ناظر جان لطفا منتشر کن 💜💜
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام قسمت ۲ خب ادرین اینا هم راه میوفتن به سمت شهربازی وقتی رسیدند ( خب اینا یکم بعد از مری اینا رسیدند و مری هنوز گم نشده ) املی از بچه ها پرسید کجا بریم ادرین هم گفت بریم کشتی صبا املی مخالفت کرد و گفت بچه ها میترسن ( خب تو که میخوای مخالف کنی چرا نظرش رو میپرسی ) ادری : خب هرچی شما بگی . داشتم همین طوری اطراف رو نگاه میکردم که یه پرنسس دیدم ( مری رو میگه🙃)
میخواستم برم طرفش که مامان گفت کجا میری به اون بوفه که پرنسس کنارش بود اشاره کردم و گفتم مامان اون پرنسس داستان های نیست که شب ها برام میخونی املی نگاهی کرد به جایی که اشاره کرده بودم و با لبخند گفت شاید بعد صدای گریه اومد نگاهم به طرف صدا رفت پرنسس بود داشت گریه میکرد از مامان اجازه گرفتم که برم پیشش و اونم اجازه داد ( چه پسر خوبی هست بچم همیشه اجازه میگیره 😂) داشتم به سمت پرنسس حرکت میکردم که دیدم رفت روی یه نیم کت نشست رفتم کنارش گفتم پرنسس چیزی شده گفت: هق هق ( داره گریه میکنه )
استراحت مرسییی که لایک میکنی 💜.
) مامانم گفته با غریبه ها حرف نزنم گفتم خب اگه الان باهم دوست بشیم دیگه غریبه نیستیم گفت : باشه دوست میشیم است چیه گفتم : ادرین هست و تو اسمت چیه پرنسس گفت : من پرنسس هارو دوست دارم ولی پرنسس نیستم که گفتم ولی من از این به بعد بهت میگم پرنسس خوبه گفت خوبه اسمم مرینته گفتم چرا گریه میکنی پرنسس دوباره گریش گرفت و گفت : مامانم و اجیم نیستن اونا گم شدن 🤧(😂) ادرین گفت مگه مامان ها هم گم میشن مری: 😭😭😭نمیدونم املی : داشتم صداشون رو میشنیدم( ادامه ←)
عالیییییی بودد
مرسییییی💜
عالی بعدی بدوووو
مرسییییی 💜💜
بعدی دیگه فردا
باشه
نمیدونم تست چی چش شده تست منتشر نمیشه
عالییییییییییییییییی
💜💜💜 مرسییی 💜💜💜
عالی
مرسیییی💜💜
عالیییییی بوددددد ᥫ᭡
مرسیییییییییی💜