توی ساکورا تی وی یه قاتل حرفه ای دیدم که بچه های زیر ۵ سال رو میکشت.یهو یه نفر از پشتم صدام کرد(سلام میانگ)از ترس از صندلیم افتادم زمین و داد کشیدم.(نترس.من یه شینیگامی هستم.)(ش...شینیگامی؟م...مگه اونا واقعین؟)(معلومه.اون دفترچه مال من بوده که پرتش کردم به دنیای آدم ها و تو الان صاحب جدید این دفترچه ای.)(اوه...این واقعیه که اسم هرکسی این تو نوشته بشه اون میمیره؟)(بله.وقتی هم که عمر تو به پایان میرسه من تورو با دومین دفترچه ای که دارم میکشم)
(اما چرا؟)(این یه قانونه.شینیگامی اولین صاحب دفترچه رو میکشه.)(آها)(یه معامله ای هم با شینیگامی و صاحب دفترچه وجود داره که...صاحب دفترچه میتونه چشم های شینیگامی رو بگیره و اسم واقعی و زمان مرگ انسان ها رو ببینه.با چشم های شینیگامی کارت راحت تر میشه.اما وقتی معامله کردی نصف باقی مانده ی عمرت مال من میشه.)(عادلانه هست.من باهات معامله میکنم.)(من ریوک هستم)(خوشبختم ریوک)
ریوک چشم های شینیگامی رو به من داد.(اما تو نمیتونی اسم و زمان مرگ یه صاحب دفترچه ی دیگه رو ببینی.حواست باشه)(ممنونم.حواسم هست)خب بریم این قاتل حرفه ای رو بکشیم.اسمش سامئول کیلینگل هست.داشتم اسمش رو تو دفترچه مینوشتم که ریوک خندید.(چرا میخندی؟کار اشتباهی کردم؟)(نه.صاحب های دفترچه های قبلی آدم هایی که ازشون خوششون نمیومد رو میکشتن.اما تو داری آدم بد ها رو میکشی و این برای من جالبه)(آها.خب برم ادامه ی اسمشو بنویسم)
💜👀💜👀💜👀💜👀
نظرات بازدیدکنندگان (0)