یع رمان متفاوت دربارع تهیونگ بی تی اس امیدوارم خوشتون بیاد😃💖
😐👋رمانتیک بازی تو داستان نداریم تمامی افراد در این داستان خل میباشند دیگه اگ نویسنده خل نبود و یکمی ام احساسات به خرج میداد رمان بهتر از این درمیومد:/شاید رمان تو چند فصل خلاصه بشه اگه دیدید نصفه انتشار شد بدونید فصل دیگم داره😐😐😐😐حالا ک همه شخصیتا داستانشونو معرفی میکنن بزارید منم یه معرفی جانانه ای براتون بکنم😐. معرفی شخصیت اصلی: اهم اهم چیهیرو هستم ۲۴ ساله ساکن کره دختری بسسسسسسیاااااااررررررر ناناس و مودب(آره ارواح عمت) یکمم خول وضع تشیف دارم به عشق و عاشقی ام اعتقاد ندارم و دلمم نمیخواد عاشق بشم والا جوونیم از تو جوب پیدا نکر.....یهو یچی خورد پس کلم... اااییییییی ملاجم این چی بودددد؟؟؟(همین اول کاری ناقص شد نگا کنین چقد سنگ دلم😂😐)
مامان: ای بمیری چیهیرو جوون مرگیتو با دوتا چشمام ببینم در به در بشی صاف بری تو پنجره این چه وضعه جارو کردنه آخه؟.اول به مامانم بعد به جارو برقی تو دستم نگاهی کردم.-پ من شیش ساعته برا عمم دارم جارو میکشمم چرا نگفتی جاروعه روشن نیستتت؟. مامان: والا تو انقد بز تشیف داری شونصد بارم صدات بزنن الحمدالله همیشه کری.-پوووفففففـ. جارو برقیو زدم به برق و به ادامه جارو زدنم پرداختم.-همه میگن من بزم آخه کجا دلتون میاد ب من میگید بز؟.صدا ننجون از ته سالن اومد. ننجون: چیهیرووووووو؟ لیوان دندون مصنوعیا من کووووووو؟.-نمیدونم ننجون آخرین بار فک کنم بابا با لیوانش آب خورد حالا دندوناتو نمیدونم کجاست. ننجون: ای خبر مرگ آقاتم اوردن انقد شنگول میزنه من نمیدونم اینم پسره من زاییدم؟.-خدا از دهنت بشنوه. یهو یچی فرود آومد پس گردنم.-ایییییی این چه کوفتی بوددددد؟. مامان: ور پریده درباره شوهر من درست حرف بزنااااا.-بابا غیرتتتتتتتتت. ننجون: ولش کن عروس خلم این دندون مصنوعیا من کو میخوام نسکافه بخورم نیازشون دارم.-😐😐😐وات؟ننجون میخوای نسکافه بخوری؟. این بار ننجونم دمپاییشو دراورد پرت کرد طرفم ک جا خالی دادم و چون من جلوی در ورودی بودم یهو برادر دیلاق از در اومد تو که یهو دمپایی خورد وسط دماغش.برادرم:ااییییییی این خونه صاحاب نداره همش درحال جنگید ناقص شدم حالا جواب ۱۲ تا دوس دخترامو چی میدید هااااا؟.-اوهووووو ۱۲ تاااا گیر نکنه تو حلقت بیام کمک؟؟.دیلاق:چیکار کنم خاطر خواه زیاد دارم.مامان:ای خداااااااا من چه گناهی به درگاهت کردم که اینارو انداختی تو دامنممممم؟.ننجون:عروس خلم غصه نخور بیا برات قرص روان گردان خریدم ولی گرونه هر هشت ساعت یکی بنداز بالا تا یه ماه پس انداز داشته باشیم.😐😐😐😐😐جارو رو جمع کردم و بردم گذاشتم سر جاش.اومدم تو حال دیدم ننجون داره مستند حیوانات(همون راز بقا)میبینه.-ننجون بزن شبکه(...)سریال داره.