آفتاب وسط آسمون بود، ساعت دقیقاً سه شده بود و دیگه هیچ صدای خشخش یا سایهی ترسناکی نبود. جادهی خاکی تموم شد و تابلوی کوچیک چوبی رو دیدیم که روش نوشته بود: **"دهکدهی آکنا"**. نایلا ایستاد، نفس عمیقی کشید و یه لبخند خاص زد، از اون لبخندایی که یه عالمه خاطره پشتش قایم شده. «میا... اینجا زادگاه منه.» من کنجکاو به اطراف نگاه کردم. خونههاش قدیمی بودن ولی پر از جون، گلهای رنگی آویزون از پنجرهها، صدای مرغ و خروس از دور، و اون حس آرامی که بعد از اون همه ترس واقعاً مثل بهشت بود. «تو اینجا زندگی میکردی؟» پرسیدم. نایلا نگاهم کرد، یه برق تو چشمش بود. «آره... میخوای خونمون رو نشونت بدم؟» من لبخند زدم. «البته، دلم میخواد ببینم خونهی بچگی تو چطوریه.» راه افتادیم سمت یه خونهی آجری با سقف سفالی قرمز. جلوی خونه یه درخت خشکشدهی قدیمی بود که انگار شاهد همهی فصلهای زندگی نایلا بوده. نایلا رسید دم در، چند لحظه خیره شد به در، بعد آروم در رد. چند ثانیه بعد یه زن خوشچهره، حدوداً سی ساله، در رو باز کرد. «شما؟» گفت و یه کم گیج نگاهمون کرد. نایلا لبخند زد و گفت: «صاحب قبلی این خونه من بودم.» زن چشمهاش برق زد، بعد خندید: «نه باورم نمیشه! عکس بچگیهاتو دیدم. مامانم همیشه میگفت یهروز شاید برگردی.» من نگاهم بینشون میچرخید، یه جور حس عجیبی بود، انگار زمان لاستیکش رو رها کرده باشه و برگشته باشه به نقطهی شروع. زن گفت: «بیاین تو، بیاین. خونهت رو ببین، هیچچیز زیادی عوض نشده.» با لبخند وارد شدیم. خونه بوی چای تازه میداد و یه نرمی خاص تو فضا بود. روی صندلی چوبی کنار میز، یه دختر کوچیک نشسته بود، حدوداً هشتساله، با گیسهای طلایی و یه لباس آبی روشن. داشت با یه عروسک پارچهای بازی میکرد. زن گفت: «امیلی! عزیزم، این نایلاست، صاحب قبلی خونهمون. اونم دوستشه، میا.» امیلی سرش رو بلند کرد، یه لبخند کوچیک زد و گفت: «سلام.» منم خندیدم و گفتم: «سلام امیلی، عروسکت خیلی نازه.» امیلی لبخندش بزرگتر شد و گفت: «اسمش رُزاست. مامانم گفت از همین اتاق پیدا شده وقتی خونه رو خریدیم.» نگاه نایلا یواش یواش رفت سمت گوشهی اتاق، جایی که یه تابلو قدیمی نصب بود؛ یه نقاشی از یه دختربچه با همون چهرهی نایلا، فقط کوچکتر، با چشمهای سبز و موهای مشکیپررنگ. نایلا رفت جلو، با انگشت روی قاب کشید، گرد خاک پخش شد تو نور آفتاب. «این... نقاشی مامانمه... خودش کشیده بودش.» صدای نایلا آروم و گرفته بود، انگار از ته قلبش اومده باشه. من چیزی نگفتم، فقط نزدیکش رفتم و به آرومی دستم رو گذاشتم رو شونهش. یه لحظه سکوت بود، یه سکوت پر از حس، پر از خاطره و معجزهی سادهی برگشتن. امیلی از روی صندلی بلند شد و گفت: «میخواین با من برید باغ پشتی؟ اونجا هنوز گلای قدیمی هستن!» نایلا برگشت، نگاهش نرم شد و لبخند زد. «بله عزیزم، میریم.» منم لبخند زدم. بعد از اون همه شب تاریک و گیاههای غولپیکر، صدای خندهی یه بچه توی خونه قدیمی... یه معنی دیگه داشت. انگار دنیا داشت دوباره نفس میکشید، و ما هم باهاش.
