
سلام دوستان اینم از قسمت 20 و اخر فصل 1 امیدوارم لذت ببرید
از زبان ادرین . وقتی چشمامو باز کردم دیدم مرینت هنوز خوابه از روی تخت بلند شدم جوری که مرینت بیدار نشه رفتم سمت پنجره دیدم خورشیدی هنوز در نیومده فکر کنم بین ساعت های 6.5 صبح بود دوباره می خواستم بروم رو تخت که بخوابم ...... دراز کشیدم مرینتو دوباره آوردم ب.غ.ل.م که مرینت با چشمای بسته گفت. ادرین نمی زاری بخوابم .بعد چشماشو باز . گفتم هه بیداری . گفت اره به لطف تو . گفتم دوباره بگیری بخواب خب . گفت دیگه نمی تونم بخواب . گفتم ببخشید . گفت البته من دیشب زیاد خوب نخوابیدم فقط 2یا 3 ساعت خوابیدم . گفتم چرا . گفت معمولا من تنها می خوابم . گفتم بازم ببخشید ولی تخت یه نفرس و بعدشم تو چرا دیشب امدی تو اتاق من . مرینت به اطراف نگاه کرد و گفت چیزی یادم نمی یاد . اههههههی کشیدم . سکوت کردیم تو چند دقیقه تو سکوت بودم . بعدش گفتم میگم مرینت . گفت چیه . گفتم یه چیزی که از دیروز فهمیدم اونم اینکه اخلاقت عوض شده . گفت از چه لحاظ . گفتم امممممم قبل از اینکه وارد این دنیا بشیم یادم میاد که همیشه یه دختر خجالتی بودی و اینکه یه جورایی هم بانمک که هر روز تو مدرسه میدیدمش ووووخیلی چطور بگم که تو لیدی باگ باشی و برام سخت بود یه جورایی که باور کنم و همینطور الان هم شده محافظ قصر . یه خنده زیر کرد گفت حقیقتش ادرین فکر کنم خودت می دونی جنگ آدمها را عوض میکنه اینقدر خو.ن دیدم که خجالتی و ترس از ذهنم پرده و خودت دیگه خیلی عوض شدی حقیقتش برام سخت بود کت نوار یه مدل معروف باش اونم کی ادرین اگرست و الانم برام سخت که همون ادرین شده اینکه الان جلومه .
هر دوتامون خندیدم . گفتم اره درست میگی . امممم مرینت یادت می یاد یه بار ازت یه سوال پرسیدم . مرینت گفت کدوم سوال . (راویی .دوستان اشاره به قسمت 3 داستان ) وقتی فهمید منظورم چیه یه خورد قرمز شد . گفت اون سوال خب . نفس عمیقی کشیدم به سقف نگاه کردم. گفتم می دونی مرینت وقتی کت نوار بودم من همیشه لبخند می زدم فرقی نداشت چه آدرین یا کت نوار همیشه لبخند میزدم .............من تو زندگی همه چیز داشتم هر چی بخوای داشتم خونه پول ماشین بادیگارد تلویزیون گوشی از جنس طلا .حتی اگه درس نخونم هم می تونم از مدل بودن پول در بیارم همه مردم فکر می کردن من بهتر زندگیو دارم ولی ولیییییییی. اشک چشمم جاری شد ادامه دادم . من چیز زیادی از مادرم دیگه یادم نیست و حتی اخلاق پدرم قبل از مر.گ مادرم . بعد از مرگش افسرده شدم همیشه احساس ضعف می کردم و احساس بیچارگی همیشه تک و تنهاااااا توی یه اتاق بزرگ بودم ..............مرینت حدس بزن برای اولین بار به کی حسودی کردم . مرینت گفت . نمیدونم کاگامی . گفتم نه .گفت امممم پس کی . گفتم اولین نفری که بهش حسودی کردم تو بودی چرا چون خانوادت هواتو داشتن فرقی نمیکرد پدرت و مادرت پدربزرگ مادر بزرگ دایی همشیه هواتو داشتن ولی من......... ای خدا ...........کیو داشتم یه مادر که منو تنها گذاشت یه پدر که هیچ وقت مثل پدر باهام رفتار نمی کرد حاضر بودم همه چیزمو بدم که زندگیم مثل تو بشه