ننجون:خبرت حداقل بیا بشین اینجا این مستندو بیین خودتو بیشتر بشناسی.😐😐😐رفتم نشستم کنارش که دیدم به طرز فجیعی نیشش باز کرده و با ذوق به یاد ماندنی که فقط سالی یبار براش اتفاق میوفته به تلویزیون خیره شده.ننجون:چیهیروووو مادر نگا کن اون چقد شبی توعه.به تلویزیون خیره شدم داشت عکس یه آهو فوق العاده ناناسو نشون میداد.-وااااای آره خیلی شبیهه منهههه چه آهوی خوشگلی.ننجون با نگاه عاقل اندر سهیف:اون آهوعه رو نمیگم اون بزه کوهی پشتشو میگم.-ننجوووووننننن؟؟.ننجون:والااااا بعده ۲۰ سال بالاخره تونستم کشفت کنم.😐😐😐خدایا یا همین الان منو محو کن یا اجازه بده با همین کلم برم تو دیوار😓😐
صدای زنگ آیفون اومد مامان جواب داد. مامان: بلع؟. مامان: کی؟. مامان:ععععع آنه مادر تویی؟اومدی باز بکپی..اهم اهم یعنی اومدی باز بمونی اینجا؟. مامان: اوکی مادر بیا بالا. بعدم دکمه درو زد. مامان: هوی شلغم این دختر داییت آنه شرلی با لنگای دراز اومده تورو ببینه.-آخ جوووونننننن.مامان:عیشششش سر خر.😑😑😑😑آنه اومد تو ننجون یهو پرید آنه رو آبیاریش کرد بعد اومد نشست سرجاش آنه ام بعده سلام علیک و من خوبم تو خوبی و این چرت و پرتا اومد نشست کناره من.-خبببب چخبرررر؟.آنه:شاید باورت نشه ولی داری خاله میشیییییی.-غلط کردی تو کی اقدام به همچین کاره بیشورانه ای کردی که به من قبلش نگفتی که... آنه دستش گرفت جلو حلقم و گفت:چیهیرو یا خف شو یا خودم خفت میکنم.-خب بگو؟ .آنه:جو کیونگ داره بچه دار میشهههه.-عععععع جدیییییی؟😍😍مبارکههههه وااایییی بچه پسره یا دختر اگه دختر باشه قیافش حتما باید به من بره مخصوصا دماغش😍😍😍😐حالا وایس مینم جو کیونگ کدوم خریه دیگه؟.آنه:د آخه شل مغز دختر خالتم دیگه نمیشناسی؟. انگشتامو گذاشتم رو شقیقم و فشار دادم.-دختر خالم دختر خالم دختر خالم کی بودددد؟؟. آنه:دختره خاله جینهوا.-آهاااااا یافتمممم خاله جینهوا همونی که تو مهمونی جلو ملت و مهمونا ضایم کرد؟.انه:آره.-عیشششش اصلا کاش بچشون چشاش چپ شه یا مرض پوکی مغزی داشته باشه یا دست و پاش ناقص بشه با فلجی ذهنی بگیره یا بیوفته بمیره....آنه:هوی هوی بسه دیهههه.-مگ دروغ میگممممم؟. مامانم با یه ظرف میوه اومد تو پذیرایی. مامانم: آنه جان حالت چطوره مامان خوبه بابا خوبه خانواده خوبن؟. آنه: بله ممنون سلام میرسونن. مامان زیر لب: وظیفشونه😒(گفتم شخصیتا داستانم همشون کم دارن حالا اگ احساس میکنید دارید به دسته اینا میپیوندید هرچه زودتر اقدام کنید😁) آنه:ملت خاله دارن مام خاله داریم😒😑.-هوووی درباره مامانم درست بحرفااااا.آنه:عیشششش.یهو سر و کله ی برادر دیلاقم درحالی که حوله رو سرش بود و داشت موهاشو می خشکید اومد تو هال.دیلاق:به به دختر خاله گرامم که اینجاست.آنه:سلام دیلاق(خو بدبخت اسم نداره تو داستان من دیلاقه حالا یه اسم خوشکلی براش پیدا میکنم😑).
