
سلام سلام بلاخره بعد چند روز اومدم با پارت جدید ....... ناظر جونم منتشر کن مرسی ❤ بریم ......
کیاراد : بعد از چند ساعت خواب به زور و بی میلی چشام رو باز کردم یهو دیدم حامد زل زده بهم 😳 ...... م*ر*ض داری مگه ؟ حامد : نه خیلی خوشگلی آدم نمیتونه چشم ازت برداره 😒 . کیاراد : اه اه اه چندش . حامد : چندش منم یا تو کیاراد ساعت میدونی چنده چند روز نخوابیده بودی خیر سرت اومدی حرف بزنی تو خو به عالم مَلَکوتی پیوستی 😑 . کیاراد : وایییییی خدا دیره ...... ببخش حامد باید برم خونه امروز داییم اینا قرار بوده بیان من به کل فراموش کردم. حامد : داییت ؟ 🤨 دنیز هم هست ؟ . کیاراد : حاااااااامد ؟؟ . حامد : باشه باشه غلط کردم خداحافظ . کیاراد : خداحافظ ....... بعد از اینکه از خونه حامد اومدم بیرون با سرعت به طرف خونه خودمون رفتم داییم بهم گفته بود باهام کار داره ولی من یادم نبود خدایا چم شده نکنه دارم دیوانه میشم ؟ بشم هم تقصیر این دختره نگاره 😑 ( راوی : باز که یادش افتادی آقا کیا 😉 )
کیاراد : با حالی آشفته به خونه رسیدم . مامان کیاراد : کیاراد معلومه تو کجایی ؟ میدونی داییت چند ساعته منتظر توعه ؟. کیاراد : معذرت میخوام مامان بزار برم لباسام رو عوض کنم بیام _______________ دایی کیاراد : سلام به دردونه دایی میدونی چقدره منتظرم ؟🤨 . کیاراد : یه کاری برام پیش اومده بود دایی ببخشید . دنیز : سلام کیاراد خوبی ؟ . کیاراد : با هول به عقب برگشتم نمیدونستم دنیز هم اینجاست واقعا دلم هم نمیخواست باشه واسه همین به زور تونستم یه ممنون خشک و خالی بهش بگم . دنیز : مثل اینکه خوشحال نشدی منو دیدی ؟ 😒 . کیاراد : نه راستش شکه شدم فکر کردم شاید هنوز خارج کشوری . دنیز : بابا بهم گفت برگردم تا هر چه زودتر بتونیم به وصیت پدرت عمل کنیم چون داره دیر میشه . کیاراد : دستام یخ کرد این چی داشت میگفت من که همون چند سال پیش گفتم به این وصلت نامه عمل نمیکنم . دایی کیاراد : کیاراد عزیزم بقیه خانواده شاکی ان نمیتونیم کاری کنیم . کیاراد : دایی با تمام احترامی که براتون قائل هستم باید بگم من حاضر نیستم این کار رو بکنم . دایی کیاراد : کیاراااااد مگه میشه چی داری میگی ؟ 😒 . کیاراد : مگه اون وصیت پدر من نبود ؟ من میگم نمیتونم به اون وصیت عمل کنم تمااااام ........... دیگه منتظر جوابی نموندم و رفتم تو اتاقم حالم خراب بود خیلیییییی تو دلم آتیش بود گیتارم و برداشتم و رفتم تو بالکن تا میتونستم گیتار زدم و آخرین چیزی که یادمه این بود که همون جا خوابم برد ...... ( راوی : به نظرتون این کیاراد این روزا زیاد نمیخوابه 🤔 خو اصلا به من چه من داستانم و بگم بهتره )
نگار : ساعت ۶ و نیم هست و من بیدارم 😶 نکنه مریض شدم که انقدر زود خودم بیدار شدم ؟ شاید هم بخاطر اینه دیشب مامانم ساعت ۸ شب مجبورم کرد بخوابم 😑 رفتم تا دست و روم رو بشورم پام گیر کرد به یه چیزی و با مخ رو زمین فرود اومدم ......... اییییییییی خدااااااا پاااااام این چی بود دیگه 😖 . مامان نگار : نگار چیه باز چی شده ؟ . نگار : پام گیر کرد به لبه دستشویی 🤕 . مامان نگار : خب حالا یه جوری جیغ زدی گفتم مار دیدی 😒 . نگار : مامانم رفت حتی نگاه پام هم نکرد بیا میگم شماره مامان و بابای واقعی منو بدید مسخره ام میکنن 😶 . بعد از خوردن صبحانه راهی دانشگاه شدم وای نه بازم دانشگاه بازم گودزیلا بازم کلاس های حوصله سر بر بازم موسوی 😱 ای خدااااااا راستی اینم بگم امروز بابام خونه نبود رفته بود بیرون کار داشت آراد هم همین طور 🤫 . سر راه هانیه رو سوار کردیم مثل همیشه غر غر هاش شروع شد 😑 تا دانشگاه هانیه یه بند حرف زد و منم الکی هی سر تکون میدادم بابا مردم 😬
