سلام این اولین داستانم هست
هلن آخرین چیزی که لازم داشت یعنی دفترخاطراتش رو داخل چمدون گزاشت . به ساعت مچی سفید و سیاه جدیدی که دریکو برای تولدش بهش کادو داده بود نگاه کرد ، ساعت نه بود و اون هنوز دو ساعت وقت داشت اما کارش تموم شده بود . پس به سمت سالن نشیمن خونه رفت -مامان بابا من آماده ام الان هاست که ویزلی ها همراه هری و هرماینی بیان دنبالم با من کاری ندارین؟ +نه دلمون برات تنگ میشه هرروز برامون نامه بفرست -حتما
از شومینه ی خونه آتش عظیمی بلند شد و خانم ویزلی ظاهر شد +اوه سلام به همگی هلن عزیزم آماده ای؟ همگی به خانم ویزلی سلام کردن - بله خانم ویزلی آماده ام خداحافظ مامان خداحافظ بابا هلن همراه خانم ویزلی به کوچه ی دیارگون رفت و به همه ی ویزلی ها به اضافهی هری و هرماینی ملحق شد -سلام به همگی 😀 همه به هلن سلام کردن هلن به محض دیدن هرماینی،هری و رون اونهارو بغل کرد اونا خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودن
اونها از این که داشتن به سال چهارم میرفتم واقعا خوشحال بودن ساعت ده و چهل و پنج دقیقه بود هلن که نزدیک هری و رون و هرماینی ایستاده بود ناگهان چهره ی آشنایی رو دید که انتظارش رو میکشید اون شخص با موهای بلوندش در حالی که داشت به اینطور و اونور نگاه میکرد ناگهان چشمهاش به هلن افتاد و با خوشحالی با چشمهایم سازش به اون نگاه کرد و برای اون دست تکون داد هلن هم با خوشحالی برای اون دست تکون داد و به سمتش رفت
هری داشت به اون دوتا نگاه میکرد و کمی ناراحت به نظر میرسید هرماینی از هری پرسید چی شده و هری با د ست اون دو رو نشون داد
هرماینی گفت که اونها بارهم دوست هستن و این هیچ ربطی به اون سه تا «هری و رون و هرماینی»نداره و هلن دختر خیلی خوبی هست
...؟!&»=‘زذر
لپلنیدی
عالی
عالی بود لطفا سریع پارت بعد هم بزار :) 🌝✨
حتما😊
احتمال زیاد عصر میزارم باز
کاربر ᴠ ʟᴏᴠᴇʀ هستم 🦊👩🦰
اکانتم با اون همه دنبال کننده پرید 🦊👩🦰
فالوم کنید بک می دم 🦊👩🦰
ادمین لطفا پینم کن🦊
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋🐛
بک میدم 🦋