باغ پشتی واقعاً دیدنی بود؛ یه ترکیب عجیبی از گلهای بنفش وحشی و رزهای قدیمی که هنوز زنده بودن، با اون بوی خاک مرطوب بعد از بارون دیشب. من کنار نایلا ایستاده بودم، آفتاب روبهرو بود، بوی طبیعت زده بود بالا و یه حس آروم عجیبی داشت. نایلا خم شد یه گل رز صورتی رو لمس کرد، نفسش رو با لبخند بیرون داد و گفت: «حس بچگی میدن... همون بوی قدیما رو دارن.» منم لبخند زدم و گفتم: «انگار خودشون منتظرت بودن برگردی.» همون موقع امیلی که تا اون لحظه دنبال یه پروانه کوچیک میدوید، برگشت سمت نایلا و با چشمهای درشت پرسید: «خانم نایلا... وقتی شما اینجا زندگی میکردین... اشیا خودشون تکون میخوردن؟» من و نایلا با تعجب به هم نگاه کردیم. نایلا ابروهاشو بالا داد و گفت: «نه عزیزم، چرا پرسیدی؟» امیلی آروم گفت: «یه چیزی پشت کمده... هر وقت شب میشه، اشیا رو تکون میده. عروسکم یه بار افتاد زمین، خودش. من دیدمش...» من یه لحظه حس کردم هوای اطراف سنگین شد. یه نسیم سرد از سمت درخت خشکی که جلوی خونه بود رد شد و گلها کمی لرزیدن. نایلا یه نگاه سریع به مادر امیلی انداخت. زن با لبخند سعی کرد فضا رو عادی کنه: «امیلی، مامان، اونجا چیزی نیست. من هر شب چک میکنم پشت اون کمد. فقط سایه خودت میافته، عزیزم.» نایلا آروم گفت: «که اینطور...» یه لحظه دستش رو گذاشت زیر چونهاش، مثل کسی که یه چیزو داره تو ذهنش سبکسنگین میکنه. من حس کردم اون لبخند آرومش محو شد. یه چیزی تو چشماش بود... از اون نگاههایی که میگه *یه حس درست نیست.* امیلی با جدیت گفت: «ولی دیشب صدای تقتق شنیدم، مامان خواب بود. یه چیزی از پشت کمد گفت "امیلی".» اوه... موهای پشت گردنم سیخ شد. واقعاً دلم نمیخواست اینو بشنوم. من آروم کنار نایلا زمزمه کردم: «نایلا... ممکنه باقیمونده اون نفرین باشه؟ یعنی هنوز تموم نشده؟» نایلا چرخید سمت من، صداییش آروم ولی مطمئن بود: «نفرین تموم شده... ولی اثرش شاید اینجا مونده باشه. این خونه، یه بخشی از اون جادو رو تو خودش نگه داشته.» من نفسم رو حبس کردم و گفتم: «تو میخوای بری پشت اون کمد، نه؟» اون فقط یه لبخند نصفه زد، از اون لبخندایی که معنیش "آره" بود. امیلی با ترس گفت: «الان نرید، اون موقعی که هوا تاریک میشه میاد...» و من همون لحظه یه صدای خیلی خفیف از داخل خونه شنیدم — مثل صدای چیزی که روی زمین کشیده میشه. خیلی آهسته، ولی واقعی. من به نایلا نگاه کردم. اون گفت: «شنیدیش؟» گفتم: «آره... چیزی حرکت کرد.» نایلا نفسش رو بیرون داد و گفت: «پس امیلی اشتباه نمیکرد.» همه ساکت موندیم. یه چند ثانیه فقط صدای باد بین گلها بود. زن، با لبخند لرزون گفت: «شاید فقط باد بوده...» ولی من مطمئن بودم باد نمیتونه چیزی رو از پشت کمد تکون بده. احساس کردم یه فصل جدید شروع شده، و این بار، نفرین شاید هنوز تمام نشده بود — فقط شکلش فرق کرده بود.
