
قسمت نهم✨ لطفا برام کامنت بگذارید ✨ آخرش چالش داریم ✨
از دید سینتیا: قلبم تند تند میزد، برگشتم و پشتم را نگاه کردم، می خواستم جیغ بزنم اما نمی تونستم، یک لحظه هنگ کردم، برن پشتم وایستاده بود و انگار توی صف غذا بود، خیلی ترسیدم اما برن هم تعجب کرده بود، چند قدم عقب رفت، احساس خوبی داشتم، برن هم درست مثل آلارد خون گرم و مهربان بود، به آرامی یالش را نوازش کردم، هرا هم کنار پایش نشست.همینطوری داشتم نازش می کردم که آلارد اومد بیرون و گفت: قراره هر کسی با حیوان درون خودش ارتباط بگیره، نه مال بقیه، برن چه قدر زود باهات اخت(صمیمی) شده.
گفتم: نفهمیدم از کجا اومد داخل...گفت: احتمالا از در پشتی اصطبل اومده، در پشتی خیلی شل و وله، خیلی باهوشه...با سر تایید کردم. کمکم بقیه هم بیدار شدند، با هم صبحانه خوردیم، کوله پشتی هایمان را بر داشتیم و آماده ی سفر شدیم...
حنا گفت: چون حیوان های درون شما نمی تونن ناپدید بشن باید از راهی مخصوص به جنگل جنوب بریم، یکم راهش طولانی تره ولی چاره ای نداریم، راه افتادیم، کنار جاده راه می رفتیم، حنا گفت: ورود به جنگل جنوب با ماشین ممنوعه. یکم جلو تر یه ماشین هست که برای هممون جا هست، البته...آلارد باید با برن بیاد...آلارد گفت: چی؟ من اسب سواری بلد نیستم...
حنا گفت: نگران نباش، برن یه اسب معمولی نیست، خودش کمکت می کنه یاد بگیری.بجنبید داریم به ماشین می رسیم....... به ماشین رسیدیم. حنا راست می گفت، برای هممون به جز اسب آلارد جا بود، نشستیم داخل ون بزرگ، ایور داشت با دستکش مخصوص به شاهینش غذا می داد، شاپ هم روی پای تارا خوابش برده بود، هرا هم سرش رو گذاشته بود کنار پای من . راوا، کلاغ حنا هم که ناپدید بود.
به ورودی جنگل رسیدیم، پیاده شدیم، پیاده روی در شیب تندی که جنگل داشت خیلی سخت بود، همیشه از سربالایی بدم میومد، اما انگار هرا خیلی سرحال بود و تند تند از شیب بالا رفت. چند کیلومتری که جلو رفتیم، شیب کم شد و نسبتا به سطح صافی رسید اما مشکل جدی بدی، حشرات عجیب داخل جنگل بودند، از هر طرف یک حشره به سمتمان می آمد، ای کاش ماموریت مان از جایی سردتر شروع میشد...
کمی که جلو تر رفتیم سراشیبی با شیب کم شروع شد، از حنا پرسیدم: حنا، تو می دونی جغد گایا کجاست؟ گفت: آره می دونم، من مدت هاست دارم روی پیدا کردن مکان زندگی حیوان های درون ارشد ها تمرکز می کنم، که اصلا کار راحتی نیست...راستی به نظرتون برای معامله با اونها چه چیزی پیشنهاد کنیم؟
تارا گفت: نمی دونم، شاید یه ظرف پر موش؟...همه به شوخی بی مزه اش خندیدیم، بعد آلارد گفت: شاید دلش بخواد از تنهایی در بیاد، می تونیم کاری کنیم بتونه با حیوان های دیگه زندگی کنه...حنا گفت: به نظر من ایده ی بدی نیست...گفتم: صبر کن،(وسط حرفش پریدم) اگر بشه که بهش یه...
صاحب جدید هدیه بدیم چی؟ اینجوری از تنهایی در میاد و به احتمال زیاد به آرزویش می رسه، پیدا کردن یه نفر که از یه جغد افسانه ای مراقبت کنه و دوستش داشته باشه اونقدر ها کار سختی نیست. موافقید؟...حنا گفت: موافقم، ایده ی هر دو تاتون خوب بود، حالا باید یکم استراحت کنید، به زودی غروب میشه و راه رفتن توی همچین جنگلی خیلی سخت میشه، یکم جلو تر مکان مسطحی هست که می تونیم چادر هامون رو اونجا پهن کنیم...
دوستان برای اینکه در ادامه اسم ها رو قاطی نکنید اینجا یک لیست از افراد رو براتون می نویسم: سینتیا: نقش اصلی، گرگ سینتیا: هِرا، پسر پولدار باادبه: آلارد، اسب آلارد: بَرِن، خواهر سینتیا: سدنا، پسره که زال بود: ایوُر، شاهین ایور: ارمینو، سرپرست گروه: حنا، کلاغ حنا: راوا، یکی از نجات دهنده هایی که مرد و همگروه حنا بود: جکسون، مار زنگی جکسون: کَلِر، نجات دهنده ای که توسط دشمن اسیر شده: جوزف، عقرب جوزف که مرده: آلچی، یکی از ارشد ها: گایا، جغد گایا: ووکا، دشمن: آلرِسا، هم اتاقی قدیمی سینتیا: تارا، گربه ی وحشی تارا: شاپ...امیدوارم کاربردی بوده باشه...
امیدوارم لذت برده باشید ✨ چالش داریم✨ منتظر کامنت هاتون هستم ✨
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود🌸
جواب چالش:سرما
خوشحالم خوشتون اومده 💙
ممنونم که چالش رو انجام دادید 💙
عالی بود چالش گرما 🔥🔥
خیلی ممنونم
عالی بوود
ممنونم✨💜
عالی💙
چالش : سرما💚
خیلی ممنونم که چالش رو انجام دادید
منم سرما رو بیشتر دوست دارم💙