دیلاق اومد یچیزی بگه که صدای بابا از حیاط اومد. بابا: ای اهل خونه یکی بیاد به داد منه بدبخ برسه پوکیدم. ننجون یهو دمپاییشو دراورد کوبوند پس کلم و گفت: هوی مگ نمیشنوی بابات چی میگه پاشو برو کمکش.رو به دیلاق گفتم. -هوی دیلاق کری برو کمک بابا کن. دیلاق: وااا به منچه خودت برو. مامان یهو دمپاییشو درآورد کوبوند پس گردن هردومون و گفت: پاشید برید کمک باباتون تا نزدم.... قبله اینکه ادامه بده هردو پاشدیم فرار کردیم تو حیاط.سلامی به پدر خسته دادیم و پلاستیکای خریدو ازش گرفتیم.بابا: ای خیر ببینید عزیزانم. رفتیم داخل دیدیم مامان داره با تلفن میحرفه ننجونم ازش آویزونه و میگه: عروس خلم بزار رو اسپیکر منم بشنوم. مامان گذاشت رو اسپیکر و صدای یه زنی تو تلفن پخش شد. زنه: ببخشید مزاحم شدیم ولی میخوایم برای امر خیر مزاحمتون بشیم بیایم خواستگاری. همه کله ها با شنیدن این حرف صد و هشتاد درجه چرخید سمت من. دیلاق: هوی تو قصد ازدواج داری؟ ـ-اگه خدا بخواد بعله😐. مامان: ببخشید ولی دخترمون قصد ازدواج نداره.شععتتت با دیوار حرف زدم یه ساعته.. زنه:عام منظورم دخترتون نیست میخوایم برای خانم جینهو بیایم خواستگاری. یهو همه کله ها سیصد و شصت درجه چرخید سمت ننجون. ننجون سریع پرید گوشیو گرفت و گفت:الو سلام خوب هستید خوشید سلامتید خانواده خوبن نه بابا چه مزاحمتی حتما تشیف بیارید قدمتون رو تخم چش این عروس خلم و پسر منگلم😐. زنه: بله پس فردا ساعت ۶ عصر میایم آدرسو لطف کنید. ننجون تند تند آدرسو گفت بعده خدافظی ام قطع کرد. یهو داد بابا درومد. بابا: مــــــــــــامـــــــــــان این چه کاری بود یعنی تو میخوای به پدر خدا بیامرزم خیانت کنیییییی؟. ننجون:هوی شیرمو حلالت نمیکنم اگه بخوای برام تایین تاکلیف کنی. بعدم گذاشت رفت. بابا ام یهو ولو شد رو کاناپه و آرنجشو گذاشت رو چشاش.-بابا نگران نباش ننجون به تو شیر بُز داده خوردی. بابا: 😑😑😑. آنه: خب دیگه من میرم خدافس. بعدم سریع جیم شد رفت😐
پس فردا ظهر= مامان:درحالی که داش شیرینی و میوه هارو تو ظرف میزاشت گفت: خدا بخیر کنه این ننجونت جواب مثبت نده.-واقعن. همه حاظر و اماده تو هال نشسته بودیم تا خواستگارا بیان ننجون از پله ها پایین اومد که با دیدن قیافش همه پقی زدیم زیر خنده. وااای رژ قرمز زده بود که از خط لباش رد کرده بود. بعد کرم سفید کننده زده بود که کل قیافش سفید شده بود.بعد رژ گونه ی قرمز آلبالویی زده بود که روی اون پوست سفیدش خیلی ضایع شده بود خط چشمم کشیده بود که یه برای یه چشمش کوتاه بود ی چشمش بلند تر. کیلیپس گل گلی آلبالویی دقیقا زده بود کف سرش. ی لباس گل منگولی رنگا رنگم پوشیده بود که کلا هرکی میدیدش فک میکرد از تیمارستان فرار کرده. ننجون که دید همه داریم بهش میخندیم گفت: ای رو آب بخند.... اومد ادامه بده که با مخ رفت تو پله ها. مامان که نمیدونست بخنده یا گریه کنه رفت کمک ننجون که از رو پله تا جمعش کنه که یهو زنگو زدن.- وای فک کنم اومدن. بابا: خب اصلا هل نکنید چیهیرو تو برو ننجونو راست و ریست کن مام میریم استقبال. اوهومی گفتم و رفتم سراغ ننجون بزور بردمش بالا و در اتاقو بستم. ننجون: خیر ندیده مگه من چم شده بزور اوردیم اینجا ولم کن الان خواستگارام میااان.-ننجون جونه مادرت دو دیقه وایسا من تورو سرو سامون بدم اینجوری زشته بابا. دستمالو برداشتم کل صورتشو پاکیدم بعد یه رژ ملایم زدم براش بعد یه سایه طلایی رنگ زدم رو پلکاش. ننجون: هیع هیع هیع😂😂😂.-ننجون چته؟. ننجون:ههییعع قلقلکم میااادد😂😂😂😂. 😐😐😐😐 .-ننجون دو دیقه تحمل کن الان تموم میشه. داشتم چشم سمت چپشو خط چشم میکشیدم که یهو زد زیر خنده و پاشد دور اتاق چرخید.😐😐آقا بجون خودم این شیشه زدهههههههه. ننجون: 😂😂😂😂. همینجوری داشت دور اتاق میدوید که یهو با دماغ رفت تو در. و همین باعث شد در اتاقم باز بشه و ننجون یهو پخش زمین بشه. از اتاق رفتم بیرون که دیدم مهمونا دارن با چشمای اندازه قابلمه به من و ننجون نگا میکنه. -سلاام😓. ننجون: 😂😂😂😂😐😐😐😐. یهو پاشد خودشو جمع کرد و خیلی با وقارانه از پله ها پایین رفت حالا این بدبخت نمیدونه یه چشمش آرایش کردس یه چشمش بدونه ارایش کلا چشماش لنگه به لنگس.دیگه بیخیالش شدم ولی صدای خنده ی مهمونارو میشنیدم. یه خانم شیک و با کلاس به همراه یه پرمرد با نمک فرتوت با یه آقای خوشتیپ. رو مبلا نشسته بودن. یهو در پذیرایی باز شد و یه پسر قد بلند با ماسک مخصوص رو صورتش وارد سالن شد. پسره: سلام. همه سلامی دادیم. خانومه رو به پسره: عزیزم ماسکتو دربیار غریبه نداریم. صَب کن مینم پسره ایدز داره یا سرطان که ماسک میزنه شایدم خیلی زشته خجالت میکشه ماسکشو دربیاره. تو همین فکرای منگولیسمی بودم که پسره ماسکشو درآورد.وای دارم درست میبینممممم؟؟؟ 😓😓ای تو روحت ککککیییییمممممم تهههههههیییوووووووووونننننننگگگگگگگگگگگگگگگگگ!؟!؟!؟؟؟!