نایلا از کنار پنجره بلند شد، نگاهش هنوز روی خونه بود، اون کمد لعنتی انگار ذهنش رو گرفته بود. بعد با یه لبخند خسته رو کرد به زن صاحب خونه و گفت: «دیگه مزاحمتون نمیشیم خانم، ازتون ممنونم.» زن سری تکون داد و گفت: «خواهش میکنم عزیزم، خوشحال شدم دیدمت.» امیلی هم پشت سرشون ایستاده بود، با اون نگاه کنجکاو و کمی ترسیده، فقط آروم گفت: «نایلا... مراقب باش.» من بعد از خداحافظی، دنبالش راه افتادم بیرون. آفتاب داشت کمکم کج میشد و سایهی درخت خشک افتاده بود وسط کوچه. به نایلا گفتم: «حالا چیکار کنیم؟ اون صدای پشت کمد جدی بود؟» نایلا بدون اینکه نگاهم کنه، گفت: «میریم پیش خانم مزولی.» من اخم کردم و پرسیدم: «مزولی کیه دیگه؟ یه جادوگره؟!» لبخند زد، همونجوری که همیشه موقعی که میفهمه من جدیام لبخند میزنه: «دوست مامانمه... اون تنها کسیه که از رازهای این خونه خبر داره. یه جورایی... حافظ گذشتهست.» خب راستش، اسمش خودش یه جور حس عجیب داره—مزولی! انگار میتونه رازهای خاک رو بخونه. سوار اسب شدیم، یه مسیر خاکی پیچدرپیچ رو گرفتیم، باد میوزید و برگهای خشک دورمون میچرخیدن مثل یه رقص ترسناک. صدای ته قلب زمین، همون زمزمهی عجیب بین غروب، حس میداد که یه چیزی منتظر ماست. چند دقیقه بعد رسیدیم به یه مغازه کوچیک کنار جاده، یه ساختمون سنگی پر از علفهای خشک و شیشههای آبیرنگ که از سقف آویزون بودن. رو تابلوی چوبی بالا نوشته بود: **مزولی – داروهای گیاهی و درمانهای قدیمی.** نایلا از اسب پایین پرید، هنوز همون حالت محتاط تو چشماش بود. در رو باز کرد، بوی نعنا و خاکستر خشک زد توی صورتمون. صدای پا از پشت مغازه اومد، یه زن با موهای خاکستری و پیشبند سبز از پشت پیشخون بیرون اومد. تا چشمش به نایلا افتاد، مکث کرد، بعد اشکش جمع شد تو چشمش و با خنده اومد جلو، نایلا رو بغل کرد محکم. «نایلا! باورم نمیشه... چقدر بزرگ شدی! انگار همین دیروز بود که میومدی بغل دستم کار میکردی...» نایلا خندید، یه خنده از ته دل، از اونایی که آدم مدتها ندیده. من از عقب نگاهشون میکردم و حس کردم یه بخش از نایلا واقعاً آروم شد—ولی فقط یه بخش. بقیهش هنوز توی اون خونه گیر کرده بود. خانم مزولی بعد از چند لحظه نایلا رو از خودش جدا کرد و گفت: «بهم بگو دخترم، چی شده؟ نگاهت بوی اضطراب میده. اون چشمات یادآور یه ماجرای ناتمومان.» نایلا با صدایی جدی گفت: «خونهی قدیمیمون، اتفاقی افتاده. یه چیزی پشت کمد حرکت میکنه. امیلی گفت باهاش حرف زده.» مزولی نفسش رو حبس کرد، یهجورایی ترس تو صورتش ظاهر شد، ولی زود خودش رو جمع کرد. «نایلا... اگه اون چیزی باشه که فکر میکنم، باید امشب فوراً برگردیم اونجا. اون صدا نشونهی باز شدن درِ دومه.» من که تا اون لحظه ساکت بودم، گفتم: «در دوم؟ یعنی چی؟» مزولی با صدای آرومتر گفت: «اون جعبهای که توی کمد بود، فقط یه شی نیست... محافظه. وقتی قفلش ضعیف بشه، اون چیزی که تو اون خونه دفن شده، دوباره بیدار میشه.» نایلا فقط سرش رو پایین انداخت. من یه نگاهی بهش کردم و گفتم: «خب، حدس میزدم قرار نیست یه روز معمولی باشه.»
