
پارت هفت رو امروز میزارم🥺🍭⛓️
یهو در کلبه به شدت باز شد و به دیوار خورد. با ترس توی بغل جونگ کوک پنهان شدم و دستشو محکم فشار دادم، اونم همینکارو کرد. هر دو به در کلبه خیره شدیم، شخصی وارد شد و به هردومون نگاهی انداخت...اون... جونگ کوک اخماش در هم رفت، منو از خودش جدا کرد و بهم خیره شد، با لحن آرامش بخشی گفت: +ا/ت، اصلا نترس، الان حلش میکنم، خب؟ سرمو چند بار تکون دادم، لبخندی زد و بعد از جاش بلند شد، درست رو به روی اِما قرار گرفته بود، هر دورو نیم رخ میدیدم. جونگ کوک با عصبانیت گفت: +مگه بهت نگفتم دیگه نزدیکم نشو؟ اِما پوزخندی زد و گفت: *این سوالو من باید ازت بپرسم، مگه نگفتم حق نداری با ا/ت بگردی؟ +تو کی من هستی که بهم دستور میدی؟ با لحن آزار دهنده ای گفت: *همسر آیندت! با این جمله، جونگ کوک خیلی حرصی شد، لب پایینشو با دندون گزید و دستاشو مشت کرد. اِما ریز خندید و گفت: *گفتم بهش نزدیک نشو، چون اگه بهش نزدیک بشی، به جای اینکه باهاش شادی کنی، باید براش گریه کنی! نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
*اما تو گوش ندادی! ظاهرا دلت میخواد بکش*مش! جونگ کوک با حرص گفت: +جرئت داری بهش شلیک کن! لبخند مرموزی زد و گفت: *امتحاتش مجانیه!...ولی میدونی، حالا که فکر میکنم بهتره کار تورو تموم کنم. خیلی سریع تفنگش رو از جیبش درآورد و روی پیشونی جونگ کوک قرار داد، با این کارش قلبم توی دهنم اومد، از ترس یخ کرده بودم و عین گچ دیوار سفید شده بودم! سریع از جام بلند شدم و به سمتشون رفتم، جونگ کوک رو کنار زدم و تفنگ رو سمت خودم گرفتم، گفتم: _خواهش میکنم به اون کاری نداشته باش، تو با من مشکل داری درسته؟ خیله خب، کار منو بساز! قه قهه ای زد و گفت: *از کی تا حالا شجاع شدی؟؟ لبخندی از روی نفرت زدم و گفتم: _از زمانی که از آخرین محل زندگیم بیرون شدم. با سردی گفت: *چرا تو؟ _چون مشکل تو با منه، نه جونگ کوک، اینو همین الان گفتم. *درسته، اینو خودم میدونم، ولی میدونی چیه، کشت*ن تو کیف نمیده، چون میدونم وقتی بری اون دنیا درکمال آرامش زندگی میکنی، ولی من اینو نمیخوام، من میخوام تو عذاب بکشی، درست مثل من، میخوام با از بین بردن اون(به جونگ
کوک اشاره کرد) تورو عذاب بدم. کمی سکوت کرد، بعد با ناله ادامه داد: *فکر میکنی چرا بابا مرد؟ من کارشو ساختم! با بُهت بهش خیره شدم. *به خاطر بیرون کردن تو نه، بودن یا نبودن تو برام اهمیتی نداشت، فقط بخاطر اینکه میخواستم اموالش بهم برسه، ولی خب خواهرام فکر کردن کار توعه واسه همین بیرونت کردن. جو خیلی بدی بود، احساس میکرد نمیتونم نفس بکشم، عرق کرده بودم اما باز از درون سردم بود. جونگ کوک اومد سمتم و محکم گرفتتم. +اگه میخوای ا/ت رو بکش*ی، اول باید از روی جنازه من رد بشی! پوزخندی زد و گفت: *با کمال میل، میدونی، کش*تن برای من راحته! تفنگ رو سمت جونگ کوک گرفت و آماده شلیک شد، هر چقدر به جونگ کوک التماس میکردم گوش نمیداد، آخر سر به پای اِما افتادم اما اونم اهمیتی بهم نمیداد. با صدای بلندی گریه میکردم، تحمل و درک شرایط برام خیلی سخت شده بود، جونگ کوک دستمو هر لحظه محکم تر فشار میداد بلکه آروم بشم اما من حالم بدتر میشد. اِما با نفرت گفت: *خداحافظ آقای جئون، حیف شد که نتونستی پیش عشقت باشی. دستشو روی ماشه تفنگ فشار داد، تنها چیزی که میتونستم بگم
