
سلام سلام 😁 اینم پارت 27 😁 لایک و کامنت فراموش نکنید 😘 ناظررررر منتشررررر❤😂
این درد کشیندنش منو اذیت میکرد که یکدفعههههههههه زن عمو: هی دختر! داری چیکار میکنی ؟ مرینت: امممم هی.....هی..هیچی زن عمو: دخترم میدونی که من صلاح تو رو مبخوام عزیزم! به نفع خودته از ادرین دور باشی باشه؟😈 مرینت: اممم چ....چشم زنعمو: به کلارا علامت دادم بره پیش ادرین منم مرینت رو بردم ....بیا بریم دخترم... کلارا: با علامت مامانم رفتم پیش ادرین....گفتم: امممم ادرین ؟ خوبی؟ میخوای کمکت کنم؟ ادرین: مربنت اومده بود....گفتم: امممم....نه....لازم نیست کلارا: لطفا! ادرین: اوفففف باشه مرینت: پشت سرم رو نگاه کردم کلارا داشت چسب سر ادرین رو عوض میکرد و ادرین هم بهش نگا.ه میکرد ناراحت شدم😢 دلم شکست اما نباید نشون بدم بیخیال شدم و رفتم توی اتاقم کلارا: اهااا بیا اینم از این ..... ادرین: ممنون کلارا: خبببب......من دیگه میرممم هههه😅 ادرین: باشه🙂 خدافس🙄 کلارا: اممم باشه.. بای😁🤚🏻👋🏻 ادرین: ایییی باباااا خدافس😐 کلارا: رفتم بیرون.. فکر کنم تاثیر گذار بود🤡 ایوللل دختر تو بهترینییی[ از خود راضی😐😐] مرینت: نشستم توی اتاقم چمدونم رو باز کردم و عکس مامان و بابام رو در اوردم اشکم در اومد .... کسی نیست که از من حمایت کنه هنوز مونده بیام پیشتون اما دوست دارم زود تر بیام وقتی نمیتونم پیش کسی باشم که دوست.ش دارم دیگه زندگی برام چه معنیی داره 😢😪 اما به خاطر ادرین مجبورم نمیتونم به کسی هم بگم انگار یه بغض بزرگ توی گلوم بود که داشت خ.ف.م میکرد
که......... گابریل: دخترم؟؟؟؟؟ مرینت : اِاِ اِ عمو ؟ شما؟ گابریل: خوبی دخترم؟ {بچه ها اینجا گابریل خوبه امیلی بده😅😅😂😂} مرینت: زود اشکم رو پاک کردم و گفتم: ب..بله من خوبم عمو گابریل: بیا بشین دخترم..... بشین مرینت: چشم! نشستم.... گابریل: عکس رو توی دستاش دیدم گفتم: امممم اینا کی هستن؟ مرینت: گفتم: اینا پدر و مادر من هستن..... گابریل: خیلی تعجب کردم اِما گفته بود پدر و مادر اینا مرد.ن گفتم: پدر و مادر شما؟ مرینت : امممم بل....ه بله[گابریل و امیلی با پدر و مادر مرینت و ماریا دوست قدیمی هستن] زن عمو: وای دختر داری گند میزنی زود رفتم جلو و گفتم: امممم عمو جان؟ شما؟ گابریل: شما اینجا چیکار میکنی ؟! زن عمو: امممم راستش ماریتا اینا رو پدر و مادر خودش میدونه برای همین بهشون میگه مادر و پدر {بچه ها زیادی دماغش دراز نشده؟😐😐👋🏻👋🏻} گابریل: اها بله مرینت : زن عمو دروغ گفت اخه چرا؟ وقتی عمو رفت گفتم: امممم زن عمو شما چرا دروغ گفتید ؟ زن عمو: نشوندمش روی تخت و گفتم: دختر! تو نمیدونی اگر یکی از اعضای خانواده این خونه بفهمن اینا پدر و مادر تو هستن چی میشه؟ شما رو از خونه بیرون میکنه!.....
