاطر افسردگی یا زندگیم سرزنش کنم، حداقل نه تا وقتی خودم زنده بودم. میدونستم اونقدر وحشتناکم که لیاقت خوشحالی رو ندارم...میدونستم لیاقت هیچی رو ندارم...حتا مرگ رو...
منم دقیقا همینجوری ام اما خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی شدید تر از تو عزیزم😭😭🥺🥺
الان دو سال گذشته...
حالت خوبه؟
فکر کنم انقدر گفتم خودت بدونی ولی خيلی عالییییی بود آجی؛ مثل همیشه
دقیقا حرف منو زدی😭😭😭
منم مثل تو ام😭😭😭😭😭😭😭
منم ناظرت بودم و تست تو رو برسی کردم عالیییی بود💔💔
درکت میکنم💘💘💔💔