این بود: نههههههههه! و چشمامو محکم روی هم فشار دادم. ناگهان صدای شلیک توی کل جنگل پیچید و چند لحظه بعد، سکوت همه جارو فرا گرفت. با ترس و لرز چشمامو باز کردم، به سختی به جونگ کوک خیره شدم، باورم نمیشد، حالش خوب بود! فوری خودمو بین دستاش پنهان کردم، به چهرش خیره شدم، داشت به جایی نگاه میکرد. رد نگاهش رو گرفتم و به اِما نگاه کردم، با چشم های درشت شده بهمون نگاه میکرد، متوجه پهلوش شدم خونی شده بود، جریان چیه؟ چند لحظه بعد در برابر چشم های پر سوال و متعجب ما نقش بر زمین شد، و ما شخصی رو دیدیم که پشت اِما بود و حالا رو به روی ما ایستاده بود. کمی نزدیک تر اومد و تفنگش رو داخل جیبش گذاشت، چهرش مشخص شد، آشنا نبود، نمیشناختمش! به جونگ کوک خیره شدم تا ازش بپرسم این کیه، اما دیدم داره با ناباوری به اون شخص نگاه میکنه. آروم گفتم: _جونگ کوک، اتفاقی افتاده؟ جونگ کوک زیر لب گفت: +ت...تو، واقعا خودتی؟ اون شخص خنده باحالی کرد و گفت: ✓پس میخواستی کی باشه بچه؟ و درحالی که داشت میخندید، به ما نزدیک تر شد، و بعد آروم
جونگ کوک رو بغل کرد. زیر چشمی به من نگاه کرد و یه دستشو بالا برد، بعد گفت: ✓تو هم بغل میخوای نه؟ باشه! یقه بلوزم رو گرفت و منو به سمت خودش کشید، و زیر دستش زندانیم کرد و محکم به خودش فشرد. یهو صدای گریه جونگ کوک بلند شد، خیلی تعجب کردم، برای چی داشت گریه میکرد؟ به سختی خودمو از حصار دست اون غریبه بیرون آوردم و به چهره جونگ کوک خیره شدم، رد اشکاش روی صورتش خود نمایی میکرد و چشماش خیلی قرمز شده بود. از جونگ کوک کلافه پرسیدم: _جونگ کوک، نمیگی این کیه؟ اون شخص نگاهی بهم انداخت و بعد جونگ کوک رو ول کرد، دست به سینه ایستاد و گفت: ✓خودم زبون دارما، چرا از من نمی پرسی؟ خواست اسمشو بگه که جونگ کوک گفت: +این دوست خیلی قدیمیمه، اسمش هست... اون شخص نذاشت جونگ کوک ادامه بده، و خودش گفت: _شوگا هستم، خوشبختم! شوگا! پسر باحالی بود، خنده خیلی جالبی هم داشت، خندش به آدم میفهموند که این شخص، منبع قدرته! جونگ کوک اومد سمتمو در آغوشم گرفت، بعد رو به شوگا گفت: +چه شکلی پیدامون کردی؟
شوگا نفس عمیقی کشید و گفت: ✓میدونستم این زنیکه روانی آخر کار دستتون میده، واسه همین دنبالتون کردم! آروم گفتم: _الان...تو اینو کشتی؟ خندید و گفت: ✓نه نترس، بیهوشه. و بعد با خیال راحت رفت و اطراف کلبه رو گشت. رو به جونگ کوک با عصبانیت گفتم: _خیلی کم عقلی، اگه میکشتت چی؟ من باید چیکار میکردم؟ با لبخند بهم خیره شد و گفت: +حالا که زندم، نیستم؟ با بغض گفتم: _اصلا تو میدونی توی اون مدت چه بلایی سرم اومد؟ و ازش کمی دور شدم، جونگ کوک سریع اومد سمتمو منو به طرف خودش برگردوند، بغلم کرد و گفت: +من هیچوقت نمیتونم به خوبی تو، درکِت کنم، اما به اندازه خودم میتونم درکت کنم، تو هم بهم حق بده، اختیار تصمیم گرفتن رو نداشتم، شرایط برام سخت شده بود. با اخم بهش خیره شدم، لبخندش پر رنگ تر شد و گفت: +میدونستی اینجوری چهرت خیلی ناز میشه؟ کم کم اخمام از بین رفت، فقط به چشماش نگاه میکردم، با مهربون ترین لحن ممکن گفت: +دیگه هیچوقت ترکت نمیکنم، خب؟ لبخندی مثل اون زدم و گفتم: _منم قول میدم، هیچ وقت ترکت نکنم! و اون منو محکم به خودش فشرد. توی آغوشش حس خیلی خوبی داشتم، این آغوش انرژی عجیبی بهم منتقل میکرد، انرژی خوبی که به آدم روحیه میداد، اما این انرژی خوب فقط تا چند ثانیه بهم منقل شد، با صدای شلیک گلوله، اون انرژی خوب، تبدیل به موجی از استرس و دلهره شد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بعدیییییی
گذاشتم ببین
خوندمش
تورو خداااااا بههههه کوککککک نشدهههه باشهههههههههههههه
پارت بعد رو به زودی میزارم میفهمی ماجرا رو
عالی
مرسی💕
پارتت بعد😐💔💔💔💔
میزارم به زودی💕
داستانت قشنگ مثل خودت ✨❤
واییی مرسی خوشگلمممم🥺🥺🥺🔥💕
بی نظیره فقط میشه پارت بعدی رو بزارین
ممنون عزیزم🥺
بله امروز قراره بزارم🥺
وای مرسییی
خدایااااا
چرا جای حساسسسس
میشه منو بیاری تو داستان با شوگا شیپ کنی؟ 😂🙂
تو همه ی داستانا شوگا سرد و... 🙂💔
تو اصلا شوگا رو اینطوری نشون ندادی💜
عالی بود💜
دیگه دیگه😂
باید راجبش فکر کنم😂🔥
مرسی فدات شم🥺🥺🍭
واااااااا چیییی شددددد
چرا این کارو میکنی با ما
عرررررر
عالی بوددددد
مرسی فدات شم🥺🥺🥺🔥
آنیوووو
داستانت خیلی قشنگ بوووودTT🍔🌸.!
مرسیییی🥺🍭