نایلا رفت سمت پنجره، بیرون رو نگاه کرد، نور خورشید داشت کم میشد و سایهها کش میاومدن روی زمین. «مزولی، باید یادم بدی چطور اون قفل رو ببندم... قبل اینکه چیزی از اون کمد بیرون بیاد.» مزولی آهی کشید و گفت: «دخترم، شاید این بار فقط بستن کفایت نکنه... شاید باید با چیزی که بیرون میاد روبهرو بشی.» من همونجا توی سکوت موندم. فقط یه چیز میدونستم: امشب، دوباره باید برگردیم به اون خونه.
مزولی دست نایلا رو گرفت، صورتش جدیِ جدی بود، انگار هر ثانیه مهم بود. «نایلا، تا خورشید کامل غروب نکرده باید کار رو تموم کنیم. هر چی بیشتر بمونه، اون موجود قویتر میشه.» نایلا سر تکون داد و با هم برگشتیم سمت خونه. قلبم تند تند میزد، دیگه شوخی نداشت. جلوی در، مزولی زد. همون زن با نگرانی در رو باز کرد. مزولی مستقیم رفت تو حرفش و گفت: «عزیزم، دیگه وقت نداریم. باید امیلی رو فوراً از خونه ببری بیرون. ببرش یه کافه، یه جای شلوغ تا شب نشده برمیگردیم.» زن اولش میخواست اعتrاض کنه، ولی وقتی مزولی با اون نگاه نافذش بهش زل زد، فهمید بحث بیفایدهست. «باشه... باشه، میبرمش.» گفت و سریع رفت تا امیلی رو آماده کنه. چند دقیقه بعد با یه دختر کوچولوی بهتزده سوار اسب شدن و راه افتادن. وقتی در بسته شد، مزولی نفس عمیقی کشید و به ما نگاه کرد: «اینجا یه اهریمن شیطانی خونه رو تسخیر کرده. نه یه روح سرگردان ساده. این موجود با انرژی اون کینه و خشم قدیمی تغذیه میکنه.» من پوزخندی زدم: «خب، پس این بازی بچهگونه نیست. بالاخره فهمیدیم قضیه چیه.» مزولی گفت: «شما دو تا باید تمام خونه رو بگردید. ببینید چه چیزی غیرعادیه، چه اشیایی تکون خورده یا جابجا شده. هر حرکت کوچیکی، یه ردپاست. من اینجا توی اتاق نشیمن میمونم و با استفاده از این طلسمها، یه حصار میکشم تا نتونه از اینجا بیرون بیاد و به شما حمله کنه.» نایلا گفت: «باشه، من میرم سمت آشپزخونه و اتاق مادر این بنده خدا.» منم گفتم: «منم میرم سمت اتاق خواب بزرگ، همونجا که کمد هست.» از هم جدا شدیم. من با احتیاط تمام پا گذاشتم توی اتاق خواب بزرگ. تاریک بود و بوی کهنگی میداد. یه لحظه حس کردم هوا سنگین شد، انگار یه نفر با نفرت داره از پشت سر منو نگاه میکنه. سریع رفتم سراغ کمد غولپیکر. بهش دست نزدم، فقط اطرافش رو نگاه کردم. انگار واقعاً پشتش یه شکافه. سرم رو برگردوندم سمت دیوار. یه تابلوی قدیمی اونجا بود، یه پرترهی رنگ روغن از یه زن که لبخندش خیلی مصنوعی بود. یهو دیدم تابلوی داره *کج* میشه! خیلی آهسته، انگار داره از میخ میافته. قبل از اینکه بتونم حتی واکنشی نشون بدم، یهو احساس کردم یه چیز سرد و سخت دور گردنم پیچید. **یه زنجیر!** به پشت سرم نگاه کردم، ولی هیچی نبود. زنجیر داشت سفت میشد! سعی کردم با دستم بگیرمش و بکشمش عقب، ولی انگار خودبهخود داشت محکمتر میشد. «آخ...» فقط تونستم اینو بگم. نفسم داشت کم میشد. سعی کردم فریاد بزنم: «نایلاااا!» دستهام رفت دور گردنم، زانوهام داشت خم میشد. دنیا داشت تار میشد. این دیگه بازی نبود، یه موجود واقعی داشت منو خفه میکرد! حس کردم این زنجیر از فولاد نیست، از یه انرژی سیاه و سرد ساخته شده. آخرین کاری که تونستم بکنم این بود که نفس آخر رو بکشم و بگم: «مزولی... کمکم کن...» و همه چیز سیاه شد.
