
منتظر پارت ده باشید🥺💕
اونم داشت آهنگ رو زیر لب میخوند! آروم سرشو سمتم برگردوندو توی چشمام خیره شد، و هر دو همزمان به هم لبخند زدیم. وقتی خوندنش تموم شد، با صدای کمی که داشت گفت: +فکر میکردم...این آهنگ رو فراموش کنی! _من هر روز میخونمش. بی جون خندید و به سقف خیره شد. پرسیدم: _حالت خوبه دیگه، نه؟ +از همیشه...بهترم. آروم توی آغوشم گرفتمش و اونو به خودم فشردم، با صدایی که به خاطر بغض میلرزید گفتم: _لطفا دیگه...این بلا ها...سرت نیاد خب؟ دستاش رو دور کمرم حلقه کرد، بعد با صدای آرامش بخشی توی گوشم گفت: +من پیشت...میمونم. کمی توی بغلش موندم و بعد، سر جام نشستم. جونگ کوک یه دستشو سمتم گرفت و منم اونو بین دستام گرفتم. یهو در به شدت باز میشه که باعث میشه هم من هم جونگ کوک از شدت ترس از جامون بپریم. هر دو با وحشت به در خیره شدیم و شوگا و جیهوپ رو دیدیم که چهره هاشون هراسون بود. شوگا با عجله اومد سمتم و گفت:
✓کجا بودی تو؟ اگه گم میشدی چی؟ بعد بلافاصله پیش جونگ کوک رفت و گفت: ✓تو حالت خوبه دیگه نه؟ گرسنت نیست؟ جونگ کوک خواست حرفی بزنه که جیهوپ سریع رفت و بغلش کرد، و بلافاصله بغضش شکست و قطره های اشکش روی پیراهن جونگ کوک میریختن. جونگ کوک پشتش رو چند بار آروم زد و گفت: +هی...آروم باش...من...خوبم بابا. جیهوپ با گریه گفت: &نمیدونی تو این مدت چه عذابی کشیدم، خیلی نگرانت بودم، دیگه اینجوری نشو خب؟ و گریش شدت گرفت. جونگ کوک آروم خندید و گفت: +از این شوگا یاد بگیر، ببین چه بی خیاله! و بعد دوباره خندید. شوگا که مشخص بود سعی داشت بغضشو مخفی کنه، گفت: ✓نه...من، بیخیال نیس... و حرفشو خورد، لب پایینیش رو گاز گرفت و سعی کرد بغضش رو بخوره. جونگ لبخندی زد و گفت: +من حالم خوبه...الکی نگران...نکنید خودتونو. یهو جیهوپ از بغل جونگ کوک بیرون اومد و سمت در رفت، اونو بست و پلاستیکی که اون گوشه بود رو برداشت و برگشت پیش جونگ کوک، پلاستیک رو داد دستش و گفت:
☆این تو پر خوراکیه، هر چی دوست داری بخور! و بعد اروم روی تخت کناری نشست. جونگ کوک تشکری کرد و به داخل پلاستیک خیره شد، بعد با خوشحالی بسته چیبسی رو بیرون آورد و گفت: +من عاشق...این چیبسم! اخمی کردم، چیبس رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: _با این حالت میخوای چیبس بخوری؟ اونم چیبس تند؟ عمرا! و چیبس رو بین دستام پنهان کردم. جونگ کوک قیافشو مظلوم کرد و گفت: +لطفا...ا/ت، بزار جیبسمو بخورم...تورو...خدا. اخمام بیشتر تو هم رفت، گفتم: _همینجوریش نمیتونی خوب نفس بکشی،به صحبت کردنت دقت کن، صداتم که از ته چاه در میاد...نه، یه چیز دیگه بخور. نگاه نگرانم رو توی چشماش انداختم، اونم مجبور شد حرفم رو قبول کنه. دوباره داخل پلاستیک رو گشت و اینبار یه بسته موچی از داخلش درآورد، کمی بهش نگاهی کرد و لبخندی زد، بعد گفت: +جای جیمین...خالیه! شوگا تک خنده ای کرد و تکیشو از دیوار برداشت، کنار جیهوم نشست و گفت: ✓آره، اگه اینجا بود نمیذاشت هیچ کدوم بهشون دست بزنیم، هممون رو اعدام میکرد. و بعد زدن زیر خنده. با تعجب بهشون خیره شدم و گفتم:
_جیمین کیه؟ ☆دوستمونه. به جونگ کوک خیره شدم و گفتم: _تو چند تا دوست داری؟! جونگ کوک کمی سرشو خاروند و گفت: +من کلا...شیش تا رفیق...دارم. شوگا ادامه داد: ✓دو تاش که من و جیهوپیم، یکیش که جیمینه، سه تا دیگه هم تهیونگ، جین و نامجون هستن. _خیلیم عالی، ازتون کم نشه هیچوقت. و زدیم زیر خنده. ساعت یک شب شده بود و جونگ کوک خوابیده بود، اما ما یه تا بیدار بودیم. من روی تخت کناری نشسته بودم و سرمو بین زانو هام پنهان کرده بودم، جیهوپم روی صندلی نشسته بود و با گوشیش ور میرفت. چند دقیقه بعد در اتاق باز میشه و شوگا میاد داخل، و اروم کنار جیهوپ روی صندلی میشینه. سرمو از بین زانوهام برداشتم و به شوگا خیره شدم، پرسیدم: _چی گفتن؟ درحالی که سعی میکرد خمیازش رو نگه داره گفت:میگن فردا ظهر مرخصه. چشمام از تعجب گرد شد، یعنی چی فردا میتونه مرخص بشه؟ پرسیدم:
_یعنی چی فردا ظهر؟ من فکر میکردم حداقل یه هفته اینجا نگهش دارن! شونه هاش رو بالا داد و گفت: ✓خودمم تعجب کردم، ولی میگن توی خونه هم میتونه استراحت کنه. _اگه بلایی سرش بیاد چی؟ جیهوپ بدون این که سرشو از روی گوشی برداره گفت: ☆مسئول اتفلق میشن و باید حلش کنن. حرفشو تایید کردم و دوباره سرمو بین زانوهام قرار دادم. توی فکر بودم که یهو ایده ای به سرم زد، جونگ کوک تو این مدت خیلی زجر کشیده، چرا یکار نکنم که خوشحال بشه؟ با ذوق بهشون خیره شدم و گفتم: _بچه ها! هر دو سوالی بهم خیره شدن. با خوشحالی گفتم: _میاین فردا شب یه مهمونی کوچولو برای جونگ کوک بگیریم؟ جیهوپ کمی فکر کرد و بعد با لبخند گفت: ☆فکر خوبیه، اینجوری بهش روحیه میدیم، تازشم، خیلی وقته که یه دورهمی با رفیقام ندارم. شوگا هم گفت: ✓درسته، حال و هواش عوض میشه. محکم دستامو بهم کوبیدم و گفتم: _پس باید برنامشو بچینیم! جیهوپ گوشیشو خاموش کرد و داخل جیبش گذاشت، اومد
سمتمو گفت: ☆من پایم! _عالیه! شوگا هم اعلام آمادگی کرد و بعد، باهم نقشه مهمونی رو کشیدیم. قرار شد فردا صبح شوگا به بقیه رفیقاش خبر بده و اونا رو آماده ماجرا کنه، جیهوپم میخواست با چند نفر دیگه یه قسمت از پارکی رو که جونگ کوک دوست داشت رو تزئین کنه، منم میخواستم کیک و یه دست لباس برای جونگ کوک بگیرم تا توی جشن سیک به نظر بیاد. اون شب تا صبح فقط به دورهمی که قرار بود بگیریم فکر میکردم، به اینکه قراره چقدر جونگ کوک مثا قدیما شاد و خوشحال بشه! تقریبا دم دمای صبح بود و به شدت خسته بودم، به شوگا و جیهوپ خیره شدم که غرق خواب شده بودن. آروم از جام بلند شدم و کنار تخت جونگ کوک روی صندلی نشستم، به صورتش خیره شدم، داشت خواب هفت پادشاه رو میدید! لبخندی زدم و سرمو روی دستش گذاشتم، و در حالی که از زیبایی چهرش لذت میبردم، آروم به خواب رفتم...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میگم بهتر نشده پارت بعدو بزاری؟
بزار دیگه
خیلی گذشت
عالیییییی🙃
براووووووو🙃
پارت بعددددد🫠
یه سوال معمولا تو چند روز بعد رمان رو اپ میکنی🧸
مرسییییی💕
من هر روز یه پارت جدید میزارم ولی الان مریض شدم برای همین دیر شده، حالم که بهتر شد میزارم
پارت بعدی کی میزاری اجی ☺️
راستش آجی مریض شدم
حالم خوب نیست
پارت بعد و بزار دیگه 🤕
من مریض شدم
حالم حوب نیست
اوخییی
زود خوب شو 🤕🤒
🥺💕
پارت بعددددد
چشممم
عالی بود
مرسی
عالییییی
💕💕
عالیییییییییییییییییی بعدی رو لطفا زود تر بزار
چشممممم