
سرش گیج میرفت دوباره و دوباره احساس بیهوش شدن میکرد اما باز هم باید فرار میکرد اگر کس دیگری جای او بود شاهدخت را چنگ نمیزد شاید میتوانست در کنار او روز هایش را بگذراند شاید شاهدخت بهترین دوستش میشد اما او تفکرش مثل بقیه نبود چیزی در ذهنش احساسی در قلبش مانع او می شد مانع فکر کردن به اینکه اگر با شاهدخت دوست میشد اگر....هرجا دست میگذاشت یخ میزد اما او روی یخ سر نمی خورد میتوانست مثل زمانی که روی زمین راه می رفت قدم بردارد احساس میکرد هاله سیاهی دورش را گرفته سرش را به یکی از درخت های کنارش کوبید به چه فکر میکرد ؟ امیدوار بود بمیرد؟ اما انگار زخم هایش زودتر از چیزی که باید،خوب میشدند مردن در این حالت تقریبا غیر ممکن بود حاضر بود بمیرد تا این درد را از درون احساس کند ...
صدای پای اسب ها بیشتر میشد خاطرات مبهمی در ذهنش شکل میگرفتند و صدایی دلنشین ... صدای یک مرد را به یاد آورد[ مراقب خواهرت باش فینه سر چیز های الکی باهم دعوا نکنید] و صدای لبخند... دخترک گریه میکرد[ بابا ، بابا چرا داری میخوابی الان که روزه وقت خوابیدن نیست نمیتونی بخوابی مامان داره گریه میکنه چرا اشکاشو پاک نمیکنی؟ چرا نمیخندونیش؟]مرد لبخندی زد نگاهی به زن کنارش کرد زن گریه میکرد [ همش تقصیر منه واقعا همش تقصیر منه...] مرد لبخندی زد لبخندی که معلوم بود از حرف زن رنجیده است اما باز هم میخندید دست خونی اش را روی گونه ی زن گذاشت اشک هایش را پاک کرد و دهانش را کنار گوش دختر چند ماهه ای که در آغوش زن بود برد و آرام با صدایی دلنشین زمزمه کرد
[حتی اگر آخرین لحظه های مرگت بود بخند خندیدن باعث میشه دشمنت هم زجر بکشه...دوستت دارم دخترم و.... متاسفم که نمیتونی هیچوقت کلمه پدر رو به زبون بیاری...]..و لحظاتی بعد میشد گفت مرد مرده است... فینیس دست راستش را روی قلبش گذاشت درد میکرد اشک هایش سرازیر میشدند و نمیتوانست جلویشان را بگیرد صدای هق هق هایش جنگل را پر کرده بود و در همین زمان صدای آواز زیبایی به گوشش رسید آواز مثل اینکه قصد گفتن چیزی را به فینیس داشت اما او انسان...انسان؟ آیا واقعا او انسان بود؟ کلمه به ذهنش مسخره می آمد با این حال او ۱۷ سال را به عنوان انسان گذرانده بود واقعا نمیتوانست صدای پرندگان را متوجه شود. آواز را نا خود آگاه زمزمه کرد انگا میفهمید آواز به او میگفت[در نزدیکی اش آب قرار دارد]و صدای اواز دیگری...آن یکی صدا میگفت [اسب ها نزدیک اند] و آواز پرنده ی ماده ای که انگار نگران بود میگفت [فرار کن نزدیکند ]و ناگهان آواز ها از بین رفتند صدای پای آشنایی به گوشش رسید این صدا را .... کی شنیده بود؟ یادش آمد....
دختر کوچکی در حال دویدن بود بلند میگفت[فینییییییس] و صدای پای زنی .... او میگفت[ فینه این تقلبه نمیتونی تقلب کنی] صدای نچ نچ کردن زن دیگری به گوش رسید.... آره این صدا صدای پای دختر کوچک آن زمان بود که الان باید حداقل ۲۲ سالش می بود و فینیس.... خشکش زد انگار چهره خودش را در شنلی سیاه که کلاه آن موهایش را پوشانده بودند ولی موهای این زن سیاه بودند اگر ماهای فینیس هم سیاه بود میتوان گفت آن چهره تقریبا مال خودش بود ولی آن زن با آن چهره جلوی او ایستاده بود با چهره ای که سر در گم شده بود و صدای آواز پرندگان دوباره به گوش رسید[ اون....اون فینه است] فینه؟ فینه زیر لب با چهره ای که خشکش زده بود زمزمه کرد[فینیس؟ تو...تو فینیسی؟]
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میدونم خیلی قشنگ نیست به نظر بعضیا اما لطف کنید اگر دوستش داشتید لایک کنید و اگر نه مشکلاتش رو توی کامنت ها تایپ کنید ممنون اون یکی داستان پارت ۱۱ در راهه
قشنگ بود پارت های قبلی رو توی اکانت قبلیت خوندم 🖤
به داستان منم هم سر بزن 🥂
مرسی عزیزم حتمن سر میزنم💞
به نظرم خیلی پیچ پیچی و پیچیده است ولی بازم قشنگ و جالبه
عالی بود ✨
واییییی چقد قشنگگگگگ بود دیاناااااا
عالی بود گلم عیدت مبارک
باهام آجی میشی آناهیتا هستم ۹سالمه صدام کن ماری
سلام سه ماه پیش پیشنهاد آجی شدن دادی آرره آجی میشم دیانا ام
⿻⿻⿻🥺🥺
ععر
•-•🥺بلخره دادیش
بل