همون جا روی زمین خوابیده بود به قدری جیغ زده بود که صداش در نمیومد گلوش میسوخت درد میکرد و میخارید کاری از دستش بر نمیومد و انرژی هم نداشت پس همونجا بیه.وش شد وقتی به هوش اومد زیر یک پل بود و داشت بارون میبارید و شب بود همونجا موند و سعی کرد کسی رو صدا کنه اما صداش ... خودشو به زور کشید سمت دیوار فلزی پل و با مشت بهش میکوبید بلکه یکی بیاد برای کمک اون شب به همین منوال گذشت روز دوم هم همینکارو کرد تا اینکه بالاخره کمک پیدا شد رفت بیمارستان و بهش غذا دادن و هنجرش رو هم درمان کردن دستش از شدت ضربه ها شک.سته بود براش گچ گرفتن و بردن که یاسمین رو تحویل بدن به به.زی.س.تی اما قبولش نکردن پس اون خونواده براش ویلچر تهیه کردن و رفتن
اره اونا بچه رو رها کردن :)
از اون موقه که براش ویلچر خریدن 3 روز میگذره بچه گرسنه توی پارک نشسته و گریه میکنه ناگهان چنتا برگه میبینه و یک مداد روی زمین به نظر صاحبی نداشتن و این برای سرگرم کردن خودش بد نبود از یک نفر درخواست کرد که اونا رو بهش بدن و بعدش شروع کرد به نوشتن نوشتن داستان زندگیش تا حالا یک نفر داشت داستانو میخوند که متوجه استعداد بیش از حد اون شد چطور کلماتی که تا به حال یک بچه 8 ساله به چشم ندیده و نشنیده رو مینوشت کسی که داشت داستانو میخوند نویسنده بود ...
هبچی اینجا تموم نمیشه این شروع داستانه
ممنون
بعدی لطفا
دوستان من وقت کافی نداشتم برای همین این پارت کم شد اما سعی میکنم پارت های بعد بهتر باشن و بیشتر
هق 🥲نمیدونم چی بگم
پارت بعد اومد
درود آجی
من تستتو دیدم، منتشر کردم، اما دوباره فکر کنم توسط یه ناظر دیگه رد بشه. البته شاید.
امیدوارم منتشر شه. هروقت دوباره گذاشتی به من بگو تا برم برسیش کنم
سلام
باشه حتما میگم
عالی اگه میشه پارتا رو زود به زود بزاری ممنون 🙃💎
باشه حتما
امروز میزارم
چرا احساس میکنم به تو به ربطی داره
دختر عمه من اینارو تجربه کرده
برگام 😐
اخر داستان میفهمی چی شده و یاسمین چه سر نوشتی داره
امیدوارم خوب باشه 🙃
اخر داستان مشخص میشه
خوب بود
ممنونم
خوشحالم که دوسش دارید
اومداا
ممنون ببخشید چند روزی نبودم الان میخونمش
مشکلی نیست
ممنونم
عالی
ممنون
میشه زیاد تر بنویسیش
وقت نداشتم
اما باشه سعیمو میکنم
ممنون
🥀😭
اگر میشه پارتارو بیشتر بنویس😔💔ممنونم
وقت کافی نداشتم
باشه سعی میکنم
اگر تونستی.مرسی
حتما سعیمو میکنم