سلام عشقاااااااااااااااا❤❤❤❤❤امید وارم حالتون خوب باشه ما اومدیم ایران به خاطر همین این چند وقت نبودم خیلی طول کشید😁😁😁😁.عشقا من این پارتو هزار بار گزاشتم ولی به خاطر عکسش رد شد به خاطر همین عکس نزاشتم😘😘😘
پرستار:وارد اتاق شدم که دیدم اون دو تا دارن همو م~ی○ب♤و☆س◇ن(تستچی لطفا رد نکن چیز بدی نداره😭😭😭)پرستار:اهم اهم.آدرین:بفرمایید.پرستار:وقت داروتون شده خانم دوپن چنگ یا شایدم آگراست😁😁😁.مرینت:بله بله وقت داروم شده درسته حواسم نبود.آدرین:مرینت بعد چند ساعت مرخص شد من بردم دادمش به آلیا تا خودش مرینتو ببره خونشون چون نمی شد من ببرمش آبرو ریزی می شد.
آدرین:رفتم خونه.آدرین:ناتالی می تونم با پدرم صحبت کنم یه صحبت خیلی مهم دارم باهاش.ناتالی:خیلی خب صبر کن ببینم چی کار میشه.نکته:چند دقیقه بعد.ناتالی:خب می تونی بری.آدرین:از ناتالی تشکر کردم و رفتم تو اتاق پدرم.آدرین:پدر....،گابریل:می خوای با مرینت ازدواج کنی مگه نه؟آدرین:بله درسته.گابریل:من مشکلی ندارم ولی اینو بدون مادرتم می خواست تو با مرینت ازدواج کنی.آدرین:راست می گید پدر؟گابریل:دروغ چرا.
آدرین:پس می شه فردا بریم خ.ا.س.ت.گ.ا.ر.ی ؟گابریل:خیلی خب.مرینت:آدرین منو برد خونه ی آلیا اینا آلیا هم منو برد خونه ی خودمون که صدای تیر اندازی اومد.تیر اندازان:شما به قولتون عمل نکردین《بوم بوم (صدای تیر اندازی💔💔💔😐😐)》مرینت:پدر و مادرم جلوی چشمام م.ر.د.ن.ماریا(خواهر مرینت):ماماننننن باباااااااا😭😭😭😭😭😭😭.مرینت:نه مامان بابا شما قوی هستید شما ن.م.ی.م.ی.ر.ی.د نههههههههه😭😭😭😭😭نکته:روز خ.ا.ک.س.پ.ا.ر.ی.آلیا:واقعا متاسفم مرینت.واقعا متاسفم ماریا.
لوکا:متاسفم.(همه اومدن و تسلیت گفتن حالا بریم بعدش😁😁)آدرین:واقعا متاسفم مرینت می دونم اونا چقدر برات مهم بودن.مرینت:حداقل اونا فهمیدن می خوام با کی ازدواج کنم.ماریا:آبجی برات خیلی خوشحالم.آریان(دادش آدرین):تسلیت می گم.نکته:روز بعد.گابریل:اومدیم برای خ.ا.س.ت.گ.ا.ر.ی.ماریا:اوهوک😂😂😂می بینم آدرین خان کم آورده ارتششو آورده😂😂😂😂(ماریا از مرینت ۳ سال کوچیک تره مرینت ۲۳ سالشه ماریا هم ۲۰ سالشه)
مرینت:ماریاااااااااااااااااااا.ماریا:چیه نباید با داماد خانواده شوخی کرد🤔؟مرینت:😂😂😂😂😂.(خلاصش می کنم براتون😂😂😂 آدرین با مرینت رفتن تو اتاق و حرفای خاک بر سریشونو زدن و برگشتن لالا کردن😂😂😂😂😂😂خب بریم سر اصل مطلب:گابریل:برای مرینت و ماریا توضیح داد همه چیزی و مرینت و آدرین رفتن با هم حرف زدن و برگشتم)آریان:خب ل ل ل ل ایشالا مبارکتون باد😂😂😂.
آدرین:آریاننننننننننن.آریان:چیه؟گابریل:خب حرفاتونو زدین.مرینت:بله.ماریا:خب آقای آگراست عقد رو کی بگیریم؟گابریل:به نظر من هفته ی بعد خوبه که دیگه دیر نشه.مرینت:بله بله بسیار هم عالی.(بعد کلی پذیرایی کردن از خانواده ی آگراست)گابریل:خب ما دیگه بریم زحمت شد واستون.ماریا:نه بابا هیچ ایرادی نداره.آدرین:نه دیگه شما خسته شدید.مرینت:باشه ولی برای انتخاب حلقه یه روزو مشخص کنید تکلیفمون مشخص شه.آریان:به نظر من برین از فردا دنبال تالار بگردین و دنبال وسایل و حلقه و اینا.ماریا:بله خیلی هم خوب.گابریل:شما انتخاب کنید بعد می خریم.مرینت:چشم.ماریا:آدرین اینا رفتن منم رفتم ظرفا رو بشورم که یهوووووووووووو.......(این داستان ادامه دارد)
اگه خارج زندگی میکنی کجا؟😍😍🥺
توی استانبول زندگی می کردیم😍😍
بعد رفتیم لندن☺☺
و بعد هم ایراااااانننننننن😣😣😣
مگه خارج زندگی میکنی؟🥺😍
بله😅😅
البته زندگی می کردم😁😁😁
راستی داستانت خیلی قشنگه
ممنون نفس😘😘😘
دقت کردی جاهای حساس کات کردن چقدر حال میده؟😂❤️
دقیقا😂😂😂