صبح روز اول دی1400 بود..مثل همیشه شاد بودم و لبخند روی لبم بود..سالگرد دوستی منو صدف بود..داشتم کتاب میخوندم توقع داشتم که صنم زنگ بزنه که برای شام شب بریم بیرون.چون هرسال می رفتیم.. ساعت ها گذشت..خبری از صنم نبود..17 باز از نگرانی بهش زنگ زدم ولی برنداشت..ساعت ۹ شب شد و از دلواپسی داشتم دق میکردم.دیگه آروم نگرفتم و رفتم دم در خونش.بلند صدا زدم:صنم!صنم! صدای مادر صنم اومد:بله؟چیشده؟کی هستین چرا انقدر بلند داد میزنید؟ ببخشید خاله..میشه بیاین دم در؟ مادرش اومد دم در:عه به به سلام سارا جان! خوبی؟ مامان و بابات خوبن؟ بله خیلی ممنون خاله.صنم خونس؟ نه رفته با رضا بیرون؟چرا انقدر نفس نفس میزنی چیشده؟ اون ک با رضا دعواش در اومده بود خاله رعنا:واقعا؟یعنی به من دروغ گفته؟ اره دعوای خیلی بدی کرده بودن!! خاله رعنا:ای وای!دخترم!ماشین داری؟ اره اره دارم بیاین بریم دنبالش. خاله رعنا:اره وایسا در خونه رو قفل کنم رفتیم به طرف خیابون(جاده اصلی شهر)
خاله رعنا: میدونی که سارا جان ، حتما صنم بهت گفته بود ، با صنم دعوام در اومده بود بهش شک کرده بودم که یه کارای عجیبی داره میکنه..از شانس من رمز گوشیش رو عوض نکرده بود..وقتی رفته بود دوش بگیره گوشیش رو برداشتم و از رو جی پی اس زیر نظرش میگرفتم.الان میتونیم از رو جی پی اس پیداش کنیم.. اره اره فکر خوبیه خاله برو تو جی پی اس.. یه جای عجیب غریب بود آدرسش شبیه یک انبار بزرگ بود.داشتیم می رفتیم که آروم گفتم:خاله!خاله! صبر کن.بزار یه چوب بردارم اگه خدایی نکرده دزدیده باشنش بتونیم از خودمون دفاع کنیم.. درو باز کردیم..
بنظرتون چی میشه؟
تو کامنت ها بگین اسم این رمان رو چی بزاریم؟
فعلا بای
نظرات بازدیدکنندگان (0)