
ناظرررر منتشرررر😐❤💚💙💜💛
Adrian💚: مرینت آروم نوک دماغم رو بوسید و در حالی که جفتمون از خجالت سرخ بودیم گفت: ممنون😘 / آدرین: خواهش میکنم... و یه چیزی! هیچوقت... نزار هیچکس... وقتی مقصر کاری نیستی به ناحق سرزنشت کنه... / مرینت: باشه جوجه خروس..... و بعد جفتمون زدیم زیر خنده🙂😂 آدرین: خیلیخب بجنب بریم که کلی کار داریم... سرشو به معنی آره تکون داده و بعد راه افتادیم سمت در خروجی بیمارستان... همین که از در پامونو بیرون گذاشتیم، دیدم یه لیموزین جلومون وایساد... اول تعجب کردم... اما بعد که شیشهاش پایین اومد و پدرم از صندلی راننده دست تکون داد و چشمک زد، بیشتر تعجب کردم😐 البته باید بگم نینو هم جلوی در بود.... آدرین: سلامم! / امیلی: سلااام به پسر قشنگم.. سوار نمیشی؟! / آدرین: چرا سوار شم؟ / گابریل: تو و مرینت امشب و مهمون ما هستین... فردا هرکاری خواستین بکنید... / مرینت: پس نینو چی؟! / نینو: من دیگه باید برگردم اداره پلیس... واگرنه رئیس پوستمو میکنه! / گابریل: پس منتظر چی هستین سوار شید... / من و مرینت نگاهی بهم کردیم... دستمو پشتش گذاشتم و آروم هل دادم سمت ماشین... آدرین: تو سوار شو، منم الان میام😉 / مرینت: باشه🤔.... رفتم پیش نینو... آدرین: نینو؟ حالت خوبه؟ / نینو: آره اره عالیم🙂 / آدرین: به من دروغ نگو.... / نینو: فقط یکم... تو فکر اون دخترم... دوست مرینت!
آدرین: اوه.. خب میدونی من حست رو تجربه نکردم، و شاید نتونم درست درکت کنم... اما از صمیم قلبم دوست دارم به هر چی میخوای برسی..! و دیگه ناراحت و آشفته نبینمت😊 / نینو: ممنون رفیق! تو بهترینی.. همین که هستی کافیه.. لبخند زدم... باهم خداحافظی کردیم و رفتم سمت بقیه که منتظرم بودن... بدون اینکه در ماشین رو باز کنم مثل گربه از پنجره پریدم تو و افتادم رو مرینت😑 گابریل: هووو چته پسرم / آدرین: ببخشید... آخه خیلی انرژی دارم.. بعد چند روز بالاخره بیرونم! / مرینت: اگه تا ۳ ثانیه دیگه از روم بلند نشی کاری میکنم دوباره برگرذی همونجا😑😠..... با دستپاچگی بلند شدم و گفتم: اهم.. ببخشید.... ماشین حرکت کرد.... &بعد از رسیدن به خانه گابریل& پیاده شدیم و رفتیم داخل... مدت هاست که کسی اینجا زندگی نمیکنه... من که با نینو هستم، پدر و مادرم هم معمولا پاریس نیستن... پس بیشتر شبیه یه جای متروکه شده... هرچند هنوزم خیلی باصفاست..! یادمه با دوست صمیمیم اینجا بازی میکردم! دوستی که هیچوقت یادم نیومد چه بلایی سرش اومد... & Marinet❤: ای بابا... اینجا چقدر اشناست برام... حس میکنم قبلا اینجا بودم... همین طور که توی حیاطش که با برگ های ریز و درشت فرش شده بودن راه میرفتیم، بیشتر آشنا میشد.. ای لعنتی... اخه مگه میشه؟!
