
این داستان جدیدمه تا آخر تابستون هست و شهریور تموم میشه لطفا بخونیدش و حمایتم کنید ممنون😁
صدای قدم های منظم و پشت سر هم او ترس را به به هرکس و هرچیزی که در زندان بود تزریق میکرد حتی نگهبانان زندان از او میترسیدند در وسط زندان راهروی طولانی بود که تا آخر آن ۱ ساعت پیاده راه بود در هردو طرف راهرو اتاقکی با دو زندانی قرار داشت زندانی هایی که یا به کشورشان خیانت کرده بودند و باعث و بانی خسارات زیادی شده بودند یا هر گناه بد دیگری را کرده بودند.... اینجا زندان سلطنتی بود علارغم مرتب و منظمی غیر قابل باورش و غذاهای تمیز و بهداشتی اش بازجوی افتضاحی داشت بازجو افسر نژامی مخصوص خاندان سلطنتی و اشراف بود او حتی به امپراطور هم رحم نمیکرد و قانونی که در امپراطوری بزرگ نئوورونا پایه گذاری شده بود همیشه طرف این بازجوی نظامی بود بالاخره صدای قدم هایش برای چند لحظه متوقف شد دختری ۲۰ ساله با موهای قرمز و چشمانی که مثل یاقوت قرمز و درخشان بودند درحالی که لباس خدمتکار هارا پوشیده بود و کفش های زیبا و سیاهی هم به پا داشت جلو آمد در اتاق بازجویی را باز کرد هیچ کس نمی توانست باور کند دختری که اینقدر زیبا و باوقار است خدمتکار نامیده میشود و میتواند به این ارباب هیولایش خدمت کند و اکنون دوباره صدای قدم های ارباب به گوش رسید
دختری ۱۹ ساله با موهایی سیاه که تا کمرش میرسیدند و آن هارا بافته بود و چشمانی که از قیر هم سیاه تر بودند هیچ کس در این زندان نبود که در سیاهی چشمان این دختر غرق نشده باشد.... این ارباب پیراهن دامنی سیاهی پوشیده بود که دامن آن تا زانو هایش میرسید کمربند چرمی سیاه و پهنی را روی محل اتصال پیراهن و دامن بسته بود و کفش هایی که اگر هزاران بار عوض میشدند باز هم ترس را با خود حمل میکردند دختر وارد اتاق باز جویی شد خدمتکار در کسری از ثانیه در را بست و آن را قفل کرد داخل اتاق ۴ نگهبان در هر گوشه و کنار پنجره ایستاده بودند در وسط نخست وزیر ، مردی در دهه های چهل سالگی اش روی صندلی مخصوص متهم نشسته بود یا بهتر بگویم غل و زنجیر شده بود با دیدن افسر نظامی پوزخندی زد [ تویی؟ هه ، میگفتن تو ترسناک ترین بازجوی امپراطوری هستی مطمئنم با این قیافه کارو پیش میبری.] افسر بدون هیچ تغییر حالت چهره ای روی صندلی مخصوص بازجو نشست لبخند؟ نه او هرگز لبخند نمیزد شاید هنگامی که او را میدید میتوانست جلوی او از ته دل بخندد ولی کجاست او؟ آن مردی که همیشه تنها امید این افسر بود سالها بود که هرگز ، افسر او را ملاقات نکرده بود.... گفت[ یک بار میپرسم... چه دلیلی برای دادن نقشه ارتش به امپراطوری دشمن داشتی؟ نگو برای پول و موقعیت بالاتر که خیلی مسخرست] نخست وزیر یا بهتر بگویم متهم حرفی نزد فقط همچنان پوزخندش را بر لب داشت افسر بلند شد به سمت میز ابزار بازجویی رفت
خنجر کوچکی برداشت و آن را در یک لحظه در پای متهم فرو کرد.... دوباره این دیوار ها بودند که باید صدای داد متهم را در خود غرق میکردند متهم حرفی نزد فقط داد کشید افسر که نامش اریکا لا مونیکیو بود دوباره به سمت میز برگشت خنجر دیگری را این بار در پای راست متهم فرو کرد....ترسناک بود....خون مثل آبشار از صندلی پایین میریخت ولی انگار اریکا احساسی نداشت آرام زمزمه کرد [بگو] همه صدای او را شنیدند... نمیشد صدای بی احساسش را نشنید متهم دوباره پوزخند زد[ این ترسناکه؟ هه من که با گناهکارا کارای ترسناک تری کردم لایق عنوانت نیستی بچه جا...] صدای فریاد...این بار ناشی از شلاق آهنی اریکا بود نخست وزیر باز هم ادامه داد[چطور جرئت می...] صدای اریکا مانع ادامه دادنش شد [ اینجا ، این منم که سوال میپرسم نه تو پس خ*ف*ه*شو ] اریکا تفنگش را از کمربند چرمی بیرون آورد ترس در چهره ی همه بجز خدمتکارش نمایان شد [ معمولا با خنجر کارو پیش میبرم اما امپراطور درمورد تو دستور داده بیشتر باهات بازی کنم از همون اولم ازت خوشم نمیومد پس چی بهتر از این ] ....صدای شلیک گلوله در فضا پیچید...صدای فریاد....و دوباره صدای شکلیک دیگری...صدای پنج بار شلیک پشت سر هم آمد...نخست وزیر درحالی ،ه از درد به خود می پیچید با صدایی بی جان جواب داد
