عکس این پارت عکس ماریا هست
بعد از اینکه شام رو خوردیم هم رفتن که کم کم بخوابن.ولی من و ماریا وسایلمون رو که برداشته بودیم وگذاشته بودیم داخل کولمون وحالا که دیگه همه خوابیده بودن حتی خانم مارچلو دیگه اماده شدیم که بریم چون ما طبقه همکف بودیم نیاز به طناب نبود که با اون بریم پایین.
پنجره رو ماریا باز کرد وگفت :باید زودتر بریم. بعد از اینکه از یتیم خونه رفتیم بیرون ماریا گفت: از اینجا به بعد باید مواظب باشیم چون یتیم خونه نزدیک به جنگل هست وما موقعی که از جنگل میگزریم باید مراقب باشیم.
دیگه داشتیم کم کم به جنگل میرسیدیم که یه موجودی با سرعت زیاد از بوتها عبور کرد راستش من خیلی ترسیدم وبه ماریا چسبیدم اونم دست کمی از من نداشت. بهر حال یواش یواش داشتیم میرفتیم که داخل جنگل شدیم چراغ قوهامون رو روشن کردیم. موقعی که داشتیم از جنگل عبور میکردیم به یه برکه رسیدیم که یهو...
تو اون تاریکی دیدیم دو تا نور زرد رنگ بیش از حد میدرخشیدن راستش من از ترس ماریا رو گرفتم وبردم پشت یه بوته قایم شدیم. بعدش دیدم که یه دلقک ترسناک که داشت یه حیونو میخورد ماریا که از ترس سکسه گرفت ومن دست ماریا رو گرفت وتا تونستیم دویدیم واون دلقک دنبال مابود. وبعدش یه جا وایسادیم که نفس بگیریم اروم یجا نشسته بودیم که صدای ترسناک غرش مانندی اومد. من ماریا برگشتیم ببینیم چی شده که یهو...
دیدم یه گرگ بزرگ افتاده به جون اون دلقک به ماریا گفتم چقدر این گرگه بزرگه. ماریا گفت :این گرگینه اس دیونه من گفتم :چیکار کنیم ماریا گفت:کمکش کنیم من گفتم: چی میگی ماریا گفت:اگه کمکش کنیم اون به ما مدیون میشه وکمکمون میکنه که به اون کاخ برسیم راستش که یکم فکر کردم قبول کردم.
برای همین یه سنگ بزرگ برداشتم واون محکم زدم به سرش و دلقک اوفتاد رو زمین ولی بلند شد من محکم ماریا رو چسبیدم وگفتم :حالا چی کنیم ماریا گفت :دربریم من گفتم :منم از اول گفتم بریم بهتره وبعدش دویدیم اینبار دلقکه هم دهنش خیلی بزرگتر شده بود هم روی چهاردستوپاهاش بود.
اینقدر دویدیم که دیگه از جنگل بیرون زدیم . وقتی از جنگل رفتیم یه جا نشستیم که نفس بگیریم دیدیم همون گرگه اومده پیشمون ماریا که از ترس اماده فرار بود ولی من وقتی دیده بودمش سه متر پریدم هوا وگفتم:چی میخوای ما بهت کمک کردیم . بعد یهو...
گرگه به شکل یه پسر دراومد وگفت :اگه میخواید برید به اون کاخ من میتونم ببرمتون چون من خودم شاهزاده اونجا هستم(نکته من عکس اون گرگ رو تو پارت بعدی میزارم)من وماریا باهم گفتیم :چی میگی تو چطور شاهزاده اونجایی؟ پسره گفت:من گرگینه هستم وبرادر دیگره من یک خون اشام هست. من وماریا یک نگاه به هم انداختیم ومن گفتم:میشه چندتا سوال ازت بپرسم اون گفت:حتما بپرس
گفتم:اولین سوال اینکه چطور تو یه گرگینه ای وبرادرت یه خون اشام اون گفت:چون پدر من یه خون اشام بود ومادرم یه گرگینه من گفتم :شما که باهم دعوا ندارید؟ اون گفت:نه چطور مگه؟ گفتم:همینطور ولی اگه تو شاهزاره ای پس پدرت پادشاه اون قصره درسته پسره گفت:درسته یه سواله دیگه اینکه تو چرا تنهایی اومدی واون دلقکه چی بود پسره گفت:من خودم تنهایی میتونستم اون دلقک یا ادم خوار رو بکشم و اون دلقکه که شما میگید ادما رو میخوره واینکه حالا راه بیفتید تا بریم
لطفا نظرتون رو بگید
عالی
عالی عالی عالی