
ناظر تور خدا منتشر کن🥺🥺🥺
اون سرباز امد جلو فرمانده بیکر گفت 1000 نفر از خونآشام ها دارن می یان . همه سربازا ترسیده بودن . فرمانده بیکر با داد گفت همه اماده حمله باشن . تا اینو گفت یهو یکی از سربازا می یان جمعیت داد زد پناه بگیرید . همه حواس ها به آسمان رفت. بارانی از تیر داشت میامد همه سربازان سپراشون سمت تیرا گرفتن . منو مرینت سری پشت یکی از سربازا که سپر دستش بود پناه گرفتیم . وقتی باران تیر تموم شد منو مرینت به اطراف نگاه کردیم بیشتر از 50 نفر مرده بودن بعضی ها زخمی شدن می یان سربازا صدای آه و ناله می آمد . یکی از سربازها داد زد فرمانده زخمی شده منو مرینت رفتیم سمت صدا . دیدم سه تا از تیر ها به پشته فرمانده بیکر خوردن و رو زاون هاش نشسته از پشتش خو.ن می امد . و چند تا سرباز دورشن . رفتیم سمت فرمانده پیش نشستم . با داد گفتم فرمانده حالتون خوب . فرمانده با صدای ضعیف گفت ادرین ...... . چندتا سرفه کرد از دهنش خو.ن پاشید . گفت ادرین ..... باید مقاومت کنیم تهد هر شرایطی . گفتم من باید چی کار کنم . فرمانده گفت . کمکم کن بلند شم . کمکش کردم بلند شه . از شمشیرش به عنوان اسا استفاده میکرد .
چند لحظه رو پاش وایساد . ولی دوباره افتاد رو زانوهاش . گفتم فرمانده شما نمی تونید باید برگردم . فرمانده با داد گفت نه نباید برگردیم . دستشو رو شونم گذاشت گفت . اگه روستارو از دست بدیم خونآشام ها روستارو میگیرند نیرو جمع می کنند ......بعدش هدف بعدیشون میشه پاریس فهمیدی . با ترس گفتم بله فرمانده . فرمانده گفت از حالا تو فرمانده ادرین . گفتم اما فرمانده . فرمانده پرید وسط حرفم گفت اما نداره من نمی تونم ادرین نوبت توه خواهش می کنم ....... ادرین روت حساب می کنم .... ناامیدم نکن . همه سربازا باقی مانده دورمو گرفتن . با داد گفتم چشم فرمانده . بلند شدم شمشیرمو گرفتم دستم شمشیرو بالا گرفتم با داد گفتم از حالا من فرمانده هستم همه اماده حمله باشید . همه سربازا با داد گفتن بله فرمانده . همه سربازا رفتن سوار اسباشون شدن . فرمانده بیکر هم تیرای پشتشو درآورد با کمک سربازا سوار اسبش شد . لوکا . کاگامی . فیلنک . لیان . مرینت هم رفتن سوار اسباشون شدن . من هم سریع سوار اسبم پلگ شدم همه به خط شدیم برای دفاع . یهو دیدم یه لشکر با پای پیاده با نیزه تبر شمشیر داشتن با سرعت سمتمون میومدن
وارد روستا شدن با داد جوری که همه سربازا بشنون گفتم حملللللللله . همه سربازا از جمله دوستام با خونآشام ها درگیر شدن . نبرد بزرگ شروع شد چند دقیقه تونستیم دووم بیاریم . می یان جنگ . صدای آشنای به گوشم خورد صدای گریه لوکا بود از می یان درگیر رفتم سمتش دیدم . دیدم نشسته روی زمین و کاگامی بغ.لش خو. نی بود . رفتم سمتش از اسب پیاده شد رفتم کنارش . گفتم چی شده لوکا . با گریه گفت کاگامی زخمی شده چیکار کنم . فیلنک هم آمدن سمتمون از اسبش پیاده شد. گفت چی شده . وقتی فهمید گفت حال چی کار کنیم . تا اینو گفت دیدم کمی دور تر مرینت سوار بر اسب هنوز داره میجنگه یهو چند تا خونآشام دور مرینت گرفتن . گفتم مراقب کاگامی باشد تا بیام سوار بر اسب رفتم سمت مرینت .
