عکس این پارت عکس ادوارد
فردا صبح که پاشیدیم رفتیم واز یکی که انگار مدیر خدمتکارا بود پرسیدیم :خانم اتاق پادشاه کجا؟ اون خانم یه نگاه به ما کرد وبلند خندید ووقتی خندش تموم شد یه پوزخند زد وگفت:اتاقه پادشاه؟اونوقت چرا؟ من هم تمام ماجرا رو برای اون خانم گفتم اون خانم هم یه اخم کردو گفت:که این طور پس بیاید دنبال من ما هم رفتیم دنبال اون بعدش پشت یه در وایسادیم واون خانم گفت:هرکادی که کردم شما هم بکنید
ما هم گفتیم:چشم خانم بعدش خانم درو باز کرد ویه تعظیمی کرد که ماهم پشت سر اون انجام دادیم خانمه گفت:درود بر پادشاه پادشاهان پادشاه یه نگاه به ما کردو گفت:چیزی شده؟ خانمه گفت:بله دوتا بچه اینجا هست پادشاه گفت:برو وبه پسرام بگو بیان خانم گفت:چشم بعد از اینکه خانمه رفت منو ماریا یه نگاه بهم کردیم پادشاه گفت:چندسالتونه ماگفتیم:چهارده سالمونه پادشاه پادشاه گفت:سنتون خیلی کمه من گفتم :بله پادشاه
بعدش صدای در اومد و اون خانمه اون دوتا پسر اومدن تو بعدش پادشاه گفت:شماها نیاز به خدمتکار جدید ندارید؟ ادوارد گفت:من دارم یه نفر باید کتابامو حمل کنه و برام بعضی اوقات کتابامو بخونه پادشاه گفت: کدومو انتخاب میکنی ادوارد گفت :این دختره وبه من اشاره کرد ارتور گفت:پس اون دختره وبه ماریا اشاره کرد وسایله جنگی منو حمل کنه پادشاه گفت:پس از همین لحظه کارتون شروع میشه
بعد ادوارد اومد سمتم وگفت:بیا دنبالم منم رفتم دنبالش ادوارد گفت:الان راه کتابخونه وجاهای مختلفو نشونت میدم منم گفتم:باشه بعد از اینکه همه جاها رو نشونم دادگفت:یه لیست از کتابایی رو که میخوام بهت میدم واونا رو برام میاری منم گفتم: چشم لیستو گرفتم وبا خودم داشتم میگفتم:این که کار خیلی ساده ای وقتی رفتم دنباله کتابا هرچی گشتم پیدا نکردم اخر سر رفتم پیش مسول کتابخونه وگفتم
سلام.میشه به من کمک کنید مسول کتابخونه یه پیرمرد بود وبهم نگاه کردو گفت:تو جدیدی کی هستی؟ منم گفتم:من باید کتابای پسر پادشاه ادواردو ببرم پیرمرد گفت:که اینطور احتمالا بهت یه لیست داده گفتم:بله همینطوره گفت:لیستتو بده ببینم منم لیستمو دادم بعد از اینکه پیرمرده کتابا رو خوند یه پوزخند زدو گفت:مثل همیشه کتابای ستاره شناسی منم گفتم:ببخشید اقا میشه زودتر بهم بدید چون ایشون خیلی منتظرن پیرمرده گف:بله حتما ولی حواست باشه تو راه منم گفتم:چشم
حتما نظرتونو بگید توی پارته بعدی بقیش رو میگم
نظرات بازدیدکنندگان (0)