لطفا حمایت کنید
ا.ت : چه روز کسل کننده ای ... مامااااااانننننن مامان ا.ت : دخترم خونه رو گذاشتی رو سرت چه خبره ؟ ا.ت: مامان چرا امروز باید برم تولد داداشمممممم مامان ا.ت : چون برادرته ... ا.ت : چه برادری هم هست ... من نمی نمیرمممممم.... مامان ا.ت : باشه دخترم نیازی نیست بری
ا.ت : خیلی خب الان شبه پدر و مادرم رفتن تولد داداشم و منم موندم دارم عکس هاشون توی اینترنت رو می بینم .... کاش می رفتم .. ولی نه ا.ت تو نباید به این راحتی ها ببازی ..... منم میرم بیرون میرم ... یکم هوا بخورم آره ... این محله امنیت بالایی هم داره ... پس آماده میشم و میرم ... بعد از آماده شدن .... ا.ت : وای چه هوای خوبی دلم می خواد بیشتر بمونم ولی دیگه برم داخل .... هااااااااا چییییییییی ..؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی چرا....؟ گوشیم کو .....؟ آه مونده توی خونه ... باید سریع برم سراغش .... ا.ت : با سرعت نور رفتم خونه و گوشیم رو برداشتم سریع زنگ زدم به جیمین ...( شخصیت جدید که هر چند شخصیت قدیمی ) جیمین : الوووو مگه مردم آزاری ....؟ ا.ت : جیمین جانم نگو ...
جیمین : چی رو نگم ...؟ ا.ت : نفهمیدی ...؟ بابا یه سوال پرسیدم ... جیمین : هااا اونو میگی ... اونی که تو فکر می کنی نیست ... فقط به مدت تا آخر عمرم .. ا.ت : حالا من چیکار کنم .. دوست صمیمیم رفت ... کجایی الان بیام ...؟ جیمین: ا.ت خودت رو خسته نکن من .....
پارت بعد رو بزار شرطات کامل شدن
باشه الان می زارم بررسی
من متوجه نشدم جیمین چی پرسید؟ میشه بگی؟
توی پارت بعد میگم
منتظرم ببینم چی میشه
منم خیلی خوشحالم که ت داستانم رو می خونی
عالیییی پارت بعد پلیزز
حتما
خیلی خوب بود پلیز پارت بعد
چشم حتما