
❤️ پارت 28: آقای وانگ❤️ - کجاس؟ چجوریه؟ + خب یه آقای چینیه که همسرش چند ساله فوت شده. پسرش تو شرکت برادرم بود و از اون طریق پدرشو میشناسیم. برادرم هم با پسرش هم خودش رابطه خوبی داشت و البته اونام آدمای خوبین. پسره دو سال پیش یه کار بهتر پیدا کرد و با وجود اینکه باباش راضی نبود رفت آلمان. اونم الان تنها شده و چون سنشم بالاست تنهایی براش سخته. اگه بخوای میتونی این مدتو پیش اون بمونی. یه معامله دو سر سود... - یعنی قبول میکنه که پیشش باشم؟ + هنوز ازش نپرسیدم ولی احتمال زیاد قبول میکنه. فردا معلوم میشه. - اگه نکرد چی؟ + خب یه فکر دیگه میکنیم. شب بخیر. - باشه شب بخیر
امروز سومین روزه و باید برم پیش آقای وانگ. همونطور که جانگکوک حدس میزد آقای وانگ خیلی خوشحال شد و قبول کرد که برم پیشش. موقع خدافظی با اعضا جین بهم اون کتاب آشپزی رو بعنوان یادگاری داد و وقتی داشتم سوار ماشین میشدم جانگکوک یه گوشی بهم داد که باهم در ارتباط باشیم. تو ماشین داشتم به اینکه وقتی آقای وانگ و دیدم چجوری شروع کنم فکر میکردم که راننده گفت: رسیدیم. پیاده شدم و زنگ درو زدم. آقای وانگ: (با این*) * بله؟ - سلام من میچام. از طرف... * اوو سلام. بیا بالا، طبقه اول. رفتم داخل. * سلام خوبی دخترم؟ - ممنون. امم...میشه یه چیزی بپرسم؟ * بپرس. - من چه کاری اینجا انجام میدم؟ * منظورت چیه؟! آقای جئون گفت میای اینجا که درس بخونی و منم از تنهایی در بیام.
- آخه همینجوری نمیشه که. شما بهم جا دادین و من باید یجوری جبران کنم. * ببین دخترم اینجا نه هتله که کرایه اتاق بدی، نه من پرستار استخدام کردم که کارامو انجام بده. اونقدرام پیر نشدم که پرستار لازم باشم. - نه منظورم این نبود فقط... * میدونم. همینکه پیشم باشی و هر از گاهی هم صحبتم بشی واسم کافیه...آهان راستی اتاقت اونه (بهش اشاره کرد) قبلا اتاق پسرم بود ولی خیلی وقته که خالیه. اونجام اتاق منه البته بیشتر وقتا تو هال میشینم و فقط واسه خوابیدن میرم اونجا. برو وسایلاتو بزار و بیا که ناهار بخوریم. - چشم. رفتم تو اتاق. برعکس اتاق جانگکوک کوچیک بود ولی چیدمانشو دوست داشتم. یه تخت داشت که کنار پنجره بود و اون سمتم یه میز تحریر و صندلی. لباسمو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه که ناهار بخوریم.
(سه ماه بعد...) امروز 25 اگوسته و باید برم برای آزمون. تا حالا هیچ امتحانی بجز خود پرورشگاه نداده بودم و بخاطر اون استرس داشتم ولی جانگکوک گفت که من آزمونایی مثل فرار (فرار از دیوونه خونه) خبرنگاری و آشپزی رو خیلی خوب دادم و اینم میتونم. آقای وانگم کلی امید داد. از چند روز پیش مسیر جایی که باید امتحان میدادم و مشخص کرده بودم و تصمیم بر این شد که با تاکسی برم. تو راه داشتم به این مدت که پیش آقای وانگ بودم فکر میکردم. اینکه در طول روز درس میخوندم و جانگکوکم واسم اطلاعات آزمون و نمونه سوال میفرستاد. آقای وانگم باهام مهربون بود و تشویقم میکرد. چند بارم باهم رفتیم بیرون و با مسیر ها و کوچه پس کوچه های اونجا تقریبا آشنا شدم...با همین فکرا رسیدم به محل آزمون و رفتم سر جلسه...
آنچه خواهید خواند: میای اینجا؟...آخه فکر نکنم بتونه بیاد...حیف که نمیتونم همیشه داشته باشمش...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
میگم کلاس چندمی و اسمت چیه؟
(خودمم میدونم زیادی پررو ام)