جلوی در ورودی ایستادیم... پدر آدرین قفل در رو باز کرد و رفتیم تو... امیلی: شرمنده که خاکی و بهم ریختست... آخه میدونی خیلی وقته اینجا خالیه... فقط این ۳-۲ روزه اینجا اومدیم... مرینت اینجا رو خونه ی خودت بدون عزیزم.. بالا دوتا اتاق هست... یکیش برای آدرین بود، یکیشم برای مهمان.. برید استراحت کنید😊 / آدرین: ممنون مامان... / بدون اینکه محلت بدم کاری بکنه یا حرف دیگهای بزنه، ببخشیدی گفتم و دستشو کشیدم بردم بالا... آدرین: عه چرا اینجوری میکنی / مرینت: باید صحبت کنیم.. مهمه! / آدرین: از دست تو دختر.. ... رفتیم تو اتاق آدرین.. اینجا دیگه خیلی اشنا تر بود! آدرین با عصبانیت دستشو کشید و با تعجب گفت: مرینت؟! تو اتاق منو چجوری بلد بودی؟🤨 / مرینت: دقیقا راجب همین باید حرف بزنیم... نشوندمش روی تخت... مرینت: آدرین؛ شاید فکر کنی دیوونم یا زده به سرم ولی من شک ندارم قبلا اینجا بودم... پقی زد زیر خنده: اخه چطور ممکنه؟ بیخیال بابا😂 / مرینت: جدی دارم میگم... میدونی، من فکر میکنم پدر و مادرت چیزی از این ماجراها میدونن که نمیخوان بگن / آدرین: مثلا چی؟ ما هممون اولین باره تورو میبینیم... / مرینت: همینش عجیبه... اون روز، یادته پدرت، وقتی گفتم مرینت هستم سن دقیقم رو گفت؟ و بعد حسابی متعجب شد... سنم رو از کجا میدونست؟ چرا بعد از گفتن اسمم بهم اعتماد کرد؟
حسابی رفت تو فکر.... آدرین: من... واقعا نمیدونم... / مرینت: الانم که این خونه برام آشنا به نظر میاد که هیچ... تمام جاهاش رو بلدم! اتاقتو بلدم! حتی سوراخ سمبه های اتاقتم بلدم... / آدرین: جدا؟ ثابت کن... / مرینت: واقعا؟ باشه😑 .... رفتم سمت میز تحریرش... قبل از اینکه در کشوی زیرش رو باز کنم گفتم: بدون شک توی این کشو، باید کتاب و این چیزا باشه اما از اونجایی که شلختهای، توش پر جورابه... بعد در کشو رو باز کردم... حق با من بود! آدرین که نزدیک بود پشماش بریزه گفت: تتو واقعا گفتی..! / مرینت: دیدی؟ / آدرین: خب.. حالا... حالا این چه معنی داره؟ / مرینت: نمیدونم / آدرین: چقدر عجیب و پیچیده شد... با ناامیدی رفتم سمتش و با حالت غمگینی گفتم: هیچوقت نمیفهمیم جریان چی بود🥺 ... وقتی دید انقدر ناراحتم، اروم منو تو آغوشش کشید و سرم رو نوازش کرد: موش کوچولوی نازم! من قسم خوردم کمکت کنم... و اینکارو میکنم.. و میفهمم جریان چیه... پس انقدر ناراحت نباش... خنده بیشتر به صورتت میاد... / مرینت: ممنون ادرین... میدونی، تو تا الان بهترین فردی هستی که وارد زندگیم شده🙂 / ادرین: تو هم با اومدنت سرنوشتم رو تغییر دادی... عزیزم! / مرینت: عزیزم؟ / آدرین: آره... عزیزم.... جفتمون لبخند زدیم! اگه دیگه آدرین رو نبینم چی؟ خیلی حالم بد میشه وقتی حتی بهش فکر میکنم...
اون شب بعد از یه شام مفصل که مامان ادرین درست کرده بود، رفتیم که بخوابیم... سر شام صحبت کردیم که فردا بریم به سمت مرحله بعدی کارمون... یعنی بریم انگلیس! لندن! خیلی سخته.. من پاریس رو دوست دارم... ولی خب فقط چند روزه.. اون هاهم قبول کردن... و گفتن خودشون بلیط تهیه میکنن... حسابی تشکر کردیم و خلاصه که رفتیم بخوابیم دیگه... ادرین: خب مرینت... من میرم تو اتاق مهمان، تو برو تو اتاق من... / مرینت: وا چرا؟ / آدرین: اونجا راحت تری... با خجالت بهش گفتم: امم.. عیب نداره باهم بخوابیم؟😅 / آدرین: یعنی باهاش مشکلی نداری؟ / مرینت: نه.. / آدرین: خو زودتر بگو دو ساعته دارم فکر میکنم چجوری بهت بگم... / مرینت: 😂 (دیگه سرتونو درد نمیارم... میریم فردا بعدازظهر تو فرودگاه) & Adrian💚: چمدون که برنداشتم، فقط یه کوله پشتی که توش وسایل شخصی و دو دست لباس بود، مرینت هم که همون کولش رو همه جا میاورد.. که از محتویاط داخلش متاسفانه خبر ندارم😐 مامانم نزدیک ۱ چمدون خوراکی و توراهی گذاشته بود واسمون هرچی گفتم مامان نمیخواد گوش نکرد... چند دقیقه بیشتر تا پروازمون نمونده بود و داشتیم خداحافظی میکردیم... امیلی: مراقب خودتون باشید.. / گابریل: خیلی مراقب باشید... اونجاهم خونه ی خودتون بدونید عزیزانم... همونجا تو خونه ی ما مستقر بشید... / مرینت: واقعا ممنونم اقای اگراست / ادرین: اما شما... نمیخواین بیاین؟ اونجا کار ندارین؟ / امیلی: نه... فعلا تو پاریس میمونیم... خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود / آدرین: باشه.. پس از طرف من با نینو خداحافظی کنید... بگید شرمنده وقت نشد درست و حسابی حرف بزنیم..
