سلام ❤این داستان در مورد شما و جیمین 😻خب اول یه توضیح در مورد دختر داستان بدم ❤دختر داستان اسمش j/mاست 《j/mمیتونه اسم خودتون یا هر اسمی که دوست دارین باشه ❤》j/mیه دختر ۲۱ ساله است که رشته کامپیوتر خونده 💓توی این داستان از رفتن j/mبه کره تا آشنایی با جیمین میخونین 💜امیدوارم دوس داشته باشین اگه مشکلی توی داستانم دیدید بهم بگید تا باب میلتون کنمش 💖j/mسه تا دوست داره به اسمای ملینا ، مینا و مبینا ❤
خیلی خسته بودم ولی نمیتونستم بخابم 😩باید پروژرو واسه فردا تو دانشگاه تموم میکردم 😩یکم قهوه خوردم که شاید بهتر بشم 😟اما روی برگه ها خابم برد 😴صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم😪باید سریع حاضر میشدم ولی هنوز پروژرو تموم نکرده بودم 😨بیشتر نمره این ترم واسه اون پروژه بود 😣تازه با چند نفر دیگه هم واسه این پروژه هم گروه بودم اونا باید چیکار میکردن 😩مجبور بودم کلاس اولو از دست بدم و روی پروژه کار کنم 😣با سرعت تمام شروع کردم تایپ کردن😵سر صبح بودو انگشتام درد میکرد و بی حس بود ولی باید تمومش میکردم وگرنه آبروی چند نفر دیگه ام به خطر میوفتاد 😣خیلی سریع تایپ کردم و دقیقا یه ربع قبل کلاس بعد تموم شد😩بر خلاف همه کسایی که برای دانشگاه میرفتن یه شهر دیگه خوابگاه ، من اونجا نبودم و مامان و بابام واسم خونه جدا گرفته بودن 😩واسه همین راهم تا دانشگاه دور تر از بقیه بود 😣سریع رفتم سوار اوتوبوس شدم و رفتم دانشگاه . همون موقعی که استاد میخاست وارد کلاس بشه منم اومدم تو 😨استاد یه چشم غره بهم رفت .منم با یه خنده جوابشو دادم و با خجالت سر جام نشستم😩مینا ازم پرسید که چرا کلاس اولو غایب بودم منم چون میترسیدم که بقیه بشنون و به استاد بگن گفتم دلم درد میکرد و حالم بد بوده 😩تو کلاس همه با هم رقابت میکنن تا بهترین باشن من توی دانشگاه خوبی درس میخونم اینجا بیشتر باهوشا میان 😩واسه همین بود که همه سعی میکردن همو بکشن پایین تا یه موقعیت خوب یا یه اتفاق خوب واسشون بیوفته 😩وقت اراعه پروژه شد استاد به عنوان اولین گروه صدامون کرد 😣هر کدوم بخشیرو که انجام داده بودیم کنفرانس دادیم و بعد کلاس تموم شد 😩رفتیم توی سالن ملینا مثل مینا ازم دلیل پرسید که چرا کلاس اولو نبودم 😩واسه اون دلیل واقعیرو گفتم . مینا گفت ببینم پس اونی که به من تو کلاس گفتی چی بود ؟ 😐
گفتم نمیخاستم که بقیه بفهمن پروژرو دیر تموم کردم 😟مینا معلوم بود که دو دله چی بگه ولی آخرش هیچی نگفت مبینا ام که مثل همیشه داشت جنگولک بازی در میوورد و میگفت اشکال نداره 😐 از سالن رد شدیم و از پله ها رفتیم پایین ، رفتیم تو محوطه دانشگاه . با مبینا و ملینا و مینا در مورد کارای دیگه و پروژه ها و نمراتمون صحبت کردیم . در کل من هیچوقت یه دوست واقعی نداشتم که بخام باهاش وقت بگذرونمو از اینجور چیزا براش بگم 😩واسه همین بیشتر اوقات ساکت بودم با بقیه ام بخاطر گروهبندیمون خوب شده بودم 😩اونا خیلی با بقیه فرق داشتن اونا کسایی نبودن که فقط به فکر ظاهرشون باشن، اونا باهام خوب بودن 😖بعضی وقتا به سرم میزد که نکنه اونا واسه کنکورشون تقلب گرفتن آخه چطور مثل بقیه متوجه عجیب بودن من نشدن 😐من صبح تا شب دارم درس میخونم و کار میکنم سعی میکنم از همه بهتر باشم و بعضی وقتا بد خلقم اما اونا منو بهترین خطاب میکردن این واسم هم عجیب بود هم خوشحال کننده 😞منم سعی کرده بودم مثل بقیه با اونا رفتار نکنم، تصمیم گرفتم باهاشون مهربون باشم و مثل خودشون باهاشون خوب رفتار کنم و همونجوری که اونا بهم احساس با ارزش بودن داده بودن ، منم به اونا این حسو بدم ♥چون به نظرم اون بهترین حسی بود که تا اون موقع حسش کرده بودم . قبلا بیشتر اوقات فقط به خودم فک میکردم و واسم مهم نبود که اگر من کارمو خراب کنم بقیه ام ناراحت میشن ؛ولی حالا واسم مهمه چون به نظرم اونا منو با ارزش میکنن و من واسه همین باید کاری کنم اونا ام خوشحال باشن 😟