وای فشارم افتاد رفتم رو مبل رو به روی پیرمرده نشستم و استکان قهوه رو برداشتم و جرعه جرعه ازش خوردم نباید به روی خودم بیارم که تهیونگو میشناسمش. ننجون که با دیدن تهیونگ نیشش تا پس کلش باز شده بود گفت: اقا دوماد ایشونن؟؟. شششششععععتتتتتتتت با این حرفش یهویی همه قهوه ها رو تف کردم روصورت و لباسای پیرمرده بدبختتت. مامان: اوا خاک به سرممم. با بهت به پیرمرده نگا کردم. داشت به شلوارش که قهوه پاچیده بود بهش نگا میکرد.-م معذرت میخوام. پیرمرد: فدا سرت(عیوا چ مهربون!). ننجون: اخه اینجوری که نمیشه باید شلوارتونو عوض کنید. بعدم فرصت حرفی از جانب ما نداد و پاشد رفت طبقه بالا. تهیونگ رو یه مبل تک نفره نشست آخه تو اینجا چیکار میکنیییی هی خداااااا. مامان و خانومه و بابا و آقاهه مشغول حرف زدن بودن فقط من و تهیونگ و پیرمرده عین ماست نشسته بودیم. بعده چن دیقه ننجون با پیژامه راه راه خط آبی گِل گشاد بابا برگشت. ننجون: بفرماید. یه نگا به وی(همون تهیونگ) کردم دیدم سرخ شده از خنده؛! دلم میخواست همونجا از خجالت سرمو بزارم زمین بمیرم. پیرمرده نیشش باز شد و تشکری کرد و رفت شلوارو پوشید. خانمه: خب داشتم میگفتم پسرم خوانندس ایشونم پدر شوهرم هستن من و شوهرمم تو کمپانی کار میکنیم(حالا مثلا تو کمپانی کار میکنن)
مامان و بابا با شور و اشتیاق داشتن به حرفای خانومه گوش میدادن فقط من عین بز زل زده بودم به تهیونگ. ننجونم خو قشنگ داشت پیرمرده بدبختو با چشاش قورت میداد. تهیونگ یه لحظه برگشت سمت من که سریع نگاهمو دزدیدم و دوختم به مامان بابام. مامان تهیونگ زن فوق العاده زیبا و خوشتپ و خوش اخلاقی بود و باهمه گرم میگرفت...ساعت ۷ و نیم بود که تصمیم گرفتن برن پیرمرده ام با همون پیژامه بابای من رفت چون هنوز شلوارش خشک نشده بود.مامان و ننجون:خیلی خانواده ی خوبی بودن.منم چون اگه ننجونو میدادیم به اینا با تهیونگ فامیل میشدم گفتم:اووووووهوووووممممم.بابا:اصلنم خوب نبودن به هیچ وجه ننجون شما شوهر نخواهی کرد.بعدم گذاشت رفت.دیلاق:پوووفففففف ولی خانواده خوبی بودنااا. باد هممون خالی شد ننجون بیچاره عین من باید بمونه بترشه😑😑ولی من عشقو از تو چشمای ننجون و پیرمرده میخونم و نمیگذارم که با عشق ناکام از دنیا برن(حالا وایساده این وسط شعار میده😐). ننجون با لب و لوچه آویزون رفت بالا. دلم براش کباب شد ننه بزرگه بیچارم.😞
از زبون تهیونگ: خیلی مهمونی باحالی بود مخصوصا اون دختره خیلی خنده دار بود چاییشو تف کرد رو شلوار آقاجونم خندم گرفته بود ولی بزور جمعش کردم.تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم میرفتیم خونه. مامانم: ولی خیلی خانواده با مزه ای بودنااا.-آره😂. آقاجون: مادر بزرگشون خیلی با واقار بود واقعا منو یاد خدا بیامرز مادرت میندازه. بابام: من با این ازدواج کاملا مخالفم. اعتراض هممون بلند شد.