مرینت: اها بله ببخشید! زن عمو: حواست جمع باشه... مرینت: چشم سرم رو انداختم پایین ..... دلم براشون تنگ شده بود...😢 ماریا: تمام حرف هاشون رو شنیدم پشت در نشستم پایین پاهام رو بغل کردم و اروم اشک ریختم.... این زن عمو دیگه خیلی داره از خود راضی میشه خیلی داره پاشو از گلیمش دراز تر میکنه.....😠 اروم گریه کردم ممکن بود خواهرم بفهمه بلند شدم و رفتم توی انباری ..... که یکی رو اونجا دیدم دقت کردم وایییییی اون اون میرا بووووود🤯 اون اینجت چیکار میکرد ؟؟؟؟🤯 رفتم جلو و دست و پاش رو باز کردم رنگ و روش زرد شده بود بی حال بود تا بازش کردم افتاد توی بغلم اخه کی همچین کاری با میرا کرده ؟ چرا؟ گفتم: میرا! خوبی؟ چیشده؟ میرا: وای ماریا فرشته نجات من بود خوب شد زود اومد 🥵 حالم خوب نبود که از حال رفتم ماریا: ای وای ..... میرا...میرا پاشو ... ای خدااا چقدرم سنگینه..!!!🥵 اریان رو صدا زدم: اریاااان! اریانننن! اربااان بیا کمککک! اریان: چی شده ؟ ماریا: بیا کمک! اوففف اریان: وای اصلا حواسم به این نبود اگر حرفی به کسی بزنه بدبخت میشیم میرا رو بردیم بیمارستان بهش سرم زدن منم توی اون زمان رفتم سراغ گوشیش فردا جشن داریم باید رست همشون رو، رو کنیم ....
خداروشکر گوشیش رمز نداشت گوشیش رو زیر و رو کردم و همه چیز رو به موبایل خودم فرستادم و زود گوشیش رو گذاشتم سر جاش ..... میرا: ممنون! ماریا: کی مرخص میشن؟ دکتر: سرم تموم بشه میتونن برن ماریا: ممنون ،،،،، دکتر رفت گفتم: میرا؟! تو اونجا میکار میکردی !؟ میرا: خواستم بگم کههههه اریان رو دم در دیدم که من من اشاره میکرد چیزی نگم منم گفتم: نمیدونم چیزی به خاطر ندارم ماریا: باشه اشکال نداره .... { ۳۰ دقیقه بعد} اریان: رفتیم خونه تمام چیزایی که به موبایل خودم فرستادم و سریع توی فلش انتقال دادم حالا همه چیز تکمیله ادرین: چیکار میکنی ؟ اریان: همه چیز حله ادرین : جی؟ اریان: گوشی میرا رو زیر و رو کردم و همه چیز رو توی گوشی خودم ریختم و الانم توی فلش انتقال دادم ادرین: ایوللل داداش خودمی! مرینت:رفته بودم به ادرین سر بزنم و براش سوپ ببرم کههههه امیلی : بده خودم میبرم مرینت: اممم نه لازم نیست خودم میبرم امیلی: لازم نیست برو خودم برای پسرم میبرم مرینت: با ناراحتی گفتم.....چ..چشم رفتم توی اشپز خونه ماریا: ابجی خوبی ؟ مرینت : اره عزیزم نگران نباش! ماریا: خاله امیلی چیزی بهت گفته ؟ مرینت: نه بابا چی میخواد بگه😅😢 ماریا: دروغ نگو من تو در میشناسم مرینت: خیلی خب اره ولی بهش گیر نده! ماریا: بزار خودم برم فکش رو خورد کنم مرینت: گفتم ولش کنننن ای بابا همش تو کار خورد کردن فکیا! 😂😐 ماریا: پس چی ؟ 😌 مرینت: باشه ولش کن من میرم گردگیری میکنم تو هم ظرف ها رو بشور ماریا: بازم کار !؟ 😫😑 مرینت: حرف نباشه زود باش 😐😂 ماریا: باشه رفتم سراغ ظرف ها داشتم ظرف اخر رو میشستم که یکدفعهههههههههههههههههه [ مرسی که خوندی عزیز.م❤😘 لایک فراموش نشه کامنت هم بده و منو خوشحال کن 🥺 ناظر عزیزم لطفا زود منتشرش کن لطفاااا این پارت چیز خاصی نداشت دیگگگگه🥺🥺😫😫 منتشرش کننن🥺🥺 برو نتیجه تا شرایط پارت بعد رو بگم😁]
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نمیدونم چرا یاد یه ترکیب از سیندرلا و کوزت میوفتم😐😂
مرینت و ماریا کوزت و سیندرلان😬
زن عمو خانم تناردیه😐
اون دوتا دختر عموی کشک هم هم میتونن دخترای تناردیه باشن هم خواهرای ناتنی سیندرلا🤦♀️
دقیقا😹🤝🏻
منی که طاقت خوندنشو ندارممم😪
😹😔
عالی بود آجی
عالی بعدییییی
مرسی.چشم
عالــــــــــــــــــی
❤❤🙏🏻
عالی بود آبجی 🥲
مرسی عزیزم
سلام آجی عالی بود رمانت;-)
مرسی عزیزم ♡_♡
خواهش میکنم;-)
عالیی بود❤❤
مرسی
نیایشممممم
شرایط کامل شد بعدییی
گذاشتم عزیزم
عالیییی
بعدی
به تست های منم سر بزن اجوو
مرسی عزیزم❤
گذاشتم
چشم گلم
🎆🎆🎆🎆