
از زبان مرینت: توی کافه با آدرینا قرار داشتم یک لباس خوشگل پوشیدم و رفتم کافه . قرار ساعت ۶ بود دقیقه شش رسیدم ۵ دقیقه ی بعد آدرینا اومد . سلام مرینت _ سلام آدرینا خوبی ؟ _ آره _ چرا دیر کردی ؟ _ دیگه نتونستم زودتر بیام ._ اون نقشه ای که گفتی جی بود ؟ _ کدوم نقشه؟! _ همونی که گفتی ! خودت رو به گیجی نزن _ خب نقشه ( بعدا میفمید ) _ مطمئنی _ آره چه جورم . _ یک سری وسایل تو خونه ی ماست میرم برشدارم _ اوکی _ راستی تو نمی خوای یک سر تو پاساژ خرید کنیم آخه من میخوام لباس بگیرم _ منم میام .
خب بریم . مرینت و آدرینا ۲ ساعت تو پاساژ گشتند و کلی لباس و چیز های دیگه گرفتند . داشتند میرفتند بیرون که مارتین و آدرین را دیدن . آدرینا : وای ! _ چی شده؟_آدرین و مارتین ! و به اونا اشاره کرد . مرینت حواست باشه نبیننمون _ باشه . سرمون را اونور کردیم . بعدش راننده آدرینا اومد و من با آدرینا سوار ماشینشون شدم . آدرینا رفت داخل خونه شون. امیلی : سلام دخترم _ سلام _ کجا بودی ؟ _ پیش دوستم شبم اونجا می مونم _ اتفاقا آدرین هم گفت میره خونه دوستش . آدرینا وارد اتاقش شد و خنده ریزی کرد .
بعد از ربع ساعت آدرینا سوار ماشین شد . آدرینا چقدر طول دادی ؟ _ ببخشید آخه پیداکردنشون طول کشید . _ حالا چین ؟ _ ببین ( بعدا میفهمین ) . آدرین به آدرینا زنگ زد . سلام آدرینا _ سلام داداش _ امشب میرم خونه مارتین _ اوکی . بعد مارتین گفت : سلام خواهر _ سلام مارتین _ امشب آدرین خونه ما مونه _ چه عالی منم پیش دوستمم خداحافظی کردند و تلفن رو قطع کردیم . رفتیم خونه ما یک نامه اونجا بود : سلام عزیزانم امشب من و پدرت میریم بیرون امشب خونه نمی یایم _ خب خودمون تنهاییم _ چقدر خوب مرینت ! .میای بریم اتاقمو بهت نشون بدم _ آره!_ چقدر اتاق خوشگلی داری! _ممنون ._ خب بریم سراغ وسایل . _ اوهوم .
نگاهی به پاکت وسایل آدرینا انداختم توش تیکه های کوچک کاغذ رنگی مهره و بند زرق برقی و چیزای جالب بود _ مرینت _ بله _ جرا بدون اجازه تو پاکتم 😠_ خب اینجا بود یک نگاهی بهش انداختم _ که اینطور _ خب بریم سراغ کارها . چنتا وسیله از تو وسایل آدرینا برداشتند و توی طبقه بالا وصل کردند کارا را انجام دادند . مرینت _ بله _ میگم میای با یک چیزی سوپرایزشون کنیم؟ _ فکر خوبیه ولی چطوری ؟ _ لباس هالووینی داری ؟ _ یک چنتا چیز بدردبخور دارم چطور؟ _ یک هفته هالووینه و ما .._ متوجه شدم . آدرینا و مرینت یک شنل کلاه دار سفید با نقاب سفید پوشیدند تا مثل شبح ها بشن . ساعت ۸ شب شد . آدرینا : خب حالا حالا ها میان دینگ دینگ مرینت : اومدند _ آدرینا خنده ریزی کرد و گفت : خب بلاخره رسیدن .
ادامه در پارت بعدی هست ..... منتظر پارت بعدی باشید ......... فالو = فالو
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
داستانت عالیه
خیلی ممنون گلم 😘
وای وای وای دارم دیونه میشم بعدی
حتما 😘😘😘🌷
وای خیلی از داستانت خوشم امده تورو خدا بعدی
عالیییییی بعدی
ممنونم 😘