مامان: چرا؟؟؟؟. بابام: خانواده ی دیوونه ای بودن ندیدی دخترشون رو شلوار آقاجون چی کار کرد؟. یهو هرسه تاییمون پوکیدیم از خنده. آقاجونم: 😂😂دخترشون خیلی دوست داشتنی بود که. مامانم: آره خودش و ننجونش خیلی باحال بودن. بابام: ولی من با این ازدواج کاملا مخالفم. یهو آقاجونم رفت تو خودش. پوووففففف این بابای منم همش ضد حاله که. ما که از خانواده شون خوشمون اومده بود باید یکاری کنیم این دوتا به هم دیگه برسن..بعده شام کلی فکر کردم و بعده کشیدن کلی نقشه خوابم برد...دوسه روز از کمپانی مرخصی گرفته بودم و وقتم آزاد بود..ساعت ۱۰ صبح بود داشتم برای خودم قهوه میریختم که دیدم اقاجونم درحالی که پیژامه راه راهی که خانم جینهو داده بود بهش داره میاد پایین.اقاجون با قیافه درهم:تهیونگ پسرم اینو ببر بده به خانواده ی پارک.-چشم آقاجون.رفتم حاظر شدم و پیژامه رو برداشتم بعد سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونشون......💥پایانـ فصلـ اولـ💥
💥شروعـ فصلـ دومـ💥از زبون چیهیرو: ننجون خیلی تو خودش بود حتی صبح درست و حسابی ام صبونه نخورد... صدای زنگ آومد رفتم تو حیاط درو باز کردم که یهو با تهیونگ مواجه شدم.-جیـــــــــغ. یهو دستش گذاشت در حلقم. تهیونگ: هیسسسسس چرا جیغ میزنی میخوای بریزن سرمون؟.- تو اینجا چکار میکنی تهیونگ؟. تهیونگ: ازت کمک میخوام.-ها؟ عع راستی بیا تو. اومد داخل حیاط.-خب میگفتی؟. تهیونگ: آقاجونم افسردگی گرفته.فک کنم سرخ شدم چون گفت: واااا چرا یهو اینجوری شدی؟. یهو پقی زدم زیر خنده و یه دستمو گذاشتم رو دلم و خم شدم یه دست دیگمم گذاشت رو شونش و چند بار زدم روش.-واااییییی😂😂😂😂اقاجونت به خاطر ننجونم افسردگیـــ؟؟وااااایییییییی😂😂😂😂😂🤣.تهیونگ: آقا جونم افسرده شده تو میخندی؟؟😐😑. بزور خودمو جمع کردم و گفتم: ننجون منم خیلی ناراحته باید یکاری کنیم. تهیونگ: آره اومدم همینو بگم. پیژامه بابامو بهم داد
-اوووومممم آریییییی باید یه نقشه بریزیم کهـــ. تهیونگ: من نقشه هامو ریختم باید بزاریم باهم برن بیرون و خوش بگذرونن بعد رو مخ باباهامونم کارکنیم که قبول کنن.-عععععع بابای تو ام مخالفه؟. سری ب نشونه آره تکون داد.-اوک سعیم میکنم فقط شمارت بدع. شیطون نگام کرد.-شل مغز میگم شمارت بده برنامه ریزیامو بهت بگم. خنده ای کرد و گوشیشو در آورد و شماره رو گفت. منم ذخیرش کردم و تشکری کردم
تهیونگ که رفت منم رفتم داخل.به ننجون قضیه رو گفتم بیچاره چقد آبیاریم کرد و ماچ و موچم کرد.-اه ننجون بسه آبکش شدم دیگه. ننجون: عیششش لیاقت نداری که😐😐😐😐.-به بابا اینا چیزی نگیا. ننجون: حواسم هست نترس. سری تکون دادم و رفتم به تهیونگ پیامی دادم که «به ننجونم گفتم تو چیکار کردی؟». بعده چندیقه پیام داد که اونم به آقاجونش گفته. براش نوشتم «پس غروب بزاریم اینا باهم برن بیرون». اونم نوشت باشه. گوشیو گذاشتم کنار و رفتم پیش مامان و موضوعو بهش گفتم. مامان: اوک ولی بابات بفهمه نصفمون میکنه هااا.-نه باووووو. سری تکون داد..
غروب به یه بهونه ای ننجونو فرستادم بیرون و خودمم موندم تو خونه تا نبود ننجونو راست و ریست کنم. بابا: پس ننجونن کو؟.-اهم با دوستاش رفته کوهنوردی. سری تکون داد. برای تهیونگ پیام فرستادم«همچی مرتبه؟». اونم فرستاد:«آره رفتن پارک باهم برن گشت و گذار خودمم دارم میرم کمپانی».گوشیو شوتیدم اونور و تلویزیونو روشن کردم و به آهنگه مسخره ای که تلویزیون داشت میخوند گوش دادم....
درحالی که با آهنگ میخوندم یکمم از خودم چرت و پرت درآوردم... یهو یچی خورد پس کلمـ.-ایییییییی این چی بود؟. دیلاق: اوفففف تا سقفو رو سرمون خراب نکردی ببند فکتو دیگههههه.-عیشششش چش نداری ببینی که. دیلاق: اعتماد به سقفت تو کلیه سمت راستت. 😒😑یه سیب از رو میز برداشتم شوتیدم سمتش که رو هوا گرفتش و ازش یه گاز گنده زد.-ای بترکییییییی.
دلم میخواست بگیرم قشنگ قطعه قطعش کنم پسره ی دیلاقو. مامان: باز شما چتونههههه؟. ما:هیچیییییی. مامان سری تکون داد و رفت تو اشپزخونع. دیلاق: میخوام باهات حرف بزنم؟.-ها چ مرگتع؟؟. دیلاق: احتمالا من چند هفته ی دیگه اعزام بشم برای سربازی. یهو اشک تو چشمام حلقه زد و عین این فیلم هندیا گفتم: آه دیلاق برادرم در نبودت من چگونه از خود مواظبت بنمایم؟اگر تو نباشی منی هم وجود نخواهد داشت کهههه. به دیلاق نگا کردم دیدم نیشش تا پس کلش بازه و داره با ذوق و شوق منو نیگا میکنه با نگاه عاقل اندر سهیفی بهش گفتم.-خو خبر مرگتم رفتی به من چهههه حداقل دوسال از دستت راحت میشم داشتی میرفتی منم پشت سرت جشن میگیرم و عربی میرقصم. یهو نیشش بسته شد و اومد بزنه لهم کنه که سریع در رفتم. به گوشی ننجون یه زنگی زدم. جواب داد: الوووو بفرماید؟.-صالامم بر ننجون خودمــ. جواب داد: سلام عزیزم خوبی؟. فهمیدم همسر گرامش کنارشه وگرنه هیچوقت با ملایمت حرف نمیزنه.
ننجون: ما بیرونیم اگه کاری نداری قطع کن.-ننجون همچی آرومه؟. ننجون: آره باو(تورو خدا نگا ننه بزرگا امروزی😐)اومدیم تو شهر یکم برگردیم.-خب خداروشکر فعلا خدافس. خدافسی گفت و گوشیو قطع کردم. به تهیونگ اس مسی دادم به این مضمون«سلام ننجونم و آقاجونت باهم رفتن بیرون تو شهر فقط باید حواسمون باشه گم نشن». پیامم ارسال شد ولی جواب نداد بیخیالش شدم و گوشیمو گزاشتم رو میز که صدای اس مس بلند شد با ذوق پریدم گوشیو برداشتم. نوشته بود«سلام اوکی مرسی» نیشم باز شد خدایی یه شوق نحفته ای تو وجودم بوداااا به خوابم نمیدیدم حتی یبارم تهیونگو ببینم حالا چه برسه که بهش پیامم بدم😆
روز ها میگذشت و ننجون با همسر آیندش هر روز به یه بهانه به بیرون میرفتند من و تهیونگ بدبختم باید نبودن اینارو ماست مالی میکردیم امروز قرار بود برم تهیونگو ببینم گفته بود کارم داره.... به خودم تو آینه نگا کردم. تیشترت آستین بلند(سوتیو نگا تورو خدا😐تیشرت آستین بلندددد) به رنگ مشکی و شلوار تنگ مشکی موهامم بافتم و سویشرت سفیدمم پوشیدم کتونیای مشکیمم پام کردم بدون هیچ گونه ارایشی(بچم خوشگله) رفتم بیرون قرارمون تو پارک بود رفتم دیدم تو پارکش خر...اهم اهم ینی منظورم اینه الاغ پر نمیزنه(حالا مثلا خیلی قشنگ ماست مالیش کرد😐) تهیونگو دیدم که ماسکشو زده و داره میاد سمتم.