اما این موضوع تا زمانی ادامه داشت که وارد این دنیا شدم و مفهوم خانواده را از خانواده آرتور فهمیدم و الان هم تنها آرزوی که دارم اینکه تشکیل خانواده بودم همین می دونی وقتی که کت نوار شدم و می تونستم برم مدرسه کمی از افسودی کم شد در طول کت نواری تنها هدفم این بود که هویتو بفهمم و تو زندگی واقعی باهات اشنا بشم تمام فکر ذهنم همش درگیر این بود . اما تا زمانی ادامه داشت که فهمیدم کسی عاشقشم تو زندگی واقعی هم عشق منه ولی نمی دونستم چطور بگم که من کیم پس گفتم بهتر صبر کنم تا موفقش که فرا برسه . مرینت خیلی اروم گفت .برای من هم سخت بود که بفهمم کسی که عاشقش بودم تمام این مدت کنارم بوده و من ردش میکردم . مرینت بلند شد امد رو پاهام نشست . دستاشو درود گردنم حلقه کرد . کمی سرخ شدم .صورتشو نزدیک گوشم آورد با صدای یواش گفت متاسفم برای سختی ها . دستامو دور کمرش حلقه کردمو صورتشو آورد رو به صورتم نزدیک شد چشمامو بستیم همو ب.و.س.ی.د.ی.م کمی تو اون حالت مونیدم خیلی خوب بود.................... یهو صدای شیپور امد از هم جدا شدم هر دوتامون قرمز شدم خندمون گرفت . مرینت با لبخند گفت وقتش برم سر پست . از روم بلند شد زرشو پوشید شمشیرشو بست به کمر بند . من هم همین کارو کردم . گفتم خبر از اسبم ندارم کجاست . مرینت گفت . اسبارو تو طویله نگهداری می کنند می خوای اسبتو ببینی . گفتم اره . مرینت . گفت بیا دنبال .از اتاق خارج شدم رفتم
رفتیم سمت طویله قصر رفتم تو طویله دیدم کلی اسب اونجا بود توی حصار های کوچک کوچک بود رفتم سراغ اسبم پلگ که یه مدتی بود ندیده بودمش وقتی پیداش کردم رفتم پیشش کمی نوازش دادم بعدش مرینت اسب خودشو نشونم دارد که به نظر اسب خوبی می امد یه اسب قهوه ای سفید بود اسم اسبش هم راش بود که منو مرینت همینجوری مشغول بس با اسب ها بودم که بگیم کدوم اسب بهتر و من مرینت همینجوری به هم تیک می داختیم خیلی بی دلیل هم....وسط بحث بودیم که یه نگهبان امد سمتمون ادای احترام کرد گفت ببخشید فرماد یه سرباز درجه بالا امد شمارو ببین ..........شما آقای ادرین پگاه گفتم اسم اون سرباز .....گفت لیان دریک قربان. گفتم چه عجب بیارش اینجا . مرینت گفت همون سربازی که گفتی گفت اره خودشه . اون سرباز رفتم و چند لحظه بعد برگشت پشت سرش هم لیان بود . لیان تا چشمش به من افتاد مثل خ.ررررررر داد زد گفت ادددددررررییینننن کجا بود فکر کردم دارت زدن . گفتم ببند هنوز مونده که بمیرم . بهم دست دادم لیانو به مرینت معرفی کردم سلام و احوالپرسی کردیم که لیان گفت که چرا لباس محافظین قصر پوشدم و چرا درجه م کمه کل جریانو بهش گفتم که چه بلایی سرم امد و لیان هم پش.ما.