عشق در راه سلطنت+خبر مهم در پارت دو و پارت اخر ناظر تروخدا منتشر من سه شنبه گذاشتم الان جمعه است هنوز نرفته🥲
ویا: خیلی خب اینم نقشه برید به این کوه ا//ت: مرسی یونگی: ممنون ویا: خواهش میکنم حالا برید زود از زبان ات راه افتادیم و رفتیم بعد از یک روز هیچکی هیچ حرفی نزده بود و من سکوتو شکستم: میشه لطفا بهم مبارزه یاد بدی پوزخندی زد ولی چیزی نگفت منم اخم کردم و یه یکمی ازش فاصله گرفتم داشتم ازش فاصله میگرفتم که دستمو و گرفت و نزاشت ازش دور شم بعد سه روز خیلی خسته شده بودم که داشتم می افتادم که یونگی بغلم کرد و بالاخره رسیدیم در زدیم و پدر بزرگ ویا درو برامون باز کرد گفت: پس شما میهمان های من هستید ویا بهم همه چیزو گفت نگران نباشید بفرمایید داخل» وارد شدیم کلبه ی کوچیکی بود ولی مرتب و پر از کار های چوبی
پیام بازرگانی سلام خوبید چخبر خواستم یه خبر مهم بدم اینکه شما خیلی درخواست کرده بودید که ریاکشن بی تی اس وقتی مار میبینه رو بزارم ولی همون طور که تو عکس میبینید متاسفانه ناظرا منتشر نکردن🥲 و اگه فرصت کردم بعدا دوباره میزارم👾خب برید پارت بعد برای ادامه دوستون دارم راستی جون عمت لایک کن ناظر جون قربونت برم تو هم منتشر کن که اگه یکم دیر تر بزارم فالورام از دست میدم مرسی کیوتی
با یونگی داشتیم با تعجب خونه رو نگاه میکردیم رو به پدر بزرگ ویا کردم و گفتم گ: اغا منو ببخشید که مزاحمتون شدیم پدر بزرگ ویا: نه دخترم اشکالی نداره نامه ی ویا رو خوندم این پسر جوان حتما خیلی سختیا کشیده راستی میتونی منو پدر بزرگ صدا کنی ا/ت: چشم پدر بزرگ پدر بزرگ رفت و شام اورد منم کمکش کردم و بعد شام یه اتاق کوچیک رو بهمون نشون داد و گفت برید تو این اتاق استراحت کنید من جا رو انداختم و یونگی رفت خوابید منم یه گوشه اتاق نشستم و سرمو بین پاهام گزاشتم و بی صدا گریه کردم که یکی روی موهام دست کشید و برد توی بغلش☺️
یونگی: چرا داری گریه میکنی ات: دل تنگ مامان و بابامم😭 منو محکم توی بغلش گرفت و خوابیدیم صبح که بلند شدیم من رفتم تا صبحانه رو اماده کنم تا پدر ویا تو زحمت نیوفته و بعدش با یونگی نشستیم تا یه خاکی تو سرمون بریزیم و تصمیم گرفتیم که...
خب خب چطورید این پارت کم بود چون دلیل داشتم یک اینکه ایده واسم نمونده و از شما کمک میخوام دو اینکه پس فردا دوباره پارت بعد رو میزارم سه اینکه میخوام با هاتون لج کنم (نه واقعا شوخی میکنم به ایده نیاز دارم کمک)help
چرا نمیشه 😢 چرا دست رو هر داستانی میزنم نویسندش یا اک طرف میپره یا اصلا از تستچی میره 😂😢
دقیقا🙂👍
😢☹️
هق آجی کجایی😭😭😭😭
نمیخوای بزاری خسته شدیم دیگه اه اصلا من میرم گزارش میزنم😒
نکننننننن
نکردم
آجی جونم ... کجایی دلم برا تنگ شده
صحنه هارو ..........تر کن خودت میدونی ۱🤣
بلاخره اخیش.. بعدی... یعنی.... حالا... باید.. یه چند ماه دیگه... صبر کنم واس پارت ... بعد :////🚶♀️۱🥲
عالی بود اخرش کاری کن که یونگی پادشاه بشه ولی با ا.ت ..... نکنه 😔💔 حالا دیگه خودت میدونی پارت ها رو هم زیادددد کن
چرا با ا/ ت ....... نکنه
اول یکاری کن یونگی با اته حصابییییییی دعوا کنه و سی لی بزنه بهش و از خونه به زور پرتش کنه بیرون و بعد بفهمه چه گندی زده و پیداش کنه و خودت میدونییییی🤣🤣🤣
عجب ذهنی ااااا ماشالله🙄
حالا🤣
ماشالا ماشالا چشم نخورم🥲🤣
کرم داری چرااا😂😂😂😂😂
هیهییهیهیهیه نمیدونمممم😭😂🤲
عالیییی
عالی بود پارت بعد پلیز
برن توی یه شرکت تجاری یا تاجر بشن و پول دار بشن اسم هاشونو عوض کنن
حالا هر چی خودت میدونی
خوب تو فیلم امپراتوری دریا گفته