چشمهام باز شد. حس میکردم سرم داره از دو طرف منفجر میشه. اولین چیزی که دیدم، سقف چوبی قدیمی مغازه بود و اون شیشههای آبی رنگ که از سقف آویزون بودن و نور کمرنگ غروب رو پخش میکردن. نفس عمیقی کشیدم. انگار ریههام تازه فعال شده بودن. یهو پاشدم نشستم. نایلا کنارم بود، با یه حوله پارچهای داشت پیشونیم رو با آب خیس میکرد. «نایلا! چی شد؟ من... من داشتم میمردم!» نایلا آروم گفت: «آروم باش میا. همهچی تموم شد. مزولی لعنتی... کار خودشو کرد.» من گیج بودم. «مزولی؟ چیکار کرد؟» «گفت اون زنجیر یه توهم بوده، یه دام روانی. اون اهریمن رو با یه طلسم خیلی قوی از بین برد. گفت اون موجود نتونسته بود کاملاً بیاد بیرون چون طلسمهای خونه جلوی خروجش رو گرفته بودن. مزولی قفل نهایی رو شکست.» من سریع دست بردم سمت گردنم. پوست گردنم به شدت درد میکرد، ولی چیزی روش نبود. با بیاعتمادی کامل به نایلا نگاه کردم. «مطمئنی؟ یعنی این همه ترس و اون زنجیر واقعی فقط بازی بوده؟» نایلا چشم غره رفت: «به مزولی اعتماد نداری؟ اون یارو مامانم بود! مگه شوخیه؟» من پوزخند زدم و گفتم: «معلومه که ندارم! اگه این یارو دوست مامانت بوده، پس چرا از اول راستش رو نگفت؟ چرا گذاشت ما اون همه بریم جلو؟» سریع بلند شدم، هنوز درد تو گردنم بود. رفتم سمت یکی از قفسههای مغازه که پر بود از شیشههای عجیب و غریب و یه آینه کوچیک که روش یه پارچهی ابریشمی بود. آینه رو برداشتم. یه نگاه به خودم انداختم. جای زنجیر نبود، *ولی*... حس میکردم یه جور رگه قرمز ضعیف، شبیه جای kبودی عمیق، دور گلوم مونده بود. یه جای زخم ظریف که انگار نه با چاقو خورده، نه با دست، بلکه با *چیزی نامرئی*. آینه رو پرت کردم روی پیشخوان. «من به این مزولی اعتماد ندارم نایلا. اون چیزی رو از بین نبرده، فقط بندش کرده. من حس بدی دارم، یه بوی گند از زیر این خاک پنهان شده.» نایلا که دید چقدر جدیام، بالاخره تسلیم شد. «خب... چیکار کنیم؟ دیگه نه میتونیم بریم خونهی اون زنه، نه میتونیم اینجا بمونیم.» من دستهام رو به هم مالیدم و گفتم: «برمیگردیم اونجا. ولی این دفعه با احتیاط. میریم کنار اون خونه، یه آتیش بزرگ روشن میکنیم. کل شب اونجا میمونیم و نگهبانی میدیم. تا صبح روشنایی هست، اون چیز جرئت نمیکنه خودشو نشون بده.» نایلا شانههایش را بالا انداخت. «باشه میا، هر چی تو بگی. شاید یه شب بیداری ارزش اینو داشته باشه که مطمئن بشیم دیگه خبری نیست.» از مزولی که داشت با یه گیاه خشک شده ور میرفت، تشکر کردیم و دوباره سوار اسب شدیم. این بار مسیر برگشت، پر از سکوت و هیجان بود. فهمیده بودم که این داستان تازه شروع شده و بازی نهایی هنوز مونده بود... و من نمیخواستم توی خواب غافلگیر بشم.