-سالام^•^.تهیونگ سلامی داد و باهم شروع کردیم قدم زدن.عیشششش حالا نگا کناااا هر روز خدا عین چیز بارون میباره امروز که من و این اومدیم بیرون خدا یاری نمیکنه حداقل فضا رو رمانتیک کنه یکم:/. تهیونگ:فک کنم ننجونو آقاجون باهم مشکلی ندارن وقتایی که باهمن همیشه شاد و شنگولن.-عاره ولی من مشکوکم.تهیونگ: ب چی؟-چن روزه ننه بزرگم ناراحته. تهیونگ: چرا؟ ـ-نمد(یعنی نمیدونم) حتما باهم به اختلافی بر خوردن. تهیونگ:هوووم اقاجون منم این روزا حواس نداره.به هم دیگه نگاه کردیم.-خب پس اغاز کارآگاه بازیه. عین اون یه ماسک درآوردم زدم به صورتم.ننجون اینا رفته بودن پاساژ(...) مام باید میرفتیم اونجا تا ببینیم باهم دعوا میکنن یا نع؟...تو ماشین نشسته بودیم که تهیونگ گفت:تو ارمی ایی؟.-آری اکسوالم هستم.تهیونگ:بایست کیه؟.-جین.هههههه فک کرد الان میگم خودش بخاطر همین بادش خوابید.تهیونگ:تو اکسو چی؟.-بایسی ندارم(راست میگه چون واقعا ندارم😐).تهیونگ: پس چطوری اکسوالی؟.-هوففففف داری شصت سوالی بازی میکنی فرزندم؟؟راهتو برو دیگهههههه.خنده ای کرد و روشو برگردوند
رفتیم دم پاساژ و پشت یه ستون قایم شدیم. دیدیم ننجون اینا اومدن بیرونو ای دل غافللللل ننجون کیفشو کوبوند تو سر آقاجون تهیونگ و گفت: ولییییییی من اونننن لباس صورتیه رو میخواسسسستممممم. آقاجونه تهیونگ با بدبختی گفت: بابا اون جلف بودددد یاد خدابیامرز همسر مرحومم میوفتادم. دیدیم ننجون سرخه سرخ شده یهو با جیغ گفت: ای خبرتتتتت مگه من نگفتم جلوی من حرف از اون خدابیامرزه ایکبیری نزنننننننن؟. اقاجونه تهیونگ:😭😭😭😭. ننجون: حیفه اون نوه ی تو و نوه ی من که دارن برای ما اینجوری خودشونو اذیت میکنن آخه اون بدبختا که نمیدونن ما عین کارد و پنیر شدیم. اقاجون تهیونگ:نوه ی برازنده ای داری. ننجون: تو ام همینطور. اقاجون:میگما این دوتا خیلی بع هم میان. ننجون: بعله پ چی😐کاش حداقل بجای من و توی بوق حداقل اونارو بندازیم به هم. یهو احساس کردم کبود شدم. تهیونگم بدتر از من بود.باهم دیگه هماهنگ با داد گفتیم: امکان ندارهههههههههههه. ننجون اینا اونور خیابون بودن مام کناره ستون اینور خیابون بودیم.تهیونگ دستشو مشت کرد و یه بار کوبید به ستون. تهیونگ: اخه برا چی منو دارید با این خول وضع شیپ میکنید؟.-هووووووی خول وضع خودتی توهین نکنااااا. بعدم به حالت زار گفتم: عیییی خداااااا عععیییییی فلککککک ما تمام این مدت اسکول شده بودیم یعنی؟. یهو پاشدم و رفتم سمت خیابون به طرف ننجون اینا دویدم. تهیونگ: اوی کجا میری؟. اهمیت ندادم و ب ننجون اینا که تاحالا مارو دیده بودن دویدم.. عاقا اومدم برم که یه قاطر سواری نمد از کُج پیداش شد و یهو گررررروووووممممپپپپپپپپ. همچین زد بهم که پرت شدم هوا