[دستور امپراتریس دوم بود] دوباره صدای شلیک....[ اگه به همین آسونی قرار بود حرفتو باور کنم که افسر نظامی زندان سلطنتی نبودم...یکم اون مغز نداشتتو به کار بنداز] نخست وزیر پای چپش را دیگر از دست داده بود گلوله های تفنگ این افسر جوری بود که مانع خون ریزی بیرونی میشد و چون پای چپ نقطه حیاتی ای نبود متهم با خون ریزی داخلی نمیمرد باصدایی که بیشتر فریاد بود جواب داد[ امپراطریس اول بود میخواست امپراتریس دوم رو از سر راه برداره اگه پسر امپراطریس دوم امپراطور بشه جون اون و بچه هاش در خطره ] بازجو تفنگش را در کمربندش فرو برد رو به نگهبانان گفت[ اقدامات لازم برای نمردنشو انجام بدید و جلوی قصر امپراطریس اول رهاش کنید و سپس رو به خدمتکار ادامه داد [ برای گزارش به کاخ امپراطور میرم]
بین راه ناگهان چیزی را به یاد آورد....[تو...واقعا کی هستی؟] صدای پسر جواب داد [ دومین پسر امپراطریس اول چطور؟] دخترک خندید [اگه جرمی مرتکب بشی قول میدم به هیشکی نگم پس خیالت راحت باشه و هرکاری دلت میخواد انجام بده وقتی بزرگ بشم مثل این یک سال که باهام بودی و ازم محافظت کردی ، ازت محافظت میکنم] پسر دستش را لای موهای دختر برد و آن ها را بهم ریخت [ باشه باشه پس خییییلی زود بزرگ شو ]....قلبش به درد آمد اگر به امپراطور میگفت چه بلایی سر مادر آن پسر می آورد؟ او قول داده بود جرمش را مخفی کند اما الان که بزرگ شده بود نمیتوانست واقعا نمیتوانست مخفی کند و شاید این جرم مادر پسر بود پس او قولش را نشکسته بود...صدای نگبان ورود افسر را اعلام کرد...اریکا وارد کاخ شد در آن لحظه همه افراد خاندان سلطنتی و تمامی اشراف آنجا بودند اریکا در کسری از ثانیه پرنس سوم(همون پسر دوم امپراطریس اول) را شناخت و اکنون پس از ۸ سال او را دیده بود از چهره پرنس سوم معلوم بود که او هم اریکا را شناخته...اریکا رو به امپراطور تعظیم کرد [ درود بر خورشید(امپراطور)و ماه(امپراطریس ها) و ستاره های(پرنس ها و پرنسس ها) امپراطوری. اریکا لا مونیکیو افسر نظامی زندان سلطنتی و دختر شوالیه پرافتخار امپراطور قبلی برشما درود میفرستد..باشد که رحمت الهه مقدس بر خاندان سلطنتی باد]
این کلمه در سرش اکو شد(دختر ژنرال پرافتخار) آه اگر این ژنرال به قول مردم فوق العاده ذره ای به خانواده اش اهمیت میداد شاید الان این دختر مجبور نبود تا به حال همچین درد هایی را تحمل کند و اکنون به جای مهمان این جشن باشکوه یک افسر نظام باشد که جرم امپراطریس را گزارش میدهد . سرش را بالا برد و به امپراطور نگاه کرد همه از این کار او شوکه شدند تا به حال هیچکس به جز خاندان سلطنتی اینگونه به امپراطور نگاه نکرده بود اما امپراطور گویی برایش عادی شده باشد زمزمه کرد[ میتونی بلند شی...نتیجه؟] منظور از نتیجه را همه میدانستد منظور نتیجه بازجویی بود اریکا درحالی که با لباسی که بخاطر خون ترسناک شده بود و رد پاهایی قرمز که خون نخست وزیر بودند شروع به گفتن تمام جزئیات بازجویی کرد اشراف گوش بچه هایشان را گرفته بودند. از این ترسناک تر هم مگر وجود داشت؟ امپراطریس اول با خشم لیوانی شیشه ای را به سمت صورت او پرت کرد اما اریکا لیوان را با دست هایش گرفت و در همان لحظه با دست خالی آن را شکاند دست هایش آسیب دیده بودند ولی این درد برایش مثل بریدن دست هنگام آشپزی با چاقو بود ....روبه امپراطریس کرد [مطمئنم دلیل خوبی دارید...] قبل از اینکه امپراطریس اول از عصبانیت سرش فریاد بکشد پرنس سوم شروع به صحبت کرد[چطور جرئت میکنی اینطور با خاندان سلطنتی رفتار کنی؟ جونت برات مهم نیست؟ تو حق تهمت زدن به مادرم رو نداری] و این صحبت پرنس سوم آغاز داستان بود...هم اکنون داستان شروع خواهد شد.... اریکا به آرامی خندید...اگرچه بیشتر پوزخند بود اما آن قدر این لبخند اورا زیبا کرده بود که این مهم نبود درواقع بعد از ۸ سال او برای اولین بار خندید یا بهتر بگویم پوزخند زد...کاخ هم اکنون در خشم و تعجب فرو رفته بود...[آنها فقط در زمان ، موقعیت و مکان اشتباه باهم ملاقات کرده بودند]
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خوب بود
به داستان من هم سر بزن 🖤
مرسی حتمن
واو عالی بود آجی خیلی قشنگ بود
فکر کنم ژانر داستانت رمز آلود و شاید درام باشه
ولی بی صبرانه منتظر ادامه ی داستان هستم
همینجوری ادامه بده 🙃
مرسی آجی جووون چشم
بک بده وگرنه آنفالوت