
سلام چهارشنبه سوریتون مبارک کیوتاااااا💫
خلاصش اینه که صبح بیدار شدم رفتن دانشگاه خوش گذرندیم این دفعه ورزش داشتیم برگشتم خونه و اینجور چیزا دیگه دو هفته از ماجرای غذای اون روز میگذره کلی خاطره تا الانش ساختم و خب خیلی بهم خوش گذشته امروز رفتم دانشگاه به همه سلام کردم و رفتم توی کلاس توی راه آدرینو هم دیدم بعد استاد ایندفعه واقعا خانم باحالیه خیلیم خفنه عاشقشم امروز بهمون گفت که فردا ما رو میبره به اردو اونم به کنار دریا اون لحظه خیلی خجالت زده شدم به چپ و راست نگاه کردم و رفتم توی خودم استاد گفت ولی مهمون جدیدی داریم که تازه از ایتالیا اومده به فرانسه خیلی هیجان زده شدم ولی حدس بزنین کی بود اوه اوه اوه...
اون لایلا بود به استاد گفتم ببخشید میشه یک لحظه از دستشویی کلاس استفاده کنم گفت چیشده عزیزم بهونه گیری کردم و گفتم خب ااو ر.ر.راستش دیشب حالم بد بود و تهوع داشتم دوباره گرفت میشه لطفا استاد با حالت نگرانی پرسید:مریض شدی مرینت؟میخوای زنگ بزنم به پدر و مادرت؟ گفتم خب نه نه نه احتیاجی نیست خوب میشم مطمئن باشین رفتم و برگشتم بعد استاد گفت گروه بندیتون میکنم دانشجوهای من خب مرینت و سابرینا و آلیا و آدرین و آتنا توی یک گروه کلویی روزالیتا(اسم اصلی روزیتا روزالیتا هست من اینطور صداش میکنم)لایلا و الکس و آلبرت(یکی از دانش آموزا) هم توی یک گروه گفتم:وای چه خوش شانسم ولی خب برای روزیتا ناراحتم آلیا:بس کن مرینت لایلا اونقدرام بد نیست گفتم:تو اینو میگی وگرنه از کلویی هم بد تره. تمام این ماجرا ها گذشت و روز اردو شد لباس شنام یه پیراهن کوتاه مشکی و قرمز بود موهام رو هم بافته بودم...
داشتم میچرخیدم که چشمم به آدرین خورد. وای چه بدن خفنی داشت گفتم س.س.س سلام آدرین صبح بخیر اونم گفت:صبحت بخیر مری چه خوشگل شدی! آروم گفتم خ.خ.خ خب.م.م ممنون و چشام برقی زد بهش گفتم میخوای بریم بستنی بخوریم؟ آدرین:خب عالی میشه اگر بتونیم با هم بستی بخوریمخلاصه چند ساعتی رو به وقت گذروندن با هم سر کردیم و آخرش بهش گفتم بیا بریم توی آب بنظر خیلی خوبه آدرین:نمیگم نمیخوام ولی من زیاد از آب خوشم نمیاد و روشو اونور کرد خنده ی طعنه آمیزی زدم و گفتم پس دیگه دقیقا شدی گربه ی من خیلی باحاله که انقدر شباهت بینتون وجود داره و دستش رو گرفتم تقریبا شب شده بود نه غروب بود گروه ها رفتین داخل چادر های پنج نفرشون
آدرین دراز کشید و گفت:دراز بکش! گفتم چرا؟ یهو دستش رو انداخت روی شونم و منو کشید سمت خودش گفت:به ماه نگاه کن! نتونستم دیگه چیزی بگم و فقط به ماه نگاه کردم از زبان آدرین♡ بهش گفتم:به ماه نگاه کن! چیزی نگفت و فقط به ماه خیره شد میتونستم انعکاس ماه رو توی چشاش ببینم و اون ظرافتی که توی صورتش دیده میشد خیلی زیبا بود دل انگیز و مرموز و رمانتیک وقتی دید دارم بهش نگاه میکنم سرش رو برگردوند و اونم نگام کرد دستش رو گذاشت روی دستام و محکم فشار داد خیلی نزدیک بودیم اصلا احساس نمیکردم ما فقط دو تا دوستیم چشاش برق میزد خیلی دوست داشتنی بود بلند شد ایستاد و اون طرف رو نگاه کرد کتم گربه ایم رو پوشیدم بودم گل رزی که تازه خریده بودم رو توی داستام گرفتم...
و گفتم: بانوی من/تعجب از صورتش پیدا بود داشت گریه میکرد و گفت:از شوقه🥲/گفتم:تو منحصر به فرد ترین دختری هستم که تونستم توی این چند سال باهاش رو برو بشم و من خیلی خوشحالم که تو رو دارم مری تو بامزه ای دوست داشتی باهوش و خوشگلی هیچ چیز توی این دنیا نمیتونه بیشتر از لبخند تو خوشحالم کنه میخواستم که بپرسم م.م.میشه با من قرار بذاری؟ خیلی خجالت میکشیدم ولی احساس دوست داشتنی ای بود یهو دیدم به زانو در اومد و به زور جلوی اشکلاش رو میگرفت و پرید ب.غ.ل.م کرد منم فقط بهش لبخند زدم ولی قسم میخورم خیلی د.و.س.ت.ش دارم از زبان مرینت♡بعد از حرفای آدرین خیلی شوکه شدم و بهش گفتم که صبر کنه چون من درباره ی جواب الانم مطمئن نیستم و باید فکر کنم اومدم بیرون یکم قدم بزنم که یهو یک نفر با لباس های سیاه و سفید بالای سرم روی پشت بوم ظاهر شد... بای بای من میرم زیر ترقه ها تا مصدوم شم خدا رحمتم کنه😔🤲 مرحوم لیا در روز چهار شنبه سوری ۱۴۰۰ آخرین چهار شنبه ی سال دو صفر جانش را بر اثر برخورد به ترقه از دست داد.🥺🤲 باییی💖😔
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی