ناظر عزیز توروخا لطفااااااا منتشر کننن 🌺🌺💗💗
از زبان لیدی باگ : روی زمین نشستم و صفحات کتاب رو ورق زدم.. هیچ جا ننوشته بود چطوری میشه با ادقام معجزه گر ها ( به جز نابودی و ساختن) تونست کسی رو زنده کرد... به گابریل نگاه کردم که با قیافه ای اخمو و عصبانی داشت نگاهم میکرد.. بعد به کت نوار نگاه کردم که با قیافه ای ناراحت داشت تابوت امیلی خانم رو نگاه میکرد.. و اخر سر ناتالی که معلوم نبود حواسش اصلا کجاست! اروم تو دلم گفتم: خداکنه یه موضوع راجب این باشه وگرنه بیچاره میشیم :/ سریع تر صفحات کتاب رو ورق زدم.... تا به صفحه مورد نظرم رسیدم... از زبان لیدی باگ : اون صفحه رو با دقت نگاه کردم.. نوشته بود با ادقام معجزه گر های روباه، لاک پشت، زنبور، پروانه و طاووس میتونیم یه ارزو رو براورده کنیم!! داد زدم: یافتمممممم گابریل: چی؟! چی شده؟! لیدی باگ: عکس اون صفحه رو نشونش دادم و گفتم: میتونیم با ادقام این 5 تا معجزه گر امیلی خانم رو زنده کنیم! کت نوار : ولی.. چطوری؟! لیدی باگ: چجوری نداریم ک! 😐 ولی باید چندتا چیز رو داشته باشیم تا انجام بشه گابریل : چی؟ لیدی باگ: 5 تا معجزه گر، گلاب و گلبرگ گل رز با یه قلم پر..و چیزای دیگه گابریل: گلاب... گلبرگ.. خب همه ی اینا رو داریم... ناتالی!! زودتر برو بالا و چیزایی که گفت رو بیار! ناتالی: چشم قربان.. و با سرعت برق و باد با اسانسور رفت بالا لیدی باگ : سریع از توی یویوم معجزه گر های زنبور و روباه و لاک پشت رو در اوردم و گفتم: باید معجزه گر طاووس و پروانه هم بهم بدی گابریل: اگه کلکم بزنی چی؟! 😒 اگه معجزه گر هارو بگیری و فرار کنی چی؟! کت نوار: پدر.. من میگم باید به لیدی باگ اعتماد کنی گابریل: کسی نظر تورو نخواست😒
لیدی باگ: نفس عمیفی کشیدم و گفتم: ولی باید بهم اعتماد کنی! چجوری میخوام از اینجا فرار کنم؟! وقتی همه جای اینجا بسته است! گابریل: به اسانسور اشاره کردم لیدی باگ : خب.. از اون فاصله چجوری میتونم برم اونجا؟.. یکدفعه در اسانسور باز شد و ناتالی اومد بیرون ناتالی: همه چیز رو اوردم! لیدی باگ: زود باششش معجزه گر هارو بــــده گابریل: با تردید معجزه گر هارو از جیبم در اوردم و دادم بهش لیدی باگ: سریع پارچه ی نازکی که ناتالی اورده بود رو پهن کردم و معجزه گر هارو به صورت دایره چیدم و وسط اونا کاسه اب کوچیکی را گذاشتم.. یه ذره گلاب به اب اضافه کردم و گلبرگ های گل رز صورتی رنگی رو کندم و روی اب گذاشتم.. عود رو روشن کردم و کنار کاسه گذاشتم.. خب همه چی کامله! گفتم: همه چیز کامل شده فقط الان باید جمله های توی کتاب رو بخونم گابریل: خب بخون! لیدی باگ: ای خدایان معجزه گر ها به ما گوش کنید! (یه جمله کاملا من در اوردی😂😐) ما این 5تا معجزه گر را به شما تقدیم میکنیم ولی فقط یک خواسته از شما داریم! درخواست ما این است که یکی از ارزو های مارا بر وارده کنید! یکدفعه ذرات اب توی کاسه تو هوا رفت و توی هوا نوشت: چه ارزویی؟ کت نوار: واووو لیدی باگ: هیسسس ساکت!!.. و گفتم: ارزوی ما این است که امیلی خانم که سال ها توی کما هست دوباره به زندگی برگرده! ذرات اب دوباره نوشت: ارزوی جالبیه ولی این 5 تا معجزه گر همچین قدرتی نداره حدقل باید یکی از 2معجزه گر نابودی و ساختن هم اینجا باشن! لیدی باگ: یعنی.. ما باید یا معجزه گر کت نوار رو بدیم یا لیدی باگ؟ ذرات اب: بله! لیدی باگ: خب.. من.. کت نوار: من معجزه گرم رو میدم! لیدی باگ: مطمئنی؟!