آتیش دود میکرد و گرمای خوبی داشت. نشستیم زمین، یه کم از هم فاصله گرفتیم که اگه دوباره گیر کردیم، لااقل یکی بیرون باشه. فضا ساکت بود، فقط صدای خشخش هیزمها میاومد. «حالا چی؟» نایلا پرسید. «هیچی. میشینیم، چایی میخوریم، صبح که شد میریم دنبال کارمون.» جواب دادم و چشمهام رو بستم. حس میکردم این آتیش یه جور سپر روانی واسم ایجاد کرده. یهو، از توی اون خونهی تاریک و متروکه یه صدایی اومد. یه صدای خفه، جیغ مانند: **«کمک! آتیش گرفتم! کمکم کنید!»** هر دومون پریدیم بالا. «این دیگه چه کوفتیه؟» نایلا با وحشت گفت. نگاه کردیم، از پنجرههای طبقه پایین، دود غلیظ سیاه داشت بیرون میزد. خونه داشت واقعاً آتیش میگرفت! اونم نه از آتیشی که ما روشن کردیم، انگار یهو از درون شعلهور شده بود. دیگه وقت منطق نبود. اون صدا... صداش شبیه صدای مادر امیلی بود، ولی از ته چاه میومد. نایلا خودشو جمع کرد: «من میرم زنه رو نجات میدم. اون توی پذیرایی یا آشپزخونهست. تو برو بچهها رو پیدا کن! فکر کنم توی اتاق بالا بودن.» بدون اینکه منتظر جواب بمونه، نایلا مثل ببر از کنار آتیش رد شد و پرید طرف در خونه. منم جیغ کشیدم: «نایلا، صبر کن!» ولی اون رفت تو تاریکی و دود. منم با یه حس خیلی بد، دوییدم سمت پلهها. دود سنگین بود و چشمهام رو میسوزوند. پلهها رو یکی یکی رفتم بالا، سرفه میکردم. رسیدم به راهرو. اتاق امیلی همون اتاق کمد بود. در رو با پا هل دادم. اتاق پر از دود بود. توی تخت، امیلی رو دیدم که لای یه پتو قایم شده بود و ناله میکرد. «اومدم عزیزم، نترس!» دویدم طرف تخت و بغلش کردم. چقدر کوچولو بود. همینکه پتو رو کشیدم و اونو محکم چسبوندم به خودم، حس کردم... یه چیز سرد، یه نیروی قوی، از پشت منو گرفت. یه دست، یا بهتر بگم، یه پنجهی سرد و استخونی، دور سینهام محکم شد و منو چسبوند به یه دیوار نامرئی! نفسمون قطع شد. این دیگه خود اون موجود بود، یا یه خدمتکارش! دود و گرما از یه طرف، این خفگی از طرف دیگه. امیلی که فهمید چه خبره، شروع کرد به گریه کردن. با آخرین توانم گفتم: «امیلی! فرار کن! برو پایین! دنبال نایلا بگرد، نایلا پیدات میکنه! برو!» اون موجود یه فشار دیگه آورد و دندونهامون به هم خورد. صداش توی سرم پیچید، یه زمزمهی شیطانی و خشن: **«دیگه نمیذارم هیچکس فرار کنه.»** من جیغ زدم: «برو امیلی! برو!» و خودم رو انداختم به دیوار، سعی کردم با لگد اون دست رو از خودم جدا کنم. امیلی جیغ زد و از دستم لیز خورد و از اتاق رفت بیرون. حالا دیگه فقط من بودم و اون موجود نامرئی، توی یه اتاق در حال سوختن. احساس کردم داره تمام انرژیهام رو میمکه. آخرین کلمهای که تونستم بگم، قبل از اینکه کاملاً سیاهی مطلق منو ببلعه، فقط یه اسم بود: «نایلا...»(وای میا هر موقع کمک میخواد نایلا رو صدا میکنه)