گابریل: حله پسرم.. اصلا نگران نباشید.. با خیال راحت برین... &مسافرین پرواز ۲۱۶ به مقصد لندن، لطفا هر چه سریع تر وارد هواپیما شوید& مرینت: خب دیگه ما میریم... بازم مرسی / امیلی: مراقب همدیگه باشید😭 / آدرین: مامان خواهش میکنم گریه نکن😪 / امیلی: باشه پس قول بدین سالم برگردین🥺 / مرینت: قول میدیم... دویدیم و رفتیم سمت در خروجی فرودگاه به سمت هواپیما و پشت مسافر های دیگه، صف بستیم... اخرین دیدی که از پدر و مادرم داشتم، این بود که پدرم مادرم رو بغل کرد و همینجوری گریه میکرد... خندم گرفت... رفتیم داخل و شماره صندلی هامون رو پیدا کردیم... خداروشکر پیش هم بودیم... مرینت: ای بابا صندلی من سمت پنجره نیوفتاد😕 / آدرین: عیب نداره تو بشین کنار پنجره... / مرینت: واقعااا / آدرین: اوهوم / مرینت: مرسی ..... نشستیم سر جاهامون و مرینت نشست کنار پنجره... بعد حدود ۱۵ دقیقه هواپیما پرواز کرد.... مرینت: آدرین؟ / آدرین: بله / مرینت: فکر میکنی ریچارد هنوز دنبالمونه؟ / آدرین: گفته بود هرجا. باشید پیداتون میکنن و میکشمتون... نمیدونم / مرینت: اون واقعا خیلی سنگدله... اون پسر خودش رو کشت!🥺 / آدرین: آره ولی اون نیخواست منو بکشه نه لوکارو... اون خودش سپر من شد / مرینت: درونش بد نبود... اون پسر خوبی بود🙂 / آدرین: آره قبول دارم... هنوز دفنش نکردن؟ / مرینت: نینو میگفت هنوز تو کاربرد شکافیه / آدرین: هوم... / مرینت: وقتی رسیدیم، بیدارم کن .... قبل از اینکه حرفی بزنم سرش رو روی شونم گذاشت و خیلی آروم چشماشو بست....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ج چ:همان طور که خودت مارا سیلی میزنی ما هم تو را سیلی میزنیمولی دلمنمیاد خوع
اولین چیزی که میگم《 پارت بعدی لطفا》 هستش 🤪😅😂😊
خاصدم بگم کههههه
کاربرد شکافی نیس
کالبد شکافی درستشه....
کیبورد عوضش میکنه
عع ناملد من به این کیووووتیییی و ناناصی دلت میاااد؟
البت بزنی بد ترشو خوردی😎🙌🏻
عالیــــــــــــــــ❤💕😉🙌🏻
بعدی رو منتشر کردم
قربون دستت😂❤
ج چ:اول ذوق میکنم بعد میگم راز گابریل و امیلی و اینکه چرا خطرناکه تام و سابین پیدا شن رو بهم بگی و سپس
پارت بعد
عجب ک اینطور😐
بل بل
یا پارت بعد رو میدی یا با ️⚔️ میام
چشم چشم رفتم ک بدم😐
خوبه
چالش : دق کردن از خوش حالی
جرررر منم میپرم بغلت😍😂
😍😍
عالی بود
مرسی❤