اون چند تا خونآشام به اسب مرینت حمله کردن اسبشو زخمی کردن . مرینت با اسب افتاد زمین . عصبانی شدم رفتم نزدیک مرینت سریع از اسب پیاده شدم با چند ضربه اون خونآشام هارو کش.تم رفتم پیش مرینت . دیدم مرینت بلند شد . بعدش هر دوتامون سوار بر اسب برگشتیم پیش لوکا . کاگامی . فیلنکس . مرینت از اسب پیاده شد وقتی فهمید چه بلایی سر کاگامی امده اشک از چشماش امد . مرینت برگشت سمتم گفت حالا چی کار کنیم. همه نگاه دوستام سمت من بود . سرمو گرفتم پایین بعدش به اطراف نگاه کردم دیدم سربازام دارن کش.ته میشن . تعداد کمی از سربازام باقی مونده حسابی ناامید شدم . ولی تصمیممو گرفتم . از زبان مرینت . ادرین بهم نگاه کرد گفت شما باید برگردین . گفتم چییییییی . ادرین گفت بجنبین تا وقت کمه . لوکا کاگامی رو بلند کرد هر دوتاشون سوار یه اسب شدن . فیلنکس هم سوار اسب خودش شد . بعدش ادرین از اسبش پیاده شد امد سمتو گفت سوار اسبم شو . گفتم دیونه شدی . ادرین با عصبانیت گفت اره دیونه شدم سوار شو . از زبان ادرین . مرینتو سوار اسبم شد . همه دوستام سوار اسباشون شدن بجز من . گفتم شماها برگردین . یه اردوگاه وسط راه پاریس هست برید اونجا .من اینجا می مونم . مرینت گفت چی . روبه لوکا کردم گفتم وقتی رسیدن درخواست نیرو کنید . من تا اون موقع مقاومت می کنم برید . فیلنکس . لوکا . کاگامی . رفتن بجز مرینت . مرینت گفت من تور اینجا تنها نمی زارم . گفتم من تنها نیستم . مرینت از چشماش اشک امد گفت . قول بده زنده میمونی . گفتم یادت باشه تو جنگ قول نمیدن . با دست زدم پشت اسبم که مرینت سوارش بود . اسبم نعره زنان رفت
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سوالای اخر سال🗿💪
تولدت کیه؟
بشه دوز داری؟ 🗿💪
عالی بود
مرسی ♥️♥️♥️♥️♥️
آقا آریا پارت بعدی کجاست😭😭😭😭😭اشکم در اومد😭😭😭😭😭😭
بش بوگو گل پسر بلکه اونم اشکش در اومد🗿💪🙌
😬
به خدا از دیروز تو بررسی 🥺
هی برای من از پری روز💔
منتشر شد
عالیییییییییییییییییییییی 🤩😍🤩🤩🤩😍😍😍😘😘😘😍😘😘😘
هر کی از داستانت بد گفت بگو برم سراغش از اون آبدولیو های محکمم ده هزارتا بهش بزنم😑مدیونی نگی🙁برا منم پارت 24 با بدبختی منتشر شد🥲
(م
د
ی
و
ن
ی اگه فکر کنی از مهتا
ک
پ
ی کردم) 💪🗿
😐از من کپی کردی دیگه😐😐😐😐
اره 🥲🥲🥲👍
آدم جان واقعا الان دلم میخواد همون ده هزارتا آبدولیو به تو بزنم🤕
بمولا فقط میخاستم نوکرم شه🗿💪
😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐
😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐
عالی داداش🍰
مرسی ♥️♥️♥️♥️
عالیییییییییییییییییییی
مرسی که داستانمو می خونی ♥️♥️♥️♥️♥️♥️🥲
❤❤❤❤❤
آدرین بمیره با من طرفی یا به من میگن مهتا😤
I'm sorry
I'm joking, but if I want to do something, it will end badly for everyone
من هم همینطور
😊ولی واقعا شوخی بسه هر کی ببینه فکر میکنه دشمن خونی هستیم😂😶😂
اره
ولی بی شوخی ادرین یه اتفاق بدی براش می افته
❤️
میدونم حدس میزنم میخوای چیکار کنی😊
چیکار
بگم؟
بگو
اگه درست بگی همه تستاتو لایک می کنم
😁
خب حدس من اینکه نیم خون آشام ها میمیرم بعد آدرین هم زخمی میشه گروه کمکی میان آدرین رو بر میگردونن شهر آدرین خاتم بدبخت هم میره تو دربست مرگ و بعد میمیره وقتی پا میشه میبینن وسط جنگ با ارباب شرارته😊
امممممممم نه بد تره
اممم خب بزار ببینم خون شام ها آدرین رو میگرن به جای عجیب و غریب میبرم شکنجش میدن؟
کدوم تستو لایک کنم
هر کدومو که دلت خواست 😁
ولی کامل نگفتی
یکی خیانت می کنه😳
یا علی نگیر همه تست ها رو لایک کنی وگرنه این پیام ها منو میکشن😕
نگو مرینت😧
هی مرینت میگیره خیانت میکنه و بنده واقعا اگر مرینت خیانت کنه متمعن میشم مرینت مرینته خودمون نیست
منتظر قسمت بعد باش
خدایی سر بزار مرگ من سریع بزار😭
دارم می نویسم ♥️♥️♥️🥲
منتظرما💗
گذاشتم تو بررسی هست
عالی 😍 عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍 عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی 😍😍😍😍😍😍
مرسی ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️