سرم گیج میرفت. انگار داشتم توی آب غرق میشدم، ولی آب گرم و سوزان بود. اون دست نامرئی دور گردنم مثل یه حلقهی داغ بود و داشتم حس میکردم که سلول به سلول دارم میمیرم. سیاهی چشمهام داشت بیشتر میشد. یهو... **یه نور شدید!** یه صدای خِش خِش وحشتناک پیچید، انگار یه چیزی که از جنس زغال سنگ و خاکستر بود، داشت تکه تکه میشد. اون فشار از روم برداشته شد. نفسم رو با سرفه بیرون دادم، یه سرفهی خشک و دردناک که انگار ریههام رو خراشیده بود. افتادم روی زمین، دود توی حلقم میپیچید. سرم رو بلند کردم. نایلا اونجا وایساده بود. دستش یه چیزی درخشان داشت که شبیه خنجر بود، ولی میدرخشید. اون هیولا... اون انرژی سیاه، همین الان جلوی چشمهام تبدیل به تودهای از خاکستر ریز شد که با دود قاطی میشد و روی زمین میریخت. نایلا سریع اومد سمتم، دستم رو گرفت و منو بلند کرد. قدرت بدنیاش واقعاً عجیبه. «بلند شو میا! زود باش! این خونه دیگه جای موندن نیست.» با هم سرفه کنان از اون اتاق جهنمی اومدیم بیرون. دود از همه جا بیرون میزد. مادر امیلی همون بیرون، توی حیاط منتظر بود، با صورت خیس از گریه و ترس. وقتی ما رو دید، دوید سمتمون. «شما دو تا... شما نجاتمون دادین! خدا... امیلی کجاست؟» نایلا آروم دستش رو زد روی شونهی مادر: «امیلی سالمه، توی حیاط اون طرفه. ببرش دورتر، یه جایی امن. دیگه لازم نیست برگردید اینجا. همه چی تموم شد.» زن دیگه حرفی نزد. فقط سر تکون داد و دوید دنبال دخترش. انگار توی خواب بودن. من و نایلا کنار اسبهامون ایستادیم. نفسم که تازه شده بود، بدنم داشت میلرزید. خنجر هیولا دیگه اون درخشش رو نداشت، انگار یه تیکه فلز عادی شده بود. «خب... اینم تموم شد.» گفتم و نفس راحتی کشیدم که یهو یه حس ناخوشایند دوباره برگشت. «فکر کنم این فقط یه مرحله بود نایلا. این مزولی احمق... این خونه یه جور طعمه بود. این حیوون از یه جای بزرگتر اومده بود.» نایلا با خنجر توی دستش به دور و بر نگاه کرد. «تو راست میگی. منم همون لحظه که زدمش، حس کردم یه جریان انرژی قویتر هنوز هست. انگار این فقط یه سرباز بود.» ازش پرسیدم: «مقصد بعدیمون کجاست پس؟ کی باید بسوزونیم؟» نایلا خنجر رو توی غلاف چرمی که از کتش آویزون بود گذاشت و سوار اسبش شد. «شهر **اُوِن** (Oven). یه خونه متروک اونجاست که طبق نقشههای قدیمی، یه جور 'نقطه اتصال' شیطانیه. باید بریم اونجا رو چِک کنیم. اگه یه بار دیگه بخوایم توی تله بیفتیم، دفعه بعد دیگه زندهمون نمیذاره.» «اُوِن؟ اوکی، پس سوار شیم بریم. ولی اگه اونجا هم بخواد منو با زنجیر خفه کنه، ایندفعه خودم خنجر رو میگیرم و نصف نصف میکشیمش.» سوار اسب شدم. آخرین نگاه رو به خونهی در حال سوختن انداختم. گرما کم شده بود، ولی حس سردی عمیق توی وجودم بود. مقصد بعدی شهر اوِن بود. یه شهر دیگه، یه خونه دیگه، و یه نبرد دیگه که مطمئناً سختتر از این یکی بود. راه افتادیم. این بار، من کاملاً بیدار بودم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)