خب دیگه قبل مرگم باید بگم هعی خدا اینم از سرنوشت خرکیه من که آخرش نه از عشق تهیونگ خودکشی کردم نه به اینکه یکی بیاد مثلن منو بدزده بعد تهیونگم نگرانم بشه بعد بیاد عین فیلما بگرده سراغم آخرشم وقتی پیدام کرد یه ماچی موچی بغلی چیزی حداقل عاشقم بشه😐خب الان دقیقن کجاییم؟ آهان تو هوا معلقم یارو چقدم بد زده بهم هااا شیش متر اومدم بالاتر یوهوووو چه هوای خوبیه چه آسمان صافی چه تصادفی حالا که سقوط کردم مغزم متلاشی شد دیگه از اراجیف گویی دست میکشم...یهو محکم خوردم زمین و فقط نمیدونم چرا بجای کلم نشیمنگاهم درد گرفت😐ای بی نشیمنگاه بشید همتون که نشیمنگاهمو داغون کردید....بعده اینکه درد نشیمنگاه یکم آروم شد کم کم احساس کردم دنیا داره دور سرم چرخ و فلک بازی میکنه بعدم مایه گرمی بنام خون رو روی پیشونیم احساس کردم و چشمامو بستم.....(ادامه دارد یا ندارد؟😐خودتون بگید)
اینم یه داستان متفاوت درباره ی جناب کیم تهیونگ😁 اگرچه شاید چرت بود ولی من این داستانو خیلی دوست دارم(مخصوصا ننجونش اصن میخوام بپرم ماچش کنم ننه بزرگه خیالیمو😐😂)...بیشتر برای خنده نوشتمش دوستان😅 تاریخ: ۲۲ بهمن ماه یا الله😐یا الله😐 ... ساعت پایان داستان: ۲ کله صب😐(۲ اسفند ماه:تستچی جان😐عزیزم😐قشنگم😐گلم😐احیانا نمیخوای این داستان منو انتشار کنی😐میترسم آخر پا این داستان فسیل شم😐😐) ... ساعت آغاز داستان:۴ کله ظُر😐 ... خب دیگه برم بخوابم بستونه پوکیدم از خلاقیت😐کلا خلاقیت در من موج مکزیکی میزنه😑😐 ... شاید رمان تو چند فصل باشه اگه دیدید نصفه انتشار شد بدونید فصل های دیگم داره(البته خودتون بگید فصل دو هم بنویسم یا نع)
نتیجه 1
درباره ی نویسنده: خبببب من هروقت حالم خوبه رمان مینویسم. اما این روزا بخاطر یه سِری مشکلات حالم مساعد نیس حالا نمد پارت بعدیو کی بنویسم.دیر انتشار شد باید ببخشید. 😐👋👋👋👋👋
نتیجه 2
درباره ی نویسنده: خبببب من هروقت حالم خوبه رمان مینویسم. اما این روزا بخاطر یه سِری مشکلات حالم مساعد نیس حالا نمد پارت بعدیو کی بنویسم.دیر انتشار شد باید ببخشید.😐👋👋👋👋👋
نتیجه 3
درباره ی نویسنده: خبببب من هروقت حالم خوبه رمان مینویسم. اما این روزا بخاطر یه سِری مشکلات حالم مساعد نیس حالا نمد پارت بعدیو کی بنویسم.دیر انتشار شد باید ببخشید. 👋👋👋👋👋
نتیجه 4
درباره ی نویسنده: خبببب من هروقت حالم خوبه رمان مینویسم. اما این روزا بخاطر یه سِری مشکلات حالم مساعد نیس حالا نمد پارت بعدیو کی بنویسم.دیر انتشار شد باید ببخشید. 😐👋👋👋👋👋
پارت بعدی انتشار شد
کلا خلاقیت در من موج مکزیکی میزنه😑😐نه بندری موج میزنه
¯\_(ツ)_/¯
واییییییی
خیلی خوب بود 😍😍😀
لطفا پارت های بعدی رو زود بزار 😍😀
معرکه بود😁😁
وای جون من ادامه بده
عالیه دمت گرم این اولین داستانی بود که اینقد خندیدم واقعا عالیه مرسی❤️بی صبرانه منتظر پارت بعدیم تورو خدا زودتر بذار ❤️🌹🖐️
ب جانننن خودمممم ت مثل منییی البته تاجاییی حس یمکنممممم خلییییی خل منم خلممم
من از خلم رد کردم دیگهههه😂😂😂
خدا نکشتت من دارم اینو اخر شب میخونم همه خوابن دارم از خنده پارع میشم بزور جلوی ی خودم رو گرفتم ادامه بده عالیه
واااییییی خیلیییی بدههههه نصفه شبی خندت بگیره
کاملا حالتو درک میکنم 😂😭
یکم بازدیدا بیشتر شد پارت بعدیم مینویسم😃
عالی بود 😂😂😂😂😂😂ادامه بده
خیلییییی خوب بود
جررررررررر😂😂😂😂😂
ولی کمی هم عاشقانه کتی اشکال نداره ها
فقط یک پیشنهاد بود