سلام بچه ها میدونم خیلی دیر شد ولی ببخشید دیگه 😁😁
امیلی پلک میزنه! دست و پاهاشو تکون میده و بلند میشه.. گابریل: اوه.. امیلی!!!! امیلی: گا... گابریل؟! و همدیگه رو بغل میکنن. امیلی: گابریل، آدرین کجاست؟! گابریل: اوه! آدرین رو یادم رفته بود!!!!! نویسنده: پسرت رو یادت رفت؟ 😐 گابریل بدو بدو به سمت خیابانی میره که اونجا قدرت اشون رو گرفت. آدرین رو میبینه ولی مرینت رو نه!! آدرین رو میزاره رو کولش و به سمت خونشون میره.
مرینت: آخیش.. منو ندید.. هق.. هق چرا اینجوری شد؟ 😢😢 مرینت با چهره ای غمگین از پشت دیوار بیرون میاد... اوا یه دیقه وایستا وسط خیابون مگه دیوار داریم؟ 😐😐 خب بیخیال.. ادامه. مرینت: با... باید برم پیش استاد فو!!!اما نه... استاد فو که رفته کلا همه چیزو یادش رفت.. 😢😢 حالا من چیکار کنمم؟؟!!!!! 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 ۳ ساعت گریه میکنه و بعد... : وایستا ببینم!!! من که معجزه گر های دیگه رو دارم!!! ( بگم بچه ها این داستانو از خودم در اوردم وگرنه میدونم تو آخر فصل ۴ چی شد😢) مرینت بدو بدو به سمت خونشون میره تا معجزه گر برداره!
آدرین که بیهوش شده پا میشه! دور و برشو نگاه میکنه و کم کم همه چیز یادش میاد! آدرین: وایستا.. من تو خونه چیکار میکنم؟!! پدر؟؟! گابریل وارد اتاق میشه و روی تخت کنار آدرین میشینه.. گابریل: اوه آدرین.... متاسفم من... من... شدومات هستم... میدونم باورش براتون سخته اما... اما در عوض اون کاری که کردم یه هدیه واست دارم! آدرین: چ.. چی!!؟ پ.. پدر چرا چرا این کارو کردی؟! گابریل: الان میفهمی.. و در اتاق باز میشه و امیلی وارد میشه! آدرین: م.. م.. مامااان؟!
خب دیگه این پارت هم به پایان رسید ببین لطفا تا اینجا که اومدی لایک کن دیگههههه😂 زحمت کشیدم ااا😢😢 بیزحمت لایک کن و اگه فالو نکردی فالو کن وووو... کامنت بزارید لطفااا🥺🥺 خب دیگه باید بای❤👋
عالی😍😍😍
ممنون
عالی بود نیروانا جان 😉
ممنون پارت ۳هم تو بررسیه😇
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ممنون
عالیییییییییییی😘😘😘😘
ممنون عاجی
عشقم عالی بود🙃💕
_لیصا
تنکس❤
نیروانا صدام کن اسمم نیرواناست💜
اکی