
ناظر لطفاً منتشر کن 🥺 لطفاً
از زبان آدرین .اون دختر پرید وسط حرفمو گفت خب بزار تمام حقیقتو بهت بگم اسم من هیناتا هست ....پدرم یه مرد چینی بود یه نگهبان معجزه گر و همینطور نگهبان معبد معجزهگر ها در چین بود وقتی پدرم ازدواج کرد ۱ سال بعد از ازدواج که پدرم منتظره اولین فرزندش بود . لحظه ای اولین پسرش یعنی برادر ناتنی من هوانگ به دنیا امد . مادر هوانگ مرد . پدرم مقصر مرگشو هوانگ می دید تا 4 سالگی باش بد رفتاری می کرد یک سال بعد پدرم یه اتفاق راجبه معجزهگر ها به ژاپن رفت و اونجا بود که با مادرم آشنا شد و 3 ماه بعد دوباره ازدواج کرد و یک سال بعد من به دنیا امد و مادرم اسمو گذاشت هینا ....هوانگ هیچ وقت از این شرایط خوشش نمیآمد و همیشه ازم کینه داشت ما تو معبد زندگی می کردم و همیشه تو معبد تمیر می کردم .تو معبد یه رسمه مبارزه ای داریم که هر دو سال یک بار برگزار میشه که نشون میده که شایستگی نگهبان معجزه گر هستی یا نه هوانگ دو بار رد شد وقتی بار سوم می خواست امتحان بده حرفش من بودم
ما با هم مبارزه کردیم . یکی از قوانین امتحان اینکه با دسته خالی باید مبارزه کنید که هوانگ تقلب کرد و وسط مبارز از خنجر استفاده کرد و همون باعث رد شدنش شد ......برای همیشه ......و تبقه قانون شکنی نه نتها رد شدن بلکه زندانی شدن هم هست بعد مبارزه من نگهبان معجزهگر شدم ولی انگار هوانگ از این مسعله راضی نبود بعد از آزادیش چند روز بعد امد سراغم می خواست تمام معجزهگر های که پدرم بهم واگذار کرده بود ازم به دزد که من تو اون درگیری مردم ولی نتونست معجزهگر هارو به دزده بجز یک معجزهگر و بعد قسم خورد که از پدرم بخاطر رفتارش و مبعد انتقام بگیر و دو هفته بعد امد سراغت زمانی که کت نوار بود ....... گفتم پس بخاطر انتقام بود ..... فقط..... هیناتا گفت چند دلیل دیگه هم هست ولی محرمانس ..... بعدش هیناتا ادامه داد گفت ... ببین ادرین من می خوام با تو یه معامله کنم من کمکت می کنم از این دنیای که هستی بیارمت به دنیای خودت
ولی باید قول بدی که هوانگو شکست بدی ..... نفس عمیقی کشیدم سرمو آوردم پایین . گفتم چرا من همیشه باید بجنگم چرا ....چرا هرچی عذابه برای منه ....... اشک از چشم امد گفتم نمی تونم .......نمی تونم .......نمی تونم بجنگم توقع داری با چه روحیه بجنگم .... . همیناتا گفت باید برای زندگی جنگید ....عصبانی شدم با داد گفتم ..کدوم زندگی ....من زندگی ندارم .... من همیشه تو تاریکی بودم .....تو اینو میفهمی ....من همیشه تو جنگ بودم .... می دونی چیه فراموش کن ....... من دیگه نمی جنگم .... هیناتا با لحن آروم گفت یعنی می خوای دوستاتو تنها بزار ... گفتم تمومش کن من تا الان دیگه هیچ دوستی ندارم ...هیناتا گفت مطمئنی آقای ادرین . دستشو اورد بالا یه بشکن زد

. همچیز سفید شد چشمامو بستم . وقتی باز کردم دیدم تو همون چادرم ولی از یه نمای بالا داشتم نگاه می کردم من هنوز رو اون تخت بودم مرینت بالا سرم داشت هنوز گریه می کردم . چشمام پر اشک شد .هیناتا کنارم بود گفت می خوای دلشو بشکنی...... می خوای تنهاش بزاری ...... .گفتم مطمئنم که بهتر از من هم پیدا می کنه.... هیناتا گفت اشتباه می کنی آقای ادرین . گفتم منظورت چیه . دوباره یه بشکن زد ( راویی . خب دوستان هیناتا به ادرین نشون میده که عشق مرینت رو که تو این سه سال همیشه منتظر بود به ادرین نشون میده حتی قبل از شروع داستان روز اول که همو تو مدرسه دیدن )از زبان ادرین . هیناتا چیزای نشونم داد که هیچ جوره باورم نمیشد . گریم گرفت هیناتا آدامه داد گفت خب می خوای تنهاش بزار بری . گفتم دیگه نه .. دیگه نمی زارم زره ای تنها باشه... هیناتا لبخندی زد گفت خوشحالم اینو میشنوم آقای ادرین من می خوام قبل از اینکه برگردی یه هدیه بهت بدم و یه درخواست .امیدوارم خوشت بیاد و قبول کنی . اشکمو پاک کردم گفتم چه هدیه ای . هیناتا باز بشکن زد
. همه جا سفید شد چشمو بستم وقتی باز کردم دیدم تو دشته بزرگ سر سبز بودم . به اطراف نگاه کردم هیچ چیزی نبودم یهو یه صدای خانمی از پشتم امد برگشتم اون خانم برام اشنا بود گفتم ببخشید من شمارو میشناسم . اون خانم با چشم اشک آروم گفت دلم برات تنگ شده پسرم . گفتم ما ....ما....مامان....... گفت اره پسرم ...... دستام لرزید . گفتم ما ..... مامان ..... با دو رفتم ب.غ.ل.ش کردم ..... انگار تمام دنیارو بهم دادن دیگه هیچ چیزی نمی خوام مادرم داشت سرمو با دست نوازشش می کرد کمی بعد از هم جدا شدم . مادرم دستشو گذاشت رو صورتم گفت ادرین... چقدر.... بزرگ شدی . با چشم اشک گفت دلم برات تنگ شده مامان . مامان اشکامو پاک کرد گفت . ببخش پسرم که تنهات گذاشتم پسرم .... همونجا نشستم کلی حرف زدیم . که تو این مدت عشق کی بودمو و اینکه یه قهرمان بودم چه کارا کردم و با کیا دوست شدم . مادرم خندید بعدش گفت پس خیلی بهت خوش گذشته . بعدش لبخندش پرید سرشو اورد پایین گفتم مامان چیزی😟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ادمین تستت لایک شد باید پینم کنی😐😔🍓
بروو اخریننن تستتششش
اریاااا امیررر اززز تستجییی رفتتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آریااااا عالیییییییییییییییییییییی 🤩🤩😍🤩
ترو خدا جونم هر کسی که تو تستچی دوستش داری، جون عشقت ، جون مامانت ، جون بابات پارت بعدی رو سریع بزار😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭ما عشق شیرین رو تموم کردیم تو موندی😭😭😭😭
مرسی ♥️♥️♥️
عشقی ♥️♥️♥️
به خدا گذاشتم تو بررسیه
و درزم فعال تموم نمیشه 😂
یه فصل دیگه مونده
😂😂😂
الان آدم میاد میخواد چرت و پرت بگه 😵🤦🏻♀️😐
راست میگی 😂😂😂
پشمام منتشر شد
لطفا تو مسابقه شرکت کنید ممنون خارین مسابقه
یه سوال مسابقه
بهترین کارتون های انیمیشنی که از دهه هشتاد به اینور باشه
انیمه حسابه یا نه
بله حسابه م
عالی
مرسی ♥️
همین):
فقط خواستم اعلام حضور کنم😐
سخنی نیست😐😌🐒
هه...):