نگار : وارد محوطه دانشگاه که شدم دانشجو های رشته ی تجربی رو دیدم که بازم مثل همیشه با یه کتاب تو دستشون داشتن میدویدن 😐 هانیه : نگار چه حسی داری ؟ نگار : حس یه آدم ترکیده . هانیه : نه بابا این که امروز با زرین پروژه داری . نگار : اهههههههه تو هم اینو هر روز بپرس چه حسی میتونم داشته باشم ؟ حسم اینه که حالم از این گودزیلا به هم میخوره اوکی ؟ هانیه : خاک تو سرم حرف نزن 😱 . نگار : چرا هی چشمک بازی میکنی 😶 . هانیه : اییییی خاک که ای کیو تو اندازه ماهی تنگه ( راوی : میدونین که ماهی تنگ هر دو ثانیه یه بار حافظه اش رو از دست میده 😐 ) پشت سرت و نگاه کن . نگار : وایییییییییی 😨 استاد زرین شمایید ؟ کیاراد : حالا شدم استاد زرین تا دو دقیقه پیش که گودزیلا بودم 😒 . نگار : میخواستم معذرت خواهی کنم که یهو اومد جلو خیلی جلو 🙄 . کیاراد : که من گودزیلام آرهههههه ؟ گودزیلا ندیدی بانو امروز یک گودزیلا ای نشونت بدم کیف کنی . نگار : من همین جوری دهنم باز مونده بود 😟 ......... هانیه ی گور به گور شده چرا بهم نگفتی پشت سرم وایساده ؟ 😠 . هانیه : مگه تو گذاشتی انقدر یه بند حرف زدی خب نشد دیگه 🙊 .
نگار : امروز کلا کلاس ها بدون هیچ مشکلی گذشت منم کامل پنچر بودم 🥲 هانیه هم که رفته بود دیگه خودم بودم و خودم . وارد آزمایشگاه که شدم زرین داشت قهوه میخورد و بوش تا دم در پیچیده بود ای بمیریییییی 😒 . کیاراد : نجم بیا اینجا . نگار : استاد لطفا ازتون خواهش میکنم فامیلیم رو تنها صدا نکنین من بدم میاد یا بگین خانم نجم یا هرچی به جز اون . کیاراد : دست و پا چلفتی خوبه ؟ 😏 . نگار : چییییییی 😬 . کیاراد : تو به من میگی گودزیلا من به تو چی بگم خوبه ؟؟ . نگار : من از شما به خاطر صبح معذرت میخوام ....... یهو از جاش بلند شد و به طرفم اومد که رفتم عقب و خوردم به صندلی و پخش زمین شدم 😑 کیاراد : ای بمیری دختره ی دست و پا چلفتی میخواستم برم این لیوان قهوه رو بزارم که بیام کار و شروع کنیم 😂 . نگار : نزدیک بود بغضم بترکه 😢 . کیاراد : خب از اونجایی که امروز قراره گودزیلا باشم بهت دستور میدم سه ساعت بی وقفه باید کار کنی بدون کمک من . نگار : مگه میشه ؟ 😱 . کیاراد : باید بشه . نگار : نمیتونم . کیاراد : باید بتونی . نگار : اصلا باشه به کمک شما هم احتیاج ندارم .😑 کیاراد : وقتی تخس میشی خیلی بامزه میشی . نگار : بلههههههه 😳 . کیاراد : هیچی به کارت برس ...... یهویی از دهنم پرید حالم خوش نیست خدایی 😬 نگار : بیا استاد ما هم دیوانه شد رفت 😶
خب دوستای گلم پارت ۱۲ تمام شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😍 ناظر جونم منتشر کن مرسیییییی 😇💋 بای بای 🌱😘
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی پارت بعدی و کی میزاری
ایشالله فردا میزارم
مرسی منتظرم
عزیزم گذاشتم ولی رد شد این دو باره رد میشه میگی من چکار کنم ؟
عزیزم ببین اگر نشد یک بار دیگه بزار من نظرم ببینم برایم ن میاد که منتشر کنم
عالی عالی بسیارعالی به رنگ پرتقالی 😁❤
خیلی ممنونم 😍
خواهش ♥🤗
عالییییییییییییییییییییییییییی بود
دستت درد نکنه 🌱
ناظرش من بودم
خیلی ممنون که منتشر کردی 😘
فالویی بفالو
دنبال شدی
عالییییییییییییییییییی
ممنونم 💚