ش ریخت گفت عجب . لیانم گفت با اون پول که مبارزه بردی تونستم تمام بدهیهامو بدم و اینکه مادرم خوب شد . بعد لیان نگاهی مرینت انداخت گفت ادرین گمشدتو پیدا کرد گفتم اممممممم اره . بعد گفت نگو که اینه . با دستش اشاره مرینت کرد. گفتم اااررررههه . بعد گفت خوشحالم که پیداش کردی به پای هم پیرشین . منو مرینت جا خوردیم گفتم نه نه نه هنوز نه به آنجا نرسیدم . لیان خندش گرفت بعد منو مرینت خندیم که یهو
صدای شیپور امد منو لیان مرینت از طویله خارج شدیم دیدم کلی سرباز محوطه قصرو شلوغ کردن کلی سرو صدا بود .رو مرینت کردم گفتم چی شد . یهو صدای شیپور سه بار پشت سر هم امد مرینت گفت نه این بد این بد ننننه . گفتم چی شد . مرینت گفت . باید سریع بریم پیش ملکه . گفتم چیییی . مرینت دستمو گفت منو کشید برد لیانم پشت سرومو امد . رفتیم تو قصر توی تالار ملکه . کلی سرباز وزیر خدمتکار اونجا بودن همه بی خبر بودن کلی سروصدا بود منو مرینت و لیان سمت چپ مبل سلطنتی ملکه بودم و لوکا کاگامی فلیکس کنارمون بودن . ملکه وارد تالار شدو نشست روی مبل سلطنتی گفت چه خبر شد این سروصدا برای چیه همه به ردیف شدن در تالار باز شد همه سوکت کردن.... یه فرمانده تک و تنها که ظاهرش معلوم بود که از جنگ برگشته شنلش پاره بود زرش آسیب دیده بود. وارد تالار شد اروم آروم امد سمت ملکه. و ادای احترام کرد زانو زد کلاه آهنین سرشو برداشت گفت درود بر ملکه من فرمانده منندز هست . (مشخصات فرمانده یه مرد تقریبا مثل خودم موهاش سفید و ته ریش داشت و چشم راستش کور بود و یه چشم بند به چشمش بسته بود) گفت ببخشید ولی باید خبر بدی به شما بدم .ملکه خونسردی گفتم چی شده . فرمانده منندز گفت خونآشام ها به روستای پن حمله کردن . همه با تعجب بهش نگاه کردن صدای پچ پچ میانه همه بلند شد . خشکم زد موهای بدن سیخ شدن . گفتم پن روستایی من . خانوادم😨................ پایان فصل1 ..................
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود بعد ادرین و مرینت به زمان خودشون بر میگردن
هنوز خوابه ادرین قسمت 1 اتفاق نیافتاده
عالی بود
مرسی ♥️♥️
سلام خوبی🤙🏻🤙🏻اریا داشم میشی؟
اممممممممم آشنایی
اها داستانتو قبلا خونده بودم
نظرت راجب داستانم چی هست؟
والا الان یادم رفته چی بود ولی یادم اون موقع رازی بودم
عالی بود
شاید دوباره خودم
سلام😐
پسری دیگه؟😐
اگه هستی داداش میشی؟😐
چرا نشم🙂
مرسی💜
من ویولت سه ماه دیگه ۱۲💜
و تو؟😐
من اریام 16 سال
خوشبختم داداش💜
😘😘😘😘😘♥️
نکنی کلا کلا از تستچی میرم
فالوم کن داش
کردم
مرسی داش
یادت نیومد ؟؟؟؟؟؟ ( خوبیییییییییییییییی)
نه والا
برو توی لیست اکانت اولم
اکانتم پرید و یکی دیگه درست کردم
من امیرحسینم همون پارک یو
امممممممم اسم اکانتت چی بود
testor2341
سلام داداش خوبیییییییی🤙🤙🤙🤙🤙🤙
عالیییییییییییییییییییییی😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
مرسی ♥️♥️♥️♥️
🥲