کت نوار: اره مطمئنم به هرحال تو هویت منو میدونی ولی من نه.. اینجوری برات دردسر درست میشه چون 3 نفر توی این باغ هستن و هویتت رو میفهمن! لیدی باگ: ولی.. نه! خودم معجزه گرم رو میدم! کت نوار : چی؟! لیدی باگ! اگه معجزه گرت رو بدی غیر از اینکه من متوجه هویتت بشم دیگه نمیتونی پسش بگیری! لیدی باگ: دیوانه شدی😐 معلومه که میتونم معجزه گرم رو پس بگیرم ما اینجا 6 تا معجزه گر داریم و فقط یه ذره از قدرت اونا میتونه ارزو رو بر وارده کنه وگرنه اینجوری که راضی نمیشدم معجزه گر هیچکدوممون رو بدم! گابریل: میشه انقدر دست دست نکنید و انجامش بدین؟! 😒 لیدی باگ: هوفف باشه.. تیکی.. اسپاتس ان💫 کت نوار: مری.. مرینتتتتتت؟! 😱 مرینت: سلام.. کت نوار🙁 کت نوار: تموم.. این مدت تو لیدی باگ بودیی؟! ولی.. این چطوری ممکنه؟! من خودم دیدم که داشتی از مرینت معجزه گر موش رو میگرفتی!! ( همون قسمتی که خانم مندلیف شرور شده بود و اگه اشتباه نکنم اسمش کوامی باستر بود) مرینت: درسته.. من فکر کردم که تو داری به من شک میکنی واسه همین با معجزه گر موش تونستم یه کپی دیگه از خودم بسازم و اینجوری تورو گول بزنم! کت نوار : من.. من.. باورممممم نمیشهههه مرینت: خود منم باورم نمیشه تو کت نواری😂 گابریل: میشه این به به چه چه هارو تموم کنید؟! داریم به زنده کردن امیلی نزدیک میشیم و شما دارین راجب هویتتون حرف میزنید😑 مرینت : ببخشید.. و به تیکی یه ماکارون دادم و گوشواره هام رو دراوردم و گذاشتم کنار بقیه ی معجزه گر ها.. گفتم: ای خدایان معجزه گر کفشدوزک هم اینجا گذاشتم حالا لطفا ارزوی مارو بر وارده کنید!.. یکدفعه ذرات اب به همراه نوری که ناگهان از معجزه گر ها بلند شد سمت تابوت امیلی رفت و دور تابوت پیچید! مرینت : نور انقدر زیاد بود که جلوی چشمام رو گرفتم.. کت نوار و گابریل و ناتالی هم همین کارو کردن.. بعد چند ثانیه نور خاموش شد و در تابوت باز شد..
مرینت: در تابوت باز شد و امیلی خانم که معلوم بود خیلی خسته است اومد بیرون!!! .. امیلی گردنش رو اینور و اونور تکون داد و خمیازه ای کشید و گفت: اییی.. چه مدت خواب بودم؟ کت نوار: ماماننننننننن! .. و سریع به طرف امیلی رفت و اونو محکم ب.غ.ل کرد! کت نوار: مامان! خیلی خوشحالم که دوباره پیشمون برگشتی امیلی: چی؟ گابریل.. اهان اونجایی.. این گربه ی خوش تیپ چرا داره به من میگه مامان؟ گابریل: امیلی... کت نوار : سریع اومدم عقب و گفتم: ببخشید یادم رفت.. پلگ کلوزف💫.. از زبان ادرین: این منم مادر! ادرین تو امیلی: ادرین.. پسرم.. من.. دلم خیلی برات تنگ شده بودددد ادرین : منم همینطور :( .. و همدیگه رو ب.غ.ل کردن :) مرینت : کم مونده بود اشکم در بیاد.. که یکدفعه گابریل هم به سمت اونا رفت و سه تایی همو بغ.ل کردن :) ناتالی: اروم به سمت مرینت رفتم و گفتم: قشنگ نیست؟ مرینت : چی؟.. یعنی اره خیلی قشنگه ناتالی: بعد از سال ها دوباره بهم رسیدن و همچی رو به تو مدیونن مرینت : لبخند ملیحی زدم :) امیلی : این دختر خانم زیبا کی هست؟ مرینت : سریع بلند شدم و خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: سلام امیلی.. چیزه یعنی امیلی خانم..😅 من.. بریجیت.. نه ببخشید مرینت اوپن چنگ هستم.. نه یعنی دوپن چنگ😅 همکلاسی ادرین :/ امیلی: خندیدم و گفتم: چه بامزه ادرین: خب.. حالا نمیخواین برای ما توضیح بدین که اینجا چه خبره؟! امیلی: چی؟! گابریل.. یعنی تموم این مدت تو حقیقت رو به ادرین نگفتی؟ گابریل: چطور میتونستم بگم؟
