خلاصه : بالاخره با اعضای BTS آشنایت کامل رو پیدا کردم ، شام خوردیم و کلی بازی کردیم که خسته شدیم، من خودم رو به زور به اتاقم رسوندم ، صبح که دنبال دستشویی بودم جونگکوک منو ترسوند و درست زمانی که لبخند زد قلب من تند تند می تپید
"از زبان ا/ت : جونگکوک متوجه شد که من دارم با حالتی عجیب نگاهش می کنم، کوک : ببخشید که ترسوندمت ، من که هنوز تو حال خودم بودم خیلی سریع خودم رو جمع کردم و گفتم : عا اشکال نداره ، کوک با دستش دستشویی رو نشونم داد سریع رفتم توی دستشویی و در و بستم و بهش تکیه دادم ، آخه چرا باید قلبم تند تند بزنه ، صورتم رو شستم و رفتم بیرون از دستشویی دیدم جونگکوک نیست یه آخیش گفتم و رفتم تو اتاقم

و لباس هام رو عوض کردم (عکس بالا) موهام هم دم اسبی بستم و رفتم تو آشپزخونه تا صبحانه درست کنم که دیدم جین توی آشپزخونه است ا/ت : صبح بخیر، جین: زود بیدار شدی. ا/ت : اره ولی خیلی گشنمه ، جین یه لبخند گشاد زد ، جین : برو بقیه رو بیدار کن بیان صبحانه بخورن نودل درست کردم ، با سر حرفش رو تایید کردم و رفتم، درست نمی دونم هر اتاق مال کیه ، رفتم سمت یه در ، تق تق ، درو باز کردم دیدم جیمین خوابه پس تصمیم گرفتم خیلی آروم صداش بزنم
ا/ت : جیمین، یه چند باری صداش زدم تا بالاخره چشماش رو باز کرد و گفت: بله ، ا/ت : جین گفت بیام بیدارت کنم نودل درست کرده بیا ، با سر حرفمم رو تایید کرد ، از اتاق آمدم بیرون ، یه اتاق بغل اتاق جیمین بود رفتم در زدم، تق تق، درو باز کردم دیدم جونگکوک هدفون توی گوشش و داره میرقصه، وای چقدر جذاب شده ، توی حال خودم بودم که یکدفعه جونگکوک متوجه من شد و هدفون رو برداشت کوک : چیزی شده ؟
ا/ت : جین گفت بیام بگم نودل درست کرده بیا، با سر حرفمم رو تایید کرد، منم رفتم بیرون از اتاق (همه رو بیدار کردم ) رفتم سر میز نشستم، یه کاسه نودل داغ جلوم بود و دوتا چوب ، به بقیه که نگاه کردم دیدم بقیه با این دوتا چوب غذا می خورین، از تهیونگ خیلی آروم پرسیدم : تو چطوری با این دوتا چوب غذا می خوری ؟ تهیونگ یه لبخند زد: اسم اینا چاپستیکه ما با این اکثر غذا هارو می خوریم .
"از زبان کوک: سر سفره که بودیم دیدم ا/ت یه چیزی به تهیونگ گفت که تهیونگم یه لبخند و زد دست ا/ت رو گرفت تا بهش یاد بده چطوری چاپستیک رو توی دستش بگیره نمی دونم چرا اینقدر عصبی شدم وقتی دیدم تهیونگ دست ا/ت رو گرفته ، توی همین حالت عصبی نودل های داغ رو تند تند داشتم می خوردم که یهو نامجون داد زد : یااا جونگکوک چطوری این نودل های داغ رو داری تند تند می خوری من هنوز منتظرم سرد بشه .
"از زبان ا/ت: بالاخره یاد گرفتم چطوری چاپستیک رو توی دستم بگیر، غرق فوت کردن نودل ها بودم که متوجه ی نگاه های سنگین جونگکوک شدم که درحالی که نگاه می کنه تند تند نودل های داغ رو هم می خوره که یکدفعه نامجون داد می زنه : یااا جونگکوک چطوری این نودل های داغ رو داری تند تند می خوری من هنوز منتظرم سرد بشه، کوک : خودمم نمی دونم اصلا داغیش رو احساس نکردم ، همه زدیم زیر خنده ، کوک دوباره همون لبخند رو زد که قلب من تندتر از قبل زد انگار می خواست از قفسه سینم بزنه بیرون
پارت ۳ هم تموم شد حتما منتظر پارت بعد باش دوست من ♥️💋
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ƧΛVΛGΣ میشه به اسم این کاربر بری و به بی تی اس در بهترین گروه رای بدی
ببخشی بابت تبلیغ اگه ناراحت شدی پاک کنم💜
اگر میخوای داستانت کلی بازدید و لایک بخوره بزارش داخل لیست داستان
عالیهههههه
ولی یه سوال گفتی اعتراف ع.ش.ق.ی بی تی اس فکر کردم قراره همشون ع.ا.ش.ق.ه ا/ت بشن
اره ولی زیاد توضیح نمی دم تا داستان قشنگ بشه
اره 😉
اوکی منتظر پارت بعدیشم☺💜💜💜💜
نه راستش اولش می خواستم همه باشن ولی دلم نیومد دل همشون و بشکنم تو داستان پس فقط مکنه لاین رو عاشق کردم
آها پس اینطوری اسمه داستانت یجوریه ولی داستانت یجوری دیگه اینطوری که وقتی مخاطب میخواد بخونه اشتباه میفهمم و گیج میشه .
پس درمورد مثلث ع.ش.ق.ی نوشتی .
ولی یه سوال .
همشون رو زود ع.ا.ش.ق نکردی ؟؟
کاش حداقل داستان رو یجوری متنش زیاد بود مثلا .
خیلی زود غ.ا.ش.ق نمیشدن و.....و مثلا به داستانت رنگ و لعاب میدادی .
البته این نظر شخصیم بود ناراحت نشی ولی خوبه درکل داستانت💜💜💜
و اینکه تو نویسندگی هم از عقل و دلت استفاده کن چون با ترکیب این دو میشه داستانه بی نظیری نوشت .
امیدوارم که فهمیده باشی عزیزم
سلام صویتی🍡
من جونجه هستم یک سولوئیست🖤🍨
تازه دبیو کردم 🖤🍨
به فن هام میگن everything/همه چیز🖤🍨
لطفا اوریتینگ من بوشووووو🍭
_________________________
ساری بابت تبلیغ لایک شدی🍡
عاالیی
میشه پارت بعد رو هم بزاریی
در حال نوشتنم