
این داستان واقعی زندگی منه ..اگه نظر بدین خوشحال میشم و ادامشم میزارم واستون
قسمت اول همون طور که صفحه ی آگهی های استخدامو تو گوشیم بالا و پایین میکردم چشمم افتاد به کار صندوقداری ..به خودم گفتم بزار حالا اینم یه پیامی بدم شاید بد نباشه.. شماره رو ذخیره کردم و پیام دادم ...بعد چند ساعت جواب داد و گفت فردا از ساعت ۱۱ صبح تا ۲ شب من هستم بیاید باهاتون حضوری صحبت کنم... با گفتن اوکی چتو تموم کردم...فرداش زودتر از اونی که قرار بود برسه رسید ..با یاسی رفتیم اونجا و بعد از حدود ۱۰ دقیقه صحبت قرار شد از فردا برم برای شیفت عصر سرکار... به سمت خونه حرکت کردم و یاسی ام هرچی گفتم بیا بریم خونه ما نیومد...رسیدم خونه ...+سلام سلاممم..من کار پیدا کردم
- بسلامتی...از کی میری؟ +از فردا -چرا از فردا فردا که جمعس.؟ +اینکار جمعه و اینا حالیش نمیشه به سمت اتاق رفتم و فرم لباسی که بهم داده بودنو پوشیدم... جالب بود..بیشتر چهرمو از کره ای به سمت چینی میکشوند😂بعد از تموم کردن کارای فشن شو به سمت تخت خوابم حمله کردم و اصلا نمیدونم کی خوابم برد..... ساعت حدودا یک و دو ظهر بود که با سر و صدای مامانم و مهدی که انگار بلندگو قورت داده بودن و صداشون اصلا به هم نمیرسید بیدار شدم..داشتن میرفتن خونه اقاجونم شهرستان..کلا هر جمعه کل خانواده مادریم دور هم جمع میشدن و فکر کنم من بدلیل شغل جدیدم حالا حالا ها نتونم برم اونطرفا...
بالاخره عصر شد و بعد از حاضر شدن به سمت مغازه فست فود رفتم..هیچ ایده ای نداشتم که قراره چیکار بکنم..چون قبلا ام فقط فروشندگی کرده بودم و صندوقداری بلد نبودم....با شک و تردید وارد مغازه شدم و همون آقاهه که صاحب کارم بود و دیگ الان میدونستم فامیلش رحیمیه پشت صندوق بود ... +سلام -سلام اومدین؟بیا این پولارو بشمار ببینم +باش من که تا الان پول شمردنو بلد نبودم سعی کردم فقط اشتباه نکنم..همینجوری که سرم تو کار خودم بود یهو یه دختره ای نزدیکم شد که بنظر میومد اونم صندوقدار باشه...بعد از یکم هم کلامی فهمیدم اسمش مائدس..راستش خیلی به دلم نشست چون واقعا یجوری کارو بهم یاد میداد انگار نمیخاست کسی تحقیرم کنه و بخاد بهم بفهمونه... همینجوری که مشغول حرف زدن و کار کردن بودم... یهو متوجه شدم یه لحظه کل توجهات بچه های مغازه به یه سمت جلب شد ...
یکم سر و صدای بچه ها بالا رفت با نگاهم دنبال مرکز این توجهات گشتم که رسیدم به یه پسر ..که اینقدر غرور ازش میبارید که حتی نگاهمم نکرد..و حتی توجهش جلب نشد به من ..و این برای من عجیب بود...قدش بلند بود و چشمای مشکی و خماری داشت...موهاش تو صورتش ریخته بود ولی با دستش هی به بالا هدایتشون میکرد...پسر جذابی بود...همه این دید زدنا مال ۳ ثانیه بود و این همه اطلاعات کسب شد 😂یعنی این کی بود که همه مثل پروانه دورش میتابیدن...سریع رومو برگردوندم و به کارم خودمو مشغول کردم...اون شب با هزار خستگی و اتفاقات و یادگیری جدید گذشت...ساعت ۱۲:۳۰ بود که رسیدم خونه ...
+سلام -سلام دیگه حق نداری بری سرکار +چرا بابا؟ -ساعتو دیدی؟این چه وضع اومدن خونه...اگه تا ساعت ۱۰ باشه میتونی بری... +وا بابا مگه اونا لنگ منن که من براشون شرط و قرار بزارم -من نمیدونم با کلی اعصاب خوردی به اتاقم رفتم و به اقای رحیمی پی ام دادم که پدرم مخالف ساعتشه و از فردا نمیام...به یکساعت نکشید که جواب داد اگه کارتو دوس داشتی بیا زودتر میفرستمت بری خونه...با همین فکرا و مغز درگیر خوابم برد....
امروز روز دوم کارم بود.. از کارم خوشم اومده بود چون هم جوش خوب بود هم همش مشغول بودم و وقت زود میگذشت..به سمت محل کارم رفتم با مائده مشغول جعبه زدن و بگو بخند بودیم که یهو همون پسره ی مغرور دوباره پیداش شد...سرمو بالا نیوردم حتی نگاش کنم برعکس همه که هی بهش توجه میکردن...از حرفای بقیه متوجه شدم اسمش هومنه..لقبشم مستر هومنه...سر آشپز اونجا بود...واسم عجیب بود که دیرتر از همه میومد و هیچکسم جرعت نداشت بهش حتی بگه چرا... همینطوری که سرم پایین بود و تو فکرای خودم بودم یهو یه صدای مردونه گفت ..+هی تو سرمو بالا آوردم و دیدم هومنه(چه زودم پسرخاله شدم😂هومنه) با همه ی غرورم بهش نگاه کردم و با تکون دادن سر بهش گفتم چی میخای؟ +کاور کفش بده من که هنوز زیاد به وسایل اونجا آشنایی نداشتم با نهایت خنگی دنبال چیزی میگشتم که هیچ ایده ای از شکل و شمایلش نداشتم... یهو با صدای محکم تری گفت +کاااور کفش یهو دوزاریم افتاد وبدون اینکه حتی نگاش کنم یه جفت کاور کفش بهش دادم .. + تو شهر شما به کاور کفش چیمیگن؟؟ - فرهنگ لغت شهر ما به خودشون مربوطه انتظار اینکه یکی باهاش اینجوری حرف بزنه رو نداشت و با تعجب و بعد با پوزخند از دستم کاورو گرفت و رفت...بعد از شلوغی شب و هجوم مشتریا بالاخره اونشبم تموم شد و با سرویس به خونه برگشتم...اونقدر خسته بودم که نمیدونم کی خوابم برد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خوب بود پارت بعد
عالی فالوویی بفالوو:))