
پارت ¹
دلربا ۱۳۹۶/۹/۱۲ سوار اتوبوس شدم؛به اندازهی یک پیرزن که بچههاش تو جنگ ش*ه*ی*د شدن خستهام؛سرمو به پنجره تکیه دادم و به روستا خیره شدم؛تمام این مدت که هرثانیهاش عذاب بود از جلوی چشمام رد شد؛چشمامو بستم و بغضمو قورت دادم. من یک گ*ن*اه*ک*ار*م؛من فقط یه اشتباه کردم ولی... تا تهران راه زیادی نمونده بود؛س*ر*خ*و*ر*د*ه و پ*ر*ی*ش*و*ن دارم برمیگردم؛احساس پ*و*چ*ی دارم.
با رسیدن به ترمینال از روی صندلی بلند شدم؛پامو روی زمین گذاشتم و به تهران شلوغ و الوده نگاه کردم؛اون روزی که همینجا ایستاده بودم از یادم نمیره؛اون همه ت*ح*ق*ی*ر و ا*ذ*ی*ت... من اگر امروز میدونستم که با برگشتم قراره چی بشه از همینجا برمیگشتم روستا!.. کیفمو سفت تر گرفتم و نفس عمیقی کشیدم؛راننده تاکسیها فریاد میزدن و دنبال مسافر بود
راننده:خانم کجا میرین؟ برگشتم سمتش و اروم گفتم:خیابون فرشته. راننده:گرون میشه هاا. ولی من پول زیادی ندارم ؛پس گفتم:چجوری برم ارزونتر بشه؟ شروع کرد به توضیح دادن؛باید سوار مترو میشدم؛ازش تشکری کردم و با سر پایین افتاده به سمت ادرسی که داده بود رفتم. خیلی ایستگاه شلوغی بود و من تمام تلاشمو کردم که به کسی برخورد نکنم؛منتظر ایستاده بودم تا مترو برسه
اون سمت ریل یه مادر و پسربچه دیدم؛ دوباره بغضی به سراغم اومد؛تا خواستم بیشتر نگاهشون کنم رسید؛از سرعت زیادش بادی بهم خورد و باعث شد موهام بالا بره ؛چشمامو بستم تا از دیدنش سرگیجه نگیرم؛متوجه ایستادنش شدم؛اروم پامو داخل واگن گذاشتم؛دستمو به نزدیک ترین میله گرفتم؛شاید دومین یا سومین باری باشه که با مترو جابهجا میشم . اسم ایستگاههایی که مرده گفته بود رو حفظ کرده بودم و بالاخره با سوال پرسیدن از چندنفر تونستم به جای مشخصی برسم
؛از پلهها بالا اومدم؛از اینجا اگر ماشین بگیرم چیز زیادی نمیشه. دستمو برای تاکسیها تکون میدادم ولی همه شون یا پر بودن یا مسیرشون به من نمی خورد ؛ بعد از یک ربع بالاخره یه ماشین پیدا شد؛ادرس رو بهش دادم؛دلم برای شهر تنگ شده بود... هرچند که نیومده دلم برای ماجان تنگ شده...
سر کوچه نگه داشت؛پولش رو دادم و پیاده شدم؛این کوچه هیچ فرقی نکرده؛از پیاده رو به سمت خونه رفتم ؛ وسط پاییزه ولی من سردمه؛شایدم از استرسه !... جلوی ساختمون ایستادم؛باید به خودم مسلط باشم؛ماجان باهاشون حرف زد؛دستمو روی زنگ فشردم و برداشتم ؛ نفسم تو سینه حبس بود؛میترسیدم از واکنششون؛من دیگه نمیتونم به چشمهاشون نگاه کنم؛در باز شد که اروم وارد حیاط شدم؛در رو بستم و از ورودی ساختمون عبور کردم؛لابی خالی از هرادمی بود؛و چی بهتر از این وارد اسانسور شدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی عالیییی بود
فالویی بفالو 🐿💕
مرسی عزیزم( ◜‿◝ )♡
باقدرت ادامه بده 💪🏼
خیلی خوب مینویسی،خسته نباشی🙃🦋
مرسی(◍•ᴗ•◍)❤
《400 تاییم کنین بک خواهم داد💂🏻♀️🌸》
《400 تاییم کنین بک خواهم داد💂🏻♀️🌸》
《400 تاییم کنین بک خواهم داد💂🏻♀️🌸》
《400 تاییم کنین بک خواهم داد💂🏻♀️🌸》
《400 تاییم کنین بک خواهم داد💂🏻♀️🌸》
《400 تاییم کنین بک خواهم داد💂🏻♀️🌸》
《400 تاییم کنین بک خواهم داد💂🏻♀️🌸》