گابریل: چطور میتونستم بگم؟ مطمئنن اگه ادرین میفهمید ازم متنفر میشد!! ادرین: ولی.. راجب چه موضوعی؟ امیلی: هوفف.. گابریل! چی بگم بهت! الان کارمون خیلی سختره! راستی.. ناتالی.. ناتالی کجاست؟! خیلی وقته ندیدمش دلم براش تنگ شده! ناتالی: من اینجام امیلی امیلی: واو ناتالی :) خیلی وقته ندیدمت! حالت خوبه؟ ناتالی: ممنونم خوشحالم که دوباره پیشمون برگشتی! مرینت : ام.. ببخشید وسط.. چیزه.. گپ و صحبتتون میپرم ولی.. میشه یکی توضیح بده یعنی.. من نه ها😅 به ادرین.. اره میشه بهش توضیح بدین چه خبرع؟ ادرین: همینو بگو امیلی : باشه توضیح میدیم.. ولی اینجا نه! نمیخوام دیگه پامم اینجا بزارم.. بهتره بریم بالا دلم برای خونم تنگ شده! ادرین : باشه بریم بالا.. و 4 نفری به سمت اسانسور حرکت کردن.. ( ادرین و گابریل و امیلی و ناتالی) ادرین: دمه در اسانسور رفتیم و سوار شدیم قبل از اینکه در بسته بشه گفتم: مرینت؟ تو نمیای؟ مرینت: چیزه.. من اینجا کار دارم بعدا حتمااا میام! ادرین : باوشه.. و رفتن.. از زبان مرینت: سریع معجزه گر هارو توی یویوم گذاشتم و گوشواره هام هم توی گوشم گذاشتم.. تیکی: واییی خیلیی باحال بود گابریل همون شدوماثهه!! ادرین هم کت نوار! البته.. اینو که میدونستم😅 .. حتما کوامی از دیدن نورو و دوسو خیلی خوشحالللل میشن! دل تو دلم نیست که بریم خونه و بهشون سلاممم کنم! . . راستی مرینت تو نمیخوای بری پیششون؟ مرینت: اول میخواستم برم.. ولی گفتم بهتره مزاحمشون نشم! تیکی : یعنی چی؟! مرینت : اونا بعد از سال ها تازه به هم رسیدن 😅 نمیخوام خلوت خانواده رو بهم بزنم! تیکی: ولی ناتالی که جز خانوادشون نیست مرینت : ولی.. اون مدت ها پیششون بوده و یه جورایی مثل خانواده محسوب میشن تیکی : پس از کجا میخوای بفهمی چه اتفاقی افتاده بود؟ مرینت: حتما یکی برام توضیح میده
از زبان ادرین: مرینت گفت که میخواد اونجا باشه و یه کاری انجام بده.. واسه همین ما تنهایی رفتیم بالا و رفتیم توی اتاق نشیمن.. امیلی: وای گابریل: چی شده؟ امیلی: گابریل!! تو مبل های اینجا رو عوض کردی؟! قبلا گلبه ای بودن ولی الان خاکستری! گابریل: امم.. ناتالی: خودت میدونی که از رنگ خاکستری بدم میاد! گابریل: حالا بعدا درست میکنیم :|.. و روی مبل نشستن ادرین: خب لطفا توضیح بدید امیلی: همه چی از 14 سال پیش شروع شد.. وقتی تو 1 سالت بود اون موقع ها ناتالی تازه اومده بود و پیشمون کار میکرد و واقعا ارتباط خوبی بینمون قرار گرفت.. ناتالی هم لبخند ملیحی زد :) امیلی: قرار بود 3 نفری یعنی من و تو و بابات بریم چین.. فصل زمستون بود و هوا خیلی سرد بود ولی با این وجود خیلی اسرار داشتم که بریم چین چون کشور مورد علاقم بود! گابریل هم بزور راضی کردم 😂 .. بعد از چندساعت به چین رسیدیم تو بچه ی ارومی بودی و اصلا توی هواپیما گریه نکردی😂 .. چند روز اونجا موندیم و روز اخر به نزدیکی یه معبد که نمیدونم اونجا چیکار میکرد رفتیم ولی فقط برای تفریح! با ماشین توی راه بودیم که بنزین ماشین تموم شد و پیاده شدیم و مجبور شدیم بقیه راه رو پیاده بریم وسط راه بودیم که حس کردم زیر پام داره صدا میده وایستادیم و اونجارو نگاه کردیم.. و دو معجزه گر طاووس و پروانه رو دیدیم! گابریل: وقتی معجزه گرهارو دیدیم فکر کردیم زیور الاتی چیزیه که کسی گمش کرده ولی نمیدونستیم که اونا میراکلس هستن! ادرین: استاد فو وقتی جوون بود اونا رو گم کرد! ولی اون موقع فقط 12 سالش بود و استاد فو الان بیش از 100 سال سن داره! امیلی: نمیدونم استاد فو کیه ولی ما فقط حدود 14 ساله که این میراکلس هارو داریم! ادرین: پس.. سال ها بعد از اینکه اونا گم شدن شما پیداش کردین! امیلی: انگار همینطوریه :/ به اصرار من اونارو برداشتیم چون به نظرم خیلی قشنگ بودن.. وقتی به پاریس برگشتیم و سنجاق س.ی.ن.ه ( معجزه گر طاووس) رو زدم.. نوری همه جا رو گرفت و دوسو اومد بیرون!
تموم🌺🌺 ناظر عزیززز لطفااااااا منتشر کن🪴🪴 تا نتیجه برین چالش 🌺💗