همینجوری که داشتم به این چیزا فک میکردم زنگو زدن . بلند شدیمو رفتیم توی سالن و تا آخر روز بقیه کارارو انجام دادیم . دانشگاه که تموم شد مثل همیشه میخاستم برم تو اوتوبوس و برم خونه ولی مینا بهم گفت که نرم و بمونم چون میخان برن بیرون و میخاستن منم باهاشون برم 😶تا اون موقع کسی ازم درخواستی نکرده بود که باهاش برم بیرون یکم دستپاچه شدم چون حتی تو بچگیمم مامان و بابام با دلایل مزخرف میپیچوندنم و نمیذاشتن باهاشون برم 😒از همون بچگی میدونستم واژه من کار دارم یعنی نمیخام تو باهام باشی واسه همین تا اون موقع از کسی نخاسته بودم همراهش برم ولی اینکه کسی ازم بخاد شکم کردم یکم ساکت موندم ولی اونا چیزی نگفتن انگار که فقط منتظر جواب من بودن احساس خوبی داشتم که اونا به من اهمیت میدادن یکم مِن مِن کردم و گفتم منم باهاتون میام . ملینا لبخند بزرگی زد و گفت پس بزن برم 😆تمام کلماتی که بهم میگفتن بهم احساس زنده بودن میداد تا اون لحظه فقط واسه زنده بودن زندگی میکردم ولی از وقتی با اونا بودن احساس خوبی داشتم 😔از اوتوبوس پیاده شدم و رفتیم توی ماشین مبینا ، مبینا مامان و بابای پولداری داره و خیلی چیزای بیشتری از من داره . مامان و بابام بزرگترین لطفشون به قول خودشون گرفتن خونه توی شهر دیگه واسه من بود . اما به نظرم اینکارشون به هیچ وجه لطف نبود من اونجا بیشتر احساس تنهایی میکردم .
رفتیم و جلوی یه کافه وایسادیم . راستش تا اون موقع کافه نرفته بودم خب دلیلیم واسه رفتن اونجا نداشتم ، نمیتونستمم برم چون مامان و بابام به نظرشون واسه من خونه بهترین جا بود 😩همیشه درس میخوندم که بتونم کاری کنم که از زندگی لذت ببرم قبلا فک میکردم که شاید با درس خوندن بشه زندگیرو جالب تر کرد همینطورم شد . من با درس خوندن تونستم کسایی رو پیدا کنم که باعث خوشحالیم بشم 😌این بیشتر از هرچیزی باعث میشد لبخند بزنم 😃چون احساس میکردم که زحماتم بیهوده نبوده 😢همینطوری که داشتیم میرفتیم تو کافه مبینا یهو بلند گفت من قهوه میخام ها 😆ملینا و مینا زدن زیر خنده و گفتن که ساکت باشه . ولی من خندم نگرفت و چیزی بهش نگفتم فقط یکم خجالت کشیدم 😔مبینا گفت بخند دیگه 😂چشام گرد شد 😶سریع پرسیدم واسه اینکه من بخندم اینکارو کردی ؟😶مبینا سریع و با حالت شوخ طبعی گفت بلی 😆😂بعدش ادامه داد خب ببین از اولی که با هم بودیم درست حسابی خندتو ندیدم میخام ببینمش 😕😂منکه جا خورده بودم هیچی نمیگفتم ....هیچی 😳مینا گفت بیاین بریم تو منکه هات چاکلت میخورم 😆اونا رفتن توولی من هنوز تو شُک بودم که اون واسه خندوندن من تلاش کرده بود 😶ملینا اومد دستم و کشید گفت بیا دیگه دختر 😆با هم رفتیم تو .