
اینم از پارت دوازدهم🥺💖
آرامش و حس دلنشینی که اون لحظه دریافت میکردم رو هیچوقت تجربه نکرده بودم. عشق و مهربونی ای که جونگ کوک ازش حرف میزد بهم منتقل میشد و باعث میشد حس عجیب و قشنگی داشته باشم. متاسفانه متوجه موقعیت اطرافمون نبودیم، اینکه هزار تا چشم دارن مارو توی نور های رنگی چراغ ها نگاه میکنن! با صدای یونگی به خودمون اومدیم که گفت: ✓برگشتن دوبارتون مبارک! و پشت بندش، صدای دست و سوت های پی در پی بقیه بود. جونگ کوک فوری من رو توی آ*غو*شش گرفت، منم اینقدر تلاجخ کشیده بودم که جرات نداشتم از شلغب بیرون بیام. همینجور توی شلغب بودم که آروم توی گوشم گفت: +چرا تلاجخ...میکشی؟ یواش گفتم: _به نظرت چرا؟ +تا زمانی که...من پیشتم...تلاجخ نکش. آروم سرم رو بالا آوردم و بهش خیره شدم، گفتم: _مطمئن؟ لبخندی زد و گفت:
+مطمئن! کمی توی شلغب موندم و بعد آروم بیرون اومدم، باورم نمیشد هنوز این جماعت دارن دست میزنن! بعد از چند ثانیه بالاخره یه پسری که شونه های درشتی داشت گفت: ♡اوکی دیگه بسه، از تعجب شاخ درآوردن اینا! و صدای خنده همه جا پخش شد. تک خنده ای کردم و به جونگ کوک خیره شدم، با هیجان داشت به بادکنک های بنفش رنگ و میز تزئین شده پر از خوراکی نگاه میکرد. لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: _خوشت اومد؟ جونگ کوک با همون هیجان توی چشمام خیره شد و گفت: +خوشم...اومد؟ عاشقش شدم! با ذوق ادامه داد: +چرا اینکارو...کردی؟ _بعدا بهت میگم، بیا فعلا منو با این افراد غریبه آشنا کن! خنده ای کرد و لپامو کشید، بعد گفت: +هر چی شما...بگی! بعد دستمو گرفت و به سمتشون رفت. من رو با همشون آشنا کرد، با جیمین، و سه پسر دیگه به اسم های نامجون، جین، و تهیونگ.
جیمین پسر نازی بود، لپای خیلی نرمی داشت و وقتی لبخند میزد، چشماشم میخندید. نامجون همون پسری بود که شونه های درشتی داشت، هیکلش رو خیلی دوست داشتم، جین هم واقعا خوشتیپ بود، به قول خودش هندسام! تهیونگ هم پسر بامزه و زیبایی بود، از اونایی که با حرکاتش آدما رو میخندونه! پدر و مادر و خواهر جونگ کوک هم اونجا بودن، با اینکه مدت کمی بود ندیده بودمشون اما خیلی دلم براشون تنگ شده بود! بعد از کلی آواز خوندن و خوشحالی، نوبت به شام رسیده بود. جونگ کوک خوشحال تر از همیشه بود، شادی رو راحت میشد از توی چشماش خوند، همین باعث شده بود تمام مدت لبخند روی ل*ب هام باشه. سرمیز شام کلی با هم شوخی کردیم. جین به قول بقیه جوک های بابا بزرگیش رو گفت که همه از خنده غش کرده بودیم، بعد سریع مودمون عوض شد چون نامجون داشت راجب آخرین کتابی که خونده بود صحبت میکرد. تمام مدت همه با دقت به حرفاش گوش میدادن، راستش از این وجه نامجون خوشم اومده بود! جیمین و جونگ کوک همونطور که حدس زده بودم سر موچی دعوا میکردن، تهیونگ و جیهوپ و شوگا هم از اول تا آخر مشغول کرم ریختن بودن. سر شام واقعا بهمون خوش گذشت، البته از این نگذریم که
جونگ کوک چقدر نوبرق صدقم میرفت و هی من و جلوی رفیقاش و پدر و مادرش تلاجخ میداد! بعد از شام هر کسی مشغول کار خودش بود، من و جونگ کوک هم روی صندلی قرمز رنگی نشسته بودیم و به آسمون نگاه میکردیم. محو آسمون بودم و به ستاره های ریز و درشت نگاه میکردم که صدای لرزون جونگ کوک رو شنیدم: +ا/ت! با تعجب بهش خیره شدم، چهرش کمی رنگ پریده بود. صداش یخورده بلند بود برای همین نامجون و جیمین که نزدیکمون بودن صدای جونگ کوک رو شنیدن و اومدن سمتمون. با اضطراب گفتم: _چی شده کوک؟؟ همون لحظه نامجون و جیمین رسیدن. نامجون گفت: ♡چیشده بچه ها؟ جیمین دست جونگ کوک رو گرفت و گفت: ♡حالت خوبه؟ جونگ کوک لبخندی زد و گفت: +آره...من خوبم، شماها...برید. بعد برگشت سمتم و آروم گفت: _میشه یخورده...راه بریم...تنهایی. آروم سرمو به نشونه آره تکون دادم و کمکش کردم بلند بشه،
کمی ازمون دور شد که یواش به نامجون و جیمین گفتم: _اگه اشکالی نداره پشت سرمون یواشکی بیاین، ممکنه یهو حالش دب شه. جیمین لبخند اطمینان بخشی زد و گفت: ♡حتما، خیالت راحت. منم بهشون لبخندی زدم و بعد همراه جونگ کوک رفتم. کمی از بقیه دور شده بودیم چون گفت میخواد هوا بخوره. بعد از یه مدت طولانی سکوت رو شکستم و گفتم: _جونگ کوک، حالت خوبه؟ لبخندی زد و گفت: +آره...بهترم. مشکوک پرسیدم: _چرا دوباره اینجوری شدی؟ با کمی دستپاچگی گفت: +همون چیزیه که...امروز بهت گفتم، دکتر گفت...طبیعیه! دیگه واقعا مباصعا بهم ریخته بود، با صدای بلندی گفتم: _اینکه هی نوخ ازت میره، اینکه هی رنگ و روت میپره، اینکه هی بت میکنی، طبیعیه؟؟ جونگ کوک با لحن خاصی گفت: +آره...طبیعیه! اینقدر حرص... با این حرفش سریع ایستادم، توی چشماش خیره شدم و با تینابصع گفتم: _یعنی چی اینقدر صرح نخور؟چرا صرح نخورم؟ تو حالت
خوب نیست! نه دارویی نه هیچی.........اصلا همین الان میریم بیمارستان. دستشو محکم گرفتم و کشیدم سمت خودم، و با همدیگه به سمت بقیه حرکت کردیم، تقریبا نزدیک شده بودیم که جونگ کوک مجبورم کرد بایستم. برگشتم و بهش نگاه کردم. جونگ کوک با صدای آرومی گفت: +باید یه چیزی بهت بگم. _میتونی بعدا بگی. خواستم دوباره حرکت کنم که جونگ کوک دستمو محکم فشار داد، دوباره برگشتم و بهش نگاه کردم، خواهش و التماس رو توی چشماش میخوندم، مجبور شدم به حرفش گوش کنم. دست به سینه روبهروش ایستادم و گفتم: _خب؟ رفت و آروم از پشت ملغب کرد، با صدای آرامش بخشی گفت: +بیا فقط به قدم زدنمون ادامه بدیم. و آروم حرکت کردیم. چشم چرخوندم و نامجون و جیمین رو پشت درخت بزرگی دیدم، چند بار سرمو براشون تکون دادم و اونا هم همین کارو کردن. میتونستم صدای نفس های تند تند و پشت سر همش رو بشنوم و گرما و داغی بدنش رو حس کنم، خیلی نگرانش بودم. چند دقیقه ای بود که توی اون حالت داشتیم راه میرفتیم که یهو ایستادیم، کمی به جونگ کوک خیره شدم و بعد به رو به روم، اینجا...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مجبور شدم این پارت رو خیلی سانسور کنم چون تستچی ردش میکرد🥲
بد شانس که می گن منم چرا سه رمان می خونم هیچ کدومشونم پارت جدید نداد دارم زابراه می شم بد شانسم دیگه
پارت جدید رو گذاشتم
یسسسسسسسسس
این رمانه خیلی باحاله خیلی خیلی دوسش دارم لطفا زودتر بزارش❤⛓
مرسی عزیزم🥺💕
توی بررسیه
اجی زود بزار دیگ
توی بررسیه
پارت بعد و بزار
امشب میزارم
بزار دیگه نصفه جون شدم رف
گذاشتم تو بررسیه
چرا هنوز نزاشتی؟
منتشر نمیشه
اجی پارت بعدی رو هم بزار لطفاااا
چشمممم
عالییی
💕
عالی بودددد
💖💖
عالی پارت بعد پلیز❤️
مرسی💕