هر کدوم چیزی که خاستنو سفارش دادن مینا ، هات چاکلت ، مبینا ، قهوه ، ملینا ام نسکافه سفارش داد ولی من نمیدونستم باید چی سفارش بدم دو دل بودم که شاید انتخاب بدی بکنم و خوشم نیاد و بقیرو ناراحت کنم 😳قهوه و هات چاکلت و نسکافه زیاد خورده بودم و طعمشونو میدونستم واسه همین اونارو نمیخاستم 😞مبینا گفت بودو دیگه دختر یه چیزی سفارش بده 😆دستپاچه شده بودم نمیدونستم چیکار کنم واسه همین از خاستم دست کشیدم و منم هات چاکلت سفارش دادم . مینا شروع کرد به ادا دراووردن واسه مبینا و ملینا 😐همینجوری مونده بودم. مینا گفت اونم مثل من سفارش داد 😆تا چشتون دراد 😂ملینا و مبینابا حالتی که انگار ناراحت شده باشن گفتن اوه اوه حالا که چی . مبینا به پیشخدمت گفت دوتا هات چاکلت ، دوتا نسکافه و دو تاام قهوه لطفا . پیشخدمته که تا اون موقع داشت نگاهمون میکرد سریع بعد گفتن مبینا نوشت و رفت . گفتم مبینا واسه چی اونجوری کردی ؟😳مبینا با یه حالت پیروزمندانه گفت حرف حرف منه تو باید از چیزی که هممون میخوریم بخوری 😆تا اون موقع امر و نهیای زیادی بهم شده بود ولی اینیکی زوری نبود 😞احساس میکردم منم خوشحالم 😳بودن با اونا باعث میشد خنده بیاد رو لبم واسم خوشاینو بود خیلی 😌من شروع کردم به خوردن. هات چاکلتو که تموم کردم دیگه جا نداشتم چون بیشتر اوقات چیز زیادی نمیخوردم 😳مبینا و ملینا ناراحت شدنو گفتم چرا نخوردی 😟چون نمیخاستم اونارو ناراحتشون کنم سریع گفتم چون هات چاکلت خیلی داغ بود خاستم نفس بگیرم 😅همه زدن زیر خنده 😂واسم عجیب بود که با خنده اونا احساس نمیکردم که مسخره شدم احساس میکردم منم خوشحالم واسه همین لبخند زدم ☺مبینایهو یه جیغ بلند کشید 😵همه برگشتن سمت ما 😶سریع پرسیدیم که چی شده مبینا با حالت شکه شده گفت :اون خندید 😶باز شوکه شدم پرسیدم اخه این داد زدن داشت ؟😶مبینا گفت بله که داشت اصن میخام گریه کنم ما موفق شدیم تورو بخندونیم میدونی چه کار بزرگی کردیم😆😂کاملا باهاش موافق بودم که کار بزرگی کرده منو خندوندن ولی خب ساکت شدم مبینا نشست سر جاشو همه به کارشون ادامه دادن همه خوشحال بودیم و میخندیدیم وقتی یکم حرف زدیم و خوردنیامون تموم شد از کافه اومدیم بیرون .
از کافه که اومدیم بیرون ملینا سریع گفت بزنین بریم شهربازی 😆واسم خیلی عجیب بود که اون تو این سن پیشنهاد رفتن به همچین جاییرو میده 😶من از ۱۲ سالگی به بعد اونجا نرفته بودم 😶مبینا و مینا قبول کردن فقط مونده بودم من . همشون برگشتن به من نگا کردم 😶یه لحظه ساکت شدم . ملینا گفت بیا دیگه اگه تو نیای ما ام نمیریم .خیلی خوشحال بودم جوری که میخاستم گریه کنم😢 ولی گفتم بهتره که چیزی نگم و قبول کنم واسم جالب بود که بدونم تو این سن شهربازی رفتن چجوریه 😃سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم .
رسیدیم توی شهر بازی مبینا بلیط خرید و رفتیم تو همه داشتن داد میزدن و خوشحالی میکردن . بودن توی همچون جایی باعث میشد که احساس کنم یخ قلبم داره باز میشه و خوشحال میشم 😦این حسی بود که نمیدونستم دووم داره یا نه ولی اون لحظه خوشحال بودم . واسه همین دنبال بقیه رفتم. مبینا سریع رفت سراغ سفینه 😶نمیدونستم میدونم ترسشو تحمل کنم یا نه 😶بقیه قبول کردن منم واسه اینکه ناراحت نشن قبول کردم . وقتی سوار شدم قلبم تند تر میزد مینا دستمو گرفت 😶سریع برگشتم سمتش گفت:نگران نباش زیاد ترس نداره فقط جیغ بزن خیلی باحاله ☺😂واسه کاری که مینا کرد از ته قلبم خوشحال بودم 😂سفینه حرکت کرد. احساس کردم یه لحظه دلم ریخت 😶تا شروع شد ترسیدم ولی هنوز آروم بود . یکم که تند تر شد همه شروع کردن داد زدن . احساس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه همه داشتن میخندیدن صدایی که قبل از آشنایی با مینا و مبینا و ملینا کمتر میشنیدم چون جایی که بتونم هیجانو تجربه کنم واسه وضع مالینون نرفته بودم 😳احساس کردم باید ترسمو یه جوری خالی کنم مثل بقیه شروع کردم داد زدن 😶خیلی عجیب بود یه لحظه احساس کردم الان همه برمیگردن و بهم نگا میکنن و بهم میخندن ولی همچین اتفاقی نیوفتاد همه بازم میخندیدن و داد میزدن 😰منم که دیدم اینجوری بلند تر از هر وقتی تا اون موقع داد زدم 😂احساس سرزندگی میکردم سفینه که تموم شد هنوزم داشتم میخندیدم 😂مثل همیشه نبود که بقیه با من نخندنو مسخرم کنن اونا ام با من کلی خندیدن 😂این باعث میشد احساس کنم زندگیم قشنگه 😂😢بعدش رفتیم تا بریم یه وسیله دیگه، ملینا سریع گفت بچه ها بچه ها بریم پشمک بخوریم 😆قبول کردیم و شروع کردیم به خوردن پشمک. مینا با دستش به یه نیمکت اشاره کرد و گفت بریم اونجا بشینیم . بچه ها همه رفتن گوشه نشستنو منونشوندن وسطشون 😶بازم قلبم داشت تند میزد چون تا اون موقع بیشتر اوقات بغل مینشستم و بقیه کنار هم و با هم میخندیدن 😶اون موقع ولی اینجوری نبود واسه همین یه لبخند ملیح اومد رو صورتم ☺یهو مینا گفت واو دختر عجب خنده خوشکلی داری 😆😮یه لحظه همینطوری شکه و ساکت شدم 😶آروم تشکر کردم . همه خندیدن و تایید کردن اونشب کلی خوش گذروندیم و بعدش از شهربازی رفتیم . وقتی سوار ماشین شدیم مینا یه پیشنهاد عجیب داد .....
خب همینجا پارت اول تموم میشه ❤امیدوارم خوشتون اومده باشه توی این پارت بیشتر هدفم شناسوندن بیشتر j/mبه شما بود تا بهتر بتونین باهاش ارتباط برقرار کنین ❤از پارت های بعد جیمین هم میاد و ماجراهای زیاد و قشنگی واسه j/mاتفاق میوفته که باعث لذت میشه ❤ موارد پارت بعد ❤:پیشنهاد مینا و به سبب اون در پارت های بعد ماجراهای تازه و جذاب ❤
نتیجه 1
ممنونم ازتون که پارت اولو خوندین ❤اگر نظر یا انتقادی دارید بگید تا داستانو باب میلتون کنم ❤
نتیجه 2
ممنونم ازتون که پارت اولو خوندین ❤اگر نظر یا انتقادی دارید بگید تا داستانو باب میلتون کنم ❤
نتیجه 3
ممنونم ازتون که پارت اولو خوندین ❤اگر نظر یا انتقادی دارید بگید تا داستانو باب میلتون کنم ❤
نتیجه 4
ممنونم ازتون که پارت اولو خوندین ❤اگر نظر یا انتقادی دارید بگید تا داستانو باب میلتون کنم ❤
خیلی خیلی قشنگ بود ممنون 💜
من آرزوم اینکه یک روز به کره برم و به کنسرت بی تی اس برم و امضا بگیرم از بی تی اس مخصوصا جیمین من بایسم جیمینه😘💕❤️
چی میشه ها ببینیمشون😍
من اگه ببینمشون گریم میکیره شک نکن اصلا😐
عالیههه🤩🤩
ادامه بده خیلی خوبه🤩😘
پارتارو سریع بزار پلیییز🙏🙏💜💜💜
چشم عزیزم دو تا داستان دیگه ام دارم امروز دیگه چهار شنبست میشینم یه سه چهار تا پارت از همشون مینویسم😂❤
محشر بو🤩🤩😍
میگم شقایق اجی شیم بد نیستا🤔
آره خیلی دوس^-^
هم مهربونی هم کیوتی هم تستای عالین😻^-^
😍💜💛🧡❤💜💛🧡❤😍
باشه عزیزم پس از الان به بعد اجیم 😉
آری^^
آجی میشی؟^^
آری منم میخام عاجی شیم^-^
تو خیلی باهوشی تستاتم خیلی دوس😻^-^
میسیییییی🤩🤩🤩🎈🎈🎈خب، اصل میدی؟ من دینا ۱۵...اند یو؟^^
من شقایقم ۱۴ سالمه ^-^
شقایق ۱۴ سالته 😍😍😍😍
من ۱۱ سالمه فکر میکردم ۱۱ یا۱۲ سالته
نه بارانی من ۱۴ سالمه^-^
وایییییی خیلی عالی بود 🤘🏻💋😘💜خیلی خوب
بود اجی خیلی خوب بود واقعا احساس کردم منم
تو داستان داستانت حرف نداشت اجی
بی صبرانه منتظر پارت بعدیت هستم 💋💜🤘🏻😘😍
میسی عاجی😻❤چشم عزیزم امروز میشینم چند تا